گیسوی عزیز ممنون از توجهت .
درباره سوال اول فکر می کنم بعضی وقتا اون موقعیتو بازسازی می کنم یه جای دیگه و با افراد دیگه ای که هیچ کدومشون وجود خارجی ندارن و شاید مشخصا یکی شون من باشم و شاید نباشم . البته بعضی وقت ها هم هیچ ربطی بین اون موقعیت و اون کسانی که یه جای دیگه تصورشون کرده ام وجود نداره و اصلا نمی شه گفت که بازسازیه .به هر حال اون موقعیتو با شرایط واقعیش فراموش می کنم و خودم نیستم.
در مورد سوال دوم : شاید درست توضیح نداده ام . من جایی رو ترک نمی کنم . من همون جا هستم فقط تصور می کنم که کس دیگه ای هستم و جای دیگه ای هستم و این تصور خیلی قویه و نمی تونم جلوشو بگیرم.
در مورد سوال سوم: بله اونا با من فرق دارن.
دختر بی خیال عزیز متشکرم که خواستی کمکم کنی.
به عنوان مثال می تونم بگم که نمی دونم چه مدتی ( حسابش از دستم در رفته ) به شدت تصور می کردم ( وشاید می کنم ) که مرد هستم و یه خونه دارم که مال خودمه و همسر و بچه هم دارم و تازه مادر زنم هم با ما زندگی می کنه و غرق شده بودم درخیال نقشه خونه مون و این که چه جوریه و توش بنایی می کنیم و این که اثاثیه چی داریم و چه طوری چیدیمشون و... با ریزترین جزئیات... در حالی که من اصلا یه دختر هستم و یادمه مثلا یه مدتی که خونه ی یکی از اقوام کار و زندگی می کردم این خیلی شدید بود.
اون شخصیت ها با من خیلی فرق دارن و یکی هم نیستن که بگم همیشه این جوریه... در مجموع فکر کنم معمولا از من توانا تره و آدمای دور وبرش هم از آدمای دور و بر من خیلی بهترن. البته گاهی اونم به هیچ جایی نمی رسه و هیچ آینده خوبی براش نمی شه تصور کرد و مثلا اصلا بهتره که بمیره. گرچه من حتی برای اونا هم آینده نمی سازم . فقط یه لحظه شونو تصور می کنم و آینده شون جاذبه ای برام نداره.
درمورد این که چه جوری خودآگاه حسابش می کنم و... نمی دونم باید فکر کنم. گفتم که بعضی وقتا غیرارادیه.
ممنون از کمک شماها و دوستای دیگه ای که یه راه حلی بهم پیشنهاد کنن. من الان باید برای ارشد درس بخونم ولی نمی تونم با این اوضاع ...
- - - Updated - - -
گیسوی عزیز ممنون از توجهت .
درباره سوال اول فکر می کنم بعضی وقتا اون موقعیتو بازسازی می کنم یه جای دیگه و با افراد دیگه ای که هیچ کدومشون وجود خارجی ندارن و شاید مشخصا یکی شون من باشم و شاید نباشم . البته بعضی وقت ها هم هیچ ربطی بین اون موقعیت و اون کسانی که یه جای دیگه تصورشون کرده ام وجود نداره و اصلا نمی شه گفت که بازسازیه .به هر حال اون موقعیتو با شرایط واقعیش فراموش می کنم و خودم نیستم.
در مورد سوال دوم : شاید درست توضیح نداده ام . من جایی رو ترک نمی کنم . من همون جا هستم فقط تصور می کنم که کس دیگه ای هستم و جای دیگه ای هستم و این تصور خیلی قویه و نمی تونم جلوشو بگیرم.
در مورد سوال سوم: بله اونا با من فرق دارن.
دختر بی خیال عزیز متشکرم که خواستی کمکم کنی.
به عنوان مثال می تونم بگم که نمی دونم چه مدتی ( حسابش از دستم در رفته ) به شدت تصور می کردم ( وشاید می کنم ) که مرد هستم و یه خونه دارم که مال خودمه و همسر و بچه هم دارم و تازه مادر زنم هم با ما زندگی می کنه و غرق شده بودم درخیال نقشه خونه مون و این که چه جوریه و توش بنایی می کنیم و این که اثاثیه چی داریم و چه طوری چیدیمشون و... با ریزترین جزئیات... در حالی که من اصلا یه دختر هستم و یادمه مثلا یه مدتی که خونه ی یکی از اقوام کار و زندگی می کردم این خیلی شدید بود.
اون شخصیت ها با من خیلی فرق دارن و یکی هم نیستن که بگم همیشه این جوریه... در مجموع فکر کنم معمولا از من توانا تره و آدمای دور وبرش هم از آدمای دور و بر من خیلی بهترن. البته گاهی اونم به هیچ جایی نمی رسه و هیچ آینده خوبی براش نمی شه تصور کرد و مثلا اصلا بهتره که بمیره. گرچه من حتی برای اونا هم آینده نمی سازم . فقط یه لحظه شونو تصور می کنم و آینده شون جاذبه ای برام نداره.
درمورد این که چه جوری خودآگاه حسابش می کنم و... نمی دونم باید فکر کنم. گفتم که بعضی وقتا غیرارادیه.
ممنون از کمک شماها و دوستای دیگه ای که یه راه حلی بهم پیشنهاد کنن. من الان باید برای ارشد درس بخونم ولی نمی تونم با این اوضاع ...









علاقه مندی ها (Bookmarks)