انگاری من رو گذاشتن تو دو سال پیش و گفتن بیا و پست بزن طلاق گرفتن احساس گناه نبخشیدن خود تنها زندگی کردن تنها بودن .. فکر میکردم هیچ وقت هیچی دیگه دست نمیشه هر چقدر دوست پیدا کنم سرکار سرم رو شلوغ کنم مهمونی برم باز هم میومدم اخر شب گریه میکردم میرفتم سرکار گریه میکردم با دوستام بیرون بودم برگشتنی که میومدم خونه گریه میکردم
خیلی واضح بود من افسرده بودم و خودم رو درمان نمیکردم اگه برمیگشتم به اون زمان میرفتم پیش مشاور قرص ضد افسردگی میخوردم زودتر از بحران در میومدم ولی نکردم الان خوب شدم ولی خیلی زمان برد 4 سال بعد از جدایی زمان کمی نبود برای درمان شدن ...
اگه فقط کمی به خدا اعتماد داشتم اگه فقط کمی مطمئنم بودم که زندگی مثله یه کوهه نمیشه همیشه پایین کوه بمونی گاهی بالای کوهی و کاهی پایین دوره غم سر میاد دوره خوشی میرسه و برعکس انقدر غصه نمیخوردم ... زندگی رو پیش روت داری نگران هیچی نباش اوضاع بهتر میشه اصلا امکان نداره همیشه غمگین بمونی روزهای خوش میرسه و بعد غصه میخوری که چرا روزهات رو با گریه و غصه سپری کردی .. وقتی تصمیم گرفتم زندگیم رو درست کنم و از این حالت در بیام اول رفتم پیش خانواده زندگی کردم دوم هر روز دعا کردم مراقبه کردم و خودم رو بخشیدم همسرم رو هم بخشیدم .. فهمیدم خوشبختی تنها با من به دست میاد نه با همسرم نه با مردی کنار من نه با ازدواج مجدد تنها در درون منه که خوشبختی جریان خواهد داشت
ترس از تنهایی رو کنار گذاشتم و پذیرفتم زندگی من همینه باید این زندگی رو دوست داشته باشیم حتی اگه هر روز گریه کنم غصه بخورم به خودم و خدا غر بزنم و بگم من این زندگی رو نمیخوام هیچی تغییر نمیکنه این زندگی منه باید بپذیرمش و ازش لذت ببرم .. پذیرفتم و رزوهای خوش از راه رسید
امیدوارم فقط یه کوچولو تونسته باشم کمکت کنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)