سلام
دختر مهربون عزيز
ميدونين چيه ؟
نمي دونم يه جورايي ميترسم ، از اوضاع مالي خودم . (البته باز هم حقوق بدي ندارم و جاي بسيار معتبري كار مي كنم و حقوق بدي هم نميگ) . از توقعاتي كه ممكنه دختره داشته باشه و من نتونم تامين كنم.
از اينكه ممكنه دختره اوني نباشه كه من ميخوام .
از اينكه كسي پشتيبانم نيست. انگار كسي براش مهم نيست كه من ازدواج بكنم يا نه.
متاسفانه شرايط به شكلي هست كه پدر و مادرم يه رفتارهاي خاصي رو انجام ميدن كه باعث ميشن كه من جلوي خانواده دختره و جلوي دختره كوچيك بشم . اين اتفاق هميشه در شرايط مشابه افتاده ، براي همه افراد خانواده ام كه ازدواج كرده اند . يعني من حتما بايد يه بار كوچيك بشم و غرورم خرد بشه تا بتونم ازدواج كنم . از طرفي همه مي دونيم كه مَرده و غرورش. حالا من هم كه مرد هستم چطور ميتونم اجازه بدم كه غرورم خرد بشه ولي در عوضش چطور با دلي شكسته و غروري خرد شده به سمت و سوي ازدواج برم ؟
من ميدونم ازدواج براي من خيلي خوبه ولي چطور مي تونم اجازه بدم غرورم خرد بشه ؟
قبلاها كه ميگفتن ازدواج نصف دين رو حفظ مي كنه خنده ام ميگرفت ، اما الان با تمام وجود اين نصف دينم رو در خطر مي بينم .ارتباطم با خدا كمتر شده . مطمئنم اگر ازدواج نكنم راهمو از اونچه كه صحيح و درسته جدا مي كنم و اين اتفاق قاعدتا نبايد بيفته .
براي مني كه هيچ فردي رو ندارم توي خانواده كه باهاش بشينم از اين حرفها بزنم سخته تنهايي جلو رفتن .
ميدونين چه جوريه ؟ توي خانواده ما ، هر كي ميخواد ازدواج كنه دچار تنش ها و استرس هاي زيادي ميشه . انگاري تمام مسئوليت ها ميوفته گردن اون . معمولا بابام وظيفه شو درست انجام نميشه ، سوء تفاهم ميشه . حرفي ميزنه كه نبايد بزنه . چيزي بهش بگيم مگه اصلا من كاري ندارم پا ميشه ميره مسافرت پيداشم نميشه تا چند وقت ، كل برنامه ها رو مختل ميكنه .
از اون طرف به مامانم بايد بگيم كه خوب آشپزي كنه ، اين كار رو بكنه و اون كار رو بكنه .
يعني تمام زحمات رو اوني كه بايد بكشه كه ميخواد ازدواج كنه . چون خانواده ايي نداريم يك مجموعه گسسته و بايد زوركي يه مدت به هم نزديك بشن تا بلكه ازدواج اگر صلاح باشه سر بگيره و دوباره همه گسسته بشن .
نمي دونم خوب توضيح دادم يا نه /؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)