جهیزیه خواهر شوهرم را بردیم منم تا میتونستم کمک کردم اخرشم یه تشکر خشک و خالی ازما نکردند پدر شوهرم که اصلا نگاه نکرد به ما ببینه داریم میریم.مادر شوهرم هم با اکره گفت دستتون درد نکنه.امروز چیز های جدیدی کشف کردم.مادر شوهرم یه تیکه سنگ از قبر اما جواد(ع) داشته داده به برادر شوهرم و دامادش که انگشتر درست کردن باهاش این وسط فقط شوهر من اضافی بوده؟!!حتما.
دیشب با شوهرم دعوام شد سر همین مسائل. میگه تو خوبی کن.تو چیزی نگو. من که تا به حال چیزی نگفتم خدا شاهده اما دیگه =زده شدم از خانوادش. دیگه دلم باهاشون نیست. دیگه محبتی نیست. این قدر من را آزار دادند دیگه نمی خوام حتی ببینمشون.نمیدونم چکار کنم.میرم وانجا با کم محلی هاشون طرف میشم. و بعدش یه عالمه اعصاب خوردی اگه نرم که مادر شوهرم همه جا را پر میکنه که عروس ما مشکل داره.باوتون نمی شه هیچ کس توی خانوادشون جرات نداره به این زن بگه بالای چشمت ابرو هست.هر کس تا به حال با این زن در افتاده ور افتاده. به مادر خودش هم رحم نکرد.حتی برادرهای خودش. حالا هم نوبت رسیده به شوهر من و من.متنفرم ازش.








علاقه مندی ها (Bookmarks)