باز هم سلام. :)
خوشحالم که به نتایج خوبی رسیدی، و تونستی قدم اول رو با موفقیت برداری. (صحبت اون شب با شوهرت)
من فقط یه چیزی رو خواستم یادآوری کنم، هرچند شاید خودت بدونی و در واقع یادآوری نباشه.
سعی کن قلبت به همسرت نزدیک تر بشه. مثلا وقتی برای خواهرش تا این حد نگرانه، و داره غصه میخوره، اگه تو از زاویه شخص ثالث نگاه کنی، میبینی که مادرشوهرت داره تظاهر می کنه و همسرت فریب خورده و غیره (همین چیزی که الان تعریف کردی). اما اگه تو قلب همسرت بشینی و نگاه کنی، اونوقت اولا احساس یه برادر نسبت به خواهرش رو توی وجودت حس می کنی (احساس حمایتگری)، و بعد حس اینکه چه اتفاقی قراره برای این بیفته، چطور همه چی داره از کنترل من خارج میشه، از این به بعد اون پسر میتونه هر رفتاری با خواهرم بکنه و منم دیگه دستم به هیچ جا بند نیست. و هزارتا از این نگرانی ها.
اگه بتونی دردی که شوهرت داره میکشه رو درک کنی، اونوقت خشمت کم میشه.
وقتی به صحنه خانواده شوهرت نگاه می کنی، توی قلب مادرشوهرت نشین، توی قلب همسرت بشین. (من میبینم بیشتر داری تلاش می کنی احساسات و رفتارهای مادرشوهرت رو درک کنی، تا شوهرت. در واقع تمرکزت روی مادرشوهرته) این باعث میشه همه چی برات راحت تر بشه.
یعنی خیلی وقتا خشمی به وجود نیاد که انرژیت صرف کنترلش بشه.
یعنی همدلی ها و همراهی هات تظاهری نمی شن. و ازش لذت میبری.
اگه درد همسرت رو درک کنی، از برطرف کردن اون درد لذت خواهی برد. و این همه چی رو شیرین تر می کنه.
و تازه راه های خیلی بهتری هم به ذهنت میرسه.
مثلا به جای خشمگین شدن و خودخوری کردن، قلبت به خواهرشوهرت نزدیک تر میشه (احساسی که شوهرت بهش داره، در تو هم ایجادمیشه)، بعد خود به خود همراهی هایی باهاش می کنی که باعث برطرف شدن نگرانی همسرت میشه. و توی قلبش بیشتر و بیشتر عشق تو جوونه میزنه.
در واقع با کمک به عزیزان همسرت، بذر عشقت رو در دلش میکاری و آبیاری می کنی. و ثمره اش رو هردوتون دریافت خواهید کرد.
طولانی شد، ببخشید. اهمش این بود که: تمرکزت رو از مادرشوهرت و غیره بردار، بذار روی همسرت و خودت.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)