چون اوایل خیلی دوستم داشت .زمانی که با هم دوست بودیم از او جدا شدم اما انقدر التماس کرد که دوباره رابطه ادامه پیدا کرد.زمانه خواستگاری احساس میکردم باید به او جواب مثبت بدهم با اینکه همان زمان هم هیچ تفاهمی نداشتیم خانواده ام با این ازدواج راضی نبودند جلسه خواستگاریم شبیه میدان جنگ بود اما ما با هم عقد کردیم مراسم پا گشا کردن همسرم هم هیچیک از خانواده او نیامدند می گفتند چرا تنها ما را دعوت نکرده اید ,چرا دیر دعوت کرده اید همان شب مامانم با شوهرم بگو مگو کردند شوهرم قهر کرد چقدر التماسش کرد تا برگشت بعد از آن مامانم از شوهرم خوب نمی گفت , شوهرم از او
بعد عقد همسرم دانشجو شهر دیگه بود آن زمان وقتی به شهرمان می آمد تا دو روز میشد و به خانه ما برای ناهار دعوت نمیشد دیگر نمی آمد میگفت بی اعتنایی کرده اید و بعد این رفتار جبران میشد چه جوری؟خونه فامیله مادریم نمی اومد
و این قصه سر دارز دارد









علاقه مندی ها (Bookmarks)