سلام
آقای xox متاسفم بخاطر گرفتاری ای که پیش اومده.
درک می کنم که الان باورش براتون سخت باشه که این گرفتاری هم می تونه برطرف بشه.
تجربه ی خودم رو می خوام بهتون بگم.
من هم یکی دو ماه بود که یه گرفتاری ای داشتم که حسابی عرصه رو بهم تنگ کرده بود. این اضافه شده بود به یه گرفتاری چند ماهه.
دیروز صبح خیلی خسته بودم، نه فقط جسمی، بلکه فکری و روانی. داشتم به خواب و بی خوابی های اخیرم فکر می کردم، اینکه چقدر قدر نشناس بودم، قدرش رو ندونستم. فکر می کردم دیگه هیچوقت نمی شه من یه خواب بی دغدغه داشته باشم. آروم بخوابم. و آروم بیدار بشم.
ناامید بودم. من افسردگی دارم، و وقتی توی مخمصه ای گیر میفتم و گرفتاریم طولانی می شه، کم یا زیاد گرفتارش می شم. اما دیگه یاد گرفتم که وقتی افسرده هستم هم تسلیم ناامیدی نشم. یاد گرفتم به خودم یادآوری کنم این دیوار سیاه بلندی که جلوم می بینم، دری داره، دری که باز می شه.
حتی حالا هم کاملا باورم نشده. دیروز حوالی ظهر کمر اون گرفتاری چند ماهه شکست. دیروز عصر هم اون یکی به شکلی که فکرشو نمی کردم برطرف شد. امروز ظهر هم قطعی شد.
من دیشب بعد از یکی دو ماه، می تونم بگم که خوابیدم.
الان هم باورم نمی شه که قراره برم چند ساعت بخوابم. خواب واقعی. و تازه چند روز آینده رو آزادم. آزادِ آزاد. می خوام حسابی زندگی کنم. الان قدر خیلی چیزها رو بیشتر می دونم.
یه وقتایی واقعا همه چی تاریک و سخت و ناامید کننده ست. مثل یه دیوار سیاهِ بلند. اما یهو دیواره می شکنه و نور همه جا رو می گیره.
امروز به این فکر می کردم که واقعا از این ستون تا اون ستون فرجه. داستانشو شنیدید؟ مادربزرگم می گفت یه کسی رو می خواستن اعدام کنن، بستنش به یه ستونی. گفتن خواسته ای داری؟ گفت آره، منو باز کنید ببندید به اون یکی ستون! توی این فاصله هم حکم آزادیش اومد.
بعضی وقتها هم فکر می کنیم چقدر یه اتفاقی سخت و ناگواره، و هیچ خیری درش نیست. ولی وقتی پیش میاد، و درگیرش می شیم، تازه می فهمیم که خیرش کجاش بوده.
نتیجه گیری دیگه ای ندارم. امیدوارم گفتن تجربه م، از نزدیک بودن تاریکی به روشنایی، و سختی به راحتی، براتون مفهومی رو زنده کنه.
و از نوشتار شما این تصور برای من ایجاد شد که قوی هستید، خودکشی بهتون نمیاد، شما این اتفاق رو به خوبی پشت سر می گذارید.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)