جوادم اعترافي مي كنم از عمق سينه
كسي كه جاهل هست يا بي عمل آخرهمينه
من آن برج بلولينم، كه هر كس آرزو دارد
شكستم با تلنگر، ولي اين هاي و هو دارد
من از آن كودكي لوس پروريدم
ندانستم قوانين جهان را، نه شنيدم
بگفتم اي جهان، آب روانم ده
غذا و پوشك و درمان دردم ده
پدر مادر مرا هر روز و شب، برده
اگرچه قلبشان از من پر از درده
زدم ملّق، زدم جفتك، فراوان خنده كردم
به ناگاه سربه سنگم آمد و من گريه كردم.
گذر از كوچه هاي كودكي با بي خيالي بود
مرا گستاخي گردنگشي از بي حيايي بود
كنون اي همنوايان، رها گرديدم و گمراه
ميان صدهرازان كژدم اين راه و بيراه
دلم خواهد كه لوس و مست باشم چو ديروز
ولي دردم فزون مي گردد ار لوس باشم امروز
نكردند والدين از بچگي ما را به سنگر
كه علم و دين و عقل ما راست لنگر
ولي ديروز رفت و كودكي رفت و جواني شد
مرا با سختي فكر و عمل انديشه اي نو شد
بفهميدم قوانين جهان، فقط تقدير و بازي نيست.
بفهميدم جهان تنها سراي رنج و لذت نيست
بفهميدم هزاران چون مني گرديده اند معدوم
چه خوش باشد كه راز زندگي ما را شود معلوم
كنون دست دعا و چشم اميدم خدا باشد
مرا تنها هنر، گدايي مدامم از خدا باشد
غريبانه جوادم در عمل، درسي خدايي داد.
مرا با وحي و قرآن و محمد آشنايي داد







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)