این چند روز خیلی داغون بودم امروز خیلی خوبم این چند روز قرار بر این شد دیگه حرفی از سقط نزنیم تا این که شوهرم پاشو کرد تو یه کفش و گفت ما تفاهم نداریم تو از خونواده من خوشت نمی اد باید سقطش کنی برو با خونوادت حرف بزن و منم رفتم به بابام گفتم خلاصه بابام بیچاره خیلی ناراحت شد گفت شوهرت 34 سالشه مثلا می خواد کی بچه دار بشه گناه سقطش نکن منم به شوهرم گفتم خونوادمم موافق نیستند گفت این مسئله خصوصیه بین من و تو بای سقط بشه من مطمئنم که ما بالاخره از هم جدا می شیم چرا یه بچه بدبخت بشه منم کارم شده بود گریه تا این که بابام به پدر شوهرم زنگ زد گفت خیلی منتشو بکشه دخترم براش بچه به عمل بیاره لطفا به پسرت بگو بیاد اینجا تا بریم سقطش کنه ولی باید رو کاغذ تو دفتر خانه برام بنویسه که فردا دخترم دیگه بچه دار نشد یا سر این سقط مرد باید خودش جوابگو باشه پدر شوهرمم می گفت وقتی تفاهم ندارن بچه می خوان چیکار خلاصه بابام گفت ای والله قبلا می گفتی جایزه می دم به بچه هام هر کی اول بچه دار بشه حالا چی می گی گفت والله این حرف پسرم به من مربوط نیست دیگه تصمیم گرفتم سقطش کنم لباسمو پوشیدم به شوهرم گفتم بریم واسه سقط گفت نه لازم نکرده بابای تو می خواد من تعهد بدم من نمی دونم 1 ساعتی دیگه واسه خودم چه اتفاقی پیش می اد اخر سر گفت نمی خواد بری سقط کنی منم گفتم اخه تو دیوانه ایییییییییییی دیوانه چرا حرفت با عملت یکی نیست گفت ببین من وسواسم درکم کن نمی تونم درست تصمیم بگیرم منم گفتم به من ربطی نداره بلند شو بریم خلاصه راضی نشد کلی هم تحویلم گرفت امروزم خواهر شوهرم زنگ زد مثل این که جاری باهاشون حرف زده بود خواهر شوهرم می گفت وای خداااااااااا خیلی خوشحال شدیم خدا کنه دو قلو باشه به خدا ما دوست داریم تویی اخلاقت عوض شده تو بالاخره جایزه پدرمو بردی استراحت کن مواظب خودت باش و از این حرفا شوهرمم امروز خیلی عوض شده بود ولی لابه لای حرفاش می گفت خوب پابندم کردی با بچه منم گفتم خیلیم دلت بخواد ولی در کل با هم امروز خیلی خوب بودیم مثل این که مادرش بهش زنگ زده بود خدایا چقدر دهن بینه مادرش 2 کلمه بگه فورا عوض می شه چقدر ازشون خط می گیره مادرش گفته اون بچه تو از خونه پدرش که نیاورده و از این حرفا خواهرام می گن دست از لج و لجبازی بردار تو هم با اونا خوش باش ولی من می دونم چه ذاتی دارن الانم به خاطر بچه س که منو تحویل گرفتن وگرنه ماله این کارا نیستن ولی به شدت احساس سرشکستگی می کنم طرف زنش بچه دار می شه خوشحال می شه می ره به خونوادش خبر می ده نه این که بگه من این بچه رو نمی خوام اصلا نمی تونم این تحقیر شوهرمو ببخشم امروزم بهش گفتم حلالش نمی کنم ابروی منو برد
- - - Updated - - -
این چند روز خیلی داغون بودم امروز خیلی خوبم این چند روز قرار بر این شد دیگه حرفی از سقط نزنیم تا این که شوهرم پاشو کرد تو یه کفش و گفت ما تفاهم نداریم تو از خونواده من خوشت نمی اد باید سقطش کنی برو با خونوادت حرف بزن و منم رفتم به بابام گفتم خلاصه بابام بیچاره خیلی ناراحت شد گفت شوهرت 34 سالشه مثلا می خواد کی بچه دار بشه گناه سقطش نکن منم به شوهرم گفتم خونوادمم موافق نیستند گفت این مسئله خصوصیه بین من و تو بای سقط بشه من مطمئنم که ما بالاخره از هم جدا می شیم چرا یه بچه بدبخت بشه منم کارم شده بود گریه تا این که بابام به پدر شوهرم زنگ زد گفت خیلی منتشو بکشه دخترم براش بچه به عمل بیاره لطفا به پسرت بگو بیاد اینجا تا بریم سقطش کنه ولی باید رو کاغذ تو دفتر خانه برام بنویسه که فردا دخترم دیگه بچه دار نشد یا سر این سقط مرد باید خودش جوابگو باشه پدر شوهرمم می گفت وقتی تفاهم ندارن بچه می خوان چیکار خلاصه بابام گفت ای والله قبلا می گفتی جایزه می دم به بچه هام هر کی اول بچه دار بشه حالا چی می گی گفت والله این حرف پسرم به من مربوط نیست دیگه تصمیم گرفتم سقطش کنم لباسمو پوشیدم به شوهرم گفتم بریم واسه سقط گفت نه لازم نکرده بابای تو می خواد من تعهد بدم من نمی دونم 1 ساعتی دیگه واسه خودم چه اتفاقی پیش می اد اخر سر گفت نمی خواد بری سقط کنی منم گفتم اخه تو دیوانه ایییییییییییی دیوانه چرا حرفت با عملت یکی نیست گفت ببین من وسواسم درکم کن نمی تونم درست تصمیم بگیرم منم گفتم به من ربطی نداره بلند شو بریم خلاصه راضی نشد کلی هم تحویلم گرفت امروزم خواهر شوهرم زنگ زد مثل این که جاری باهاشون حرف زده بود خواهر شوهرم می گفت وای خداااااااااا خیلی خوشحال شدیم خدا کنه دو قلو باشه به خدا ما دوست داریم تویی اخلاقت عوض شده تو بالاخره جایزه پدرمو بردی استراحت کن مواظب خودت باش و از این حرفا شوهرمم امروز خیلی عوض شده بود ولی لابه لای حرفاش می گفت خوب پابندم کردی با بچه منم گفتم خیلیم دلت بخواد ولی در کل با هم امروز خیلی خوب بودیم مثل این که مادرش بهش زنگ زده بود خدایا چقدر دهن بینه مادرش 2 کلمه بگه فورا عوض می شه چقدر ازشون خط می گیره مادرش گفته اون بچه تو از خونه پدرش که نیاورده و از این حرفا خواهرام می گن دست از لج و لجبازی بردار تو هم با اونا خوش باش ولی من می دونم چه ذاتی دارن الانم به خاطر بچه س که منو تحویل گرفتن وگرنه ماله این کارا نیستن ولی به شدت احساس سرشکستگی می کنم طرف زنش بچه دار می شه خوشحال می شه می ره به خونوادش خبر می ده نه این که بگه من این بچه رو نمی خوام اصلا نمی تونم این تحقیر شوهرمو ببخشم امروزم بهش گفتم حلالش نمی کنم ابروی منو برد








علاقه مندی ها (Bookmarks)