سلام عزیزم یک قصه بود که مادر همیشه برام میگه از مادر شوهر عروس.یک مادر شوهر عروس بودن که در حد مرگ از هم متنفر بودن مادر شوهر تا میتونست عروس عذاب میداد یک روز عروس میره اعطاری میگه اقا من مرگ موش میخوام بدم مادر شوهرم بمیر از دستش راحت بشم اعطار میگه اینجوری که خیلی تابلو میشی بزار من بهت یک معجون میدم تو هروز یک ذره بریز تو شربتو بهش بده تا شیش ماه طول میکشه عروس میگه خوب فکری کردی دارو رو میگیره میره خونه برای اینکه بتونه شربتو بده مادر شوهرش مجبور میشه کلی قربون صدقش بش بگه الهی من بمیرم چرا شما جارو کنی شما این شربتو بخور من جارو میکنم مادر شوهرم میگه فکر کردی کار بزرگی میکنی وظیفته روزها به این منوار میگذر مادر شوهر میبینه دختر هر روز میاد کاراشو میکنه یک شربتم بهش میده جواب متلکاشم نمیده این میشه که کم کم با هم خوب میشن عروس میبینه نزدیک شیش ماه ولی مادر شوهرش چقدر مهربون شده دیگه نمیخواد بکشش میره پیش عطار میگه من نمیخوام بمیره پشیمون شدم عطارم میگه اون اثاره عشق بود نه مرگ بر راحت باش.حالا شما میتونی نتیجه بگیری محبت بی دریق برای رسیدن به هدف

- - - Updated - - -

سلام عزیزم یک قصه بود که مادر همیشه برام میگه از مادر شوهر عروس.یک مادر شوهر عروس بودن که در حد مرگ از هم متنفر بودن مادر شوهر تا میتونست عروس عذاب میداد یک روز عروس میره اعطاری میگه اقا من مرگ موش میخوام بدم مادر شوهرم بمیر از دستش راحت بشم اعطار میگه اینجوری که خیلی تابلو میشی بزار من بهت یک معجون میدم تو هروز یک ذره بریز تو شربتو بهش بده تا شیش ماه طول میکشه عروس میگه خوب فکری کردی دارو رو میگیره میره خونه برای اینکه بتونه شربتو بده مادر شوهرش مجبور میشه کلی قربون صدقش بش بگه الهی من بمیرم چرا شما جارو کنی شما این شربتو بخور من جارو میکنم مادر شوهرم میگه فکر کردی کار بزرگی میکنی وظیفته روزها به این منوار میگذر مادر شوهر میبینه دختر هر روز میاد کاراشو میکنه یک شربتم بهش میده جواب متلکاشم نمیده این میشه که کم کم با هم خوب میشن عروس میبینه نزدیک شیش ماه ولی مادر شوهرش چقدر مهربون شده دیگه نمیخواد بکشش میره پیش عطار میگه من نمیخوام بمیره پشیمون شدم عطارم میگه اون اثاره عشق بود نه مرگ بر راحت باش.حالا شما میتونی نتیجه بگیری محبت بی دریق برای رسیدن به هدف