نقل قول نوشته اصلی توسط mail.for.mob نمایش پست ها
به نام خدا.
سلام به همه عزیزان. راستش نمیدونم از کجا بگم. تو این زمونه همه آدمها به نوعی با مشکلات زندگی دارن دست و پنجه نرم می کنند، یکی ازون آدمها هم منم. یک بیمار مبتلا به اختلال دوقطبی یا همون bipolar disorder. الان تقریبا 25 سال دارم اما اونقدر در ارتباطات کلامی و به طور کلی ارتباط اجتماعی ضعیف هستم که حتی در رساندن ساده ترین مفاهیم هم با مشکل مواجهم.
رفتارهای من اصلا طبیعی نیست، وقتی بیرون قدم میزنم، فقط بالا و پایین رفتن سر آدمها رو میبینم،حتی یه بار پدرم از کنارم رد و من اونو نشناختم، من اصلا تو لحظه "اکنون" نیستم! تو یه دنیای دیگه ام ، از درون دارم یخ میزنم نه از سرما، از افسردگی و تنهایی. تو این سن نمیتونم وارد اجتماع بشم، نمیتونم با اجتماع ارتباط برقرار کنم، روز به روز دارم تنها تر میشم... مخصوصا با این بیماری.
حالا به نظر شما من حق دارم ازدواج کنم؟ چرا باید کسی رو وارد این مشکلات کنم؟ اصلا کسی حاضر میشه با یک دوقطبی زندگی کنه؟
به نظر خودم باید تا آخر تنها زندگی کنم، نباید زندگی کسی رو خراب کنم.
با همه این مشکلات، خدا رو شکر میکنم. هرچه از دوست رسد نیکوست. ممنون از وقتی برای خوندن نوشته هام گذاشتید.
سلام دوست عزیز
راستش من هم همچین مشکلی داشتم و دارم و نمی دونستم اسم بیماریم چیه و تازه چند وقته فهمیدم.
من هم مثل شما به شدت از ازدواج فرار می کردم چون می ترسیدم یکی دیگه رو هم مثل خودم خراب کنم. ولی آخرش به اصرار شدید پدر و مادر مجبور شدم تن به ازدواج بدم و بدبخت شدم.
بیماریم بدتر شد و طولانی تر.
چقدر گریه کردم این ازدواج شکل نگیره ولی نشد.
الانم تمام تلاشم رو برای زندگیم دارم می کنم زن و بچه ام ازم راضی اند ولی خودم از این زندگی که براشون درست کردم راضی نیستم. این فشارهای روحی منو فلج کرده، شدم یک آدم غیرنرمال. وقتی بیرون می رم همین احساس شما رو دارم. در روابط اجتماعی خیلی ضعیفم در این حد که به جهت عدم توان دفاع از خود چند بار کارم رو از دست دادم.
اخیرا دو ساله به دارو تن دادم کمی قدرت کنترل رو بیشتر می کنه ولی فهمیده ام که فقط اراده است که می تونه خوبم کنه و باید باهاش بجنگم.

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط mail.for.mob نمایش پست ها
به نام خدا.
سلام به همه عزیزان. راستش نمیدونم از کجا بگم. تو این زمونه همه آدمها به نوعی با مشکلات زندگی دارن دست و پنجه نرم می کنند، یکی ازون آدمها هم منم. یک بیمار مبتلا به اختلال دوقطبی یا همون bipolar disorder. الان تقریبا 25 سال دارم اما اونقدر در ارتباطات کلامی و به طور کلی ارتباط اجتماعی ضعیف هستم که حتی در رساندن ساده ترین مفاهیم هم با مشکل مواجهم.
رفتارهای من اصلا طبیعی نیست، وقتی بیرون قدم میزنم، فقط بالا و پایین رفتن سر آدمها رو میبینم،حتی یه بار پدرم از کنارم رد و من اونو نشناختم، من اصلا تو لحظه "اکنون" نیستم! تو یه دنیای دیگه ام ، از درون دارم یخ میزنم نه از سرما، از افسردگی و تنهایی. تو این سن نمیتونم وارد اجتماع بشم، نمیتونم با اجتماع ارتباط برقرار کنم، روز به روز دارم تنها تر میشم... مخصوصا با این بیماری.
حالا به نظر شما من حق دارم ازدواج کنم؟ چرا باید کسی رو وارد این مشکلات کنم؟ اصلا کسی حاضر میشه با یک دوقطبی زندگی کنه؟
به نظر خودم باید تا آخر تنها زندگی کنم، نباید زندگی کسی رو خراب کنم.
با همه این مشکلات، خدا رو شکر میکنم. هرچه از دوست رسد نیکوست. ممنون از وقتی برای خوندن نوشته هام گذاشتید.
سلام دوست عزیز
راستش من هم همچین مشکلی داشتم و دارم و نمی دونستم اسم بیماریم چیه و تازه چند وقته فهمیدم.
من هم مثل شما به شدت از ازدواج فرار می کردم چون می ترسیدم یکی دیگه رو هم مثل خودم خراب کنم. ولی آخرش به اصرار شدید پدر و مادر مجبور شدم تن به ازدواج بدم و بدبخت شدم.
بیماریم بدتر شد و طولانی تر.
چقدر گریه کردم این ازدواج شکل نگیره ولی نشد.
الانم تمام تلاشم رو برای زندگیم دارم می کنم زن و بچه ام ازم راضی اند ولی خودم از این زندگی که براشون درست کردم راضی نیستم. این فشارهای روحی منو فلج کرده، شدم یک آدم غیرنرمال. وقتی بیرون می رم همین احساس شما رو دارم. در روابط اجتماعی خیلی ضعیفم در این حد که به جهت عدم توان دفاع از خود چند بار کارم رو از دست دادم.
اخیرا دو ساله به دارو تن دادم کمی قدرت کنترل رو بیشتر می کنه ولی فهمیده ام که فقط اراده است که می تونه خوبم کنه و باید باهاش بجنگم.