[quote=مبینا2;288538]سلام عزیزم.من کاملا درکت می کنم چون شوهر منم خیلی اخلاقش شبیه شوهر شماست ( البته تاحالا 2 بار زده تو صورتم دلیلشم این بود که این 2 بار جلوش واستادم و حرفه دلمو زدم البته کاملا منطقی و درست حرفمو زدم ولی مردا گاهی اصلا منطق سرشون نمیشه ) . عزیزم اصلا سر خانوادش حساسیت نشون نده چون دودش تو چشم خودت می ره. منم خیلی وقتا از دست حرفای مادر شوهر و پدرشوهرم ناراحت می شم ولی چون می دونم شوهرم خیلی روشون حساسه هیچی بهش نمی گم عزیزم اونا رو ببخش نه به خاطر اینکه اونا لایق بخششن چون تو لیاقت آرامش رو داری. در ضمن وقتی شوهرت عصبانیه اصلا جوابشو نده بگو هرچی تو میگی درسته . بعد آروم آروم و با احترام در مورد اون مشکلت حرف بزن. در ضمن حتما با یک مشاور صحبت کن. باید یه جوری جلوی کتک زدنش گرفته بشه. موفق باشی[/


من سعی کردم همه کارایی که مشاوره های محترم گفتند انجام بدم و باهاش خوب رفتارکنم ببینم آیا اون دوباره منو میزنه ولی باز این اتفاق افتاد شوهرم حدود دو ماه با حالت قهر از خونه مامانم اینا امده بیرون ودیگه خونه پدر و مادرم نمیره ولی من هم هیچ اعتراضی نمی کم و گاهی اوقات تنها خودم میرم بهشون سر میزنم ولی با شوهرم خیلی خوبم همه کاری براش میکنم از جونمو همه چی براش مایه میزارم ولی اون نمی فهمه دیشب دیدم با هام خوبه ازم خواست بریم خونه پدر و مادر اون .آخه من چون اون به پدر و مادر من بی احترامی کرده و با هاشون حرف نمی زنه منم با خونهواده اون تو این مدت کاری نداشتم نه رفتی ونه زنگی دیروز مهربون بود و ازم خواسنت بریم خونه مادر شینا من اول چیزی نگفتم گفتم هرچی تو بگی ولی نتونستم خودمو کنترل کنم و اشک از چشمام به خاطر پدر و مادر خودم سرازیر شد که انقدر بهشون بی احترامی کرده ازم پرسید چمه ومن گفتم من نمی تونم بیام همونطور که من تنها خونه پدر ومادرم میرم تو هم تنها برو اونم تا این جمله رو شنید شروع کرد به داد و بیداد و کتک زدن من داشت خفم میکرد واقعا و راجع به پدرم بد وبیراه گفت .منم راجع به مادرش گفتم و بهش گفتم جادوگر چون مادرش همش پیش دعا نویسو اینطور چیزاس حتی روز بعد عروسی ما مهمونا رو خونه گذاشت و یکدفعه غیب شد همه دنبالش میگشتن تا اینکه معلوم شد رفته پیشه دعا نویس حتی خودشم اعتراف کرد بعدها.دیشبم شوهرم همش از اون طرفداری میکرد حالا من فقط به طلاق فکر میکنم میخوام برم دنبال کارای طلاقم چون فکر میکنم شخصیتم همه چیزم داره خورد میشه و نمیتونم با یک آدم روانی که قدر محبتامو نمیدونه زندگی کنم.بنظر شما من چیکار باید بکنم