سلام مجدد بچه ها
خب اون موقع ک اقدام به خواستگاری کرد روی شغلی خیلی حساب کرده بود و خیلی براش زجمت کشیده بود اما بعد در نهایت بی عدالتی با اینکه امتحانو قبول شده بود کنارش گذاشتن و کسایی رو گرفتن ک اصلا امتحان نداده بودند و همین باعث شد دیگه نتونه ادامه بده و حتی از لحاظ روحی به شدت آسیب ببینه،
همون طور ک گفتم خیلی به خودش سخت میگیره و میگه من نمی تونم بر اساس احتمالات اقدام به ازدواج کنم باید از همه چی مطمئن باشم،
الانم فقط ب صورت حق التدریس چند جا تدریس میکنه که دیگه خودتون میدونید درآمدش چقدره، البته پدرش گفته من برات خونه و ماشین تهیه میکنم تو ازدواج کن اما میگه عزت نفسم اجازه ی این کارو به من نمیده
و مساله ش دقیقا همینه که خودشم نمیدونه این وضع تا کی ادامه داره و نمیخاد منم درگیر وضعیت بلاتکلیفی خودش کنه، ینی ی جورایی باورش نمیشه که من بتونم شرایطشو تحمل کنم و میترسه با ازدواج وضعیتش از اینی که هست بدتر بشه، میدونین انگار از دخترا میترسه،
به خاطر همین هیچ تعهد و تضمینی هم به من نمیده که بتونم براش صبر کنم، از طرف دیگه خودم دلم راضی نمیشه به کس دیگه ای فک کنم.
حال خیلی بدیه
بچه ها بیاین نظر بدین خواهشا
کارشناسای تاتلار فرشته ی مهربون مدیر همدردی خواهش میکنم به دادم برسین









علاقه مندی ها (Bookmarks)