سلام دوست عزیز.
اول چند تا توصیه دارم
یکی اینکه اصلا مادرت رو در باره این مسئله ناراحت نکن
یا اگه قبلا ناخواسته ناراحتشون کردی حتما از دلشون دربیار
با گرفتن یه کادوی کوچیک، زدن حرفای محبت آمیز،
مثلاً با گفتن اینکه لابد قسمت نبوده یا اگه خدا میخواست اونا با این حرفا منصرف نمیشدن و ...
جوری که حس ناراحت کننده و عذاب وجدانی برای ایشون نمونه.
میدونم شاید مادرت حرف بجایی نزدن. ولی بازم مادره. باید دلش از شما صاف باشه. عذاب وجدان به جون مادرت ننداز.
این از این.
در مورد راه حل هم، به نظرم خوبه که شما یک واسطه این وسط دارین.
نمیدونم تا چه حد با واسطه صمیمی هستین.
اما خوب بود همون اول میگفتین بهش که ما منظورمون این نبود و اونها اشتباه برداشت کردن.
یا میگفتین که مادرم از سر دلسوزی حرفی زده که برداشت اون مدلی میشده از روش.
حالا که نگفتین، باز هم راهی هست.
البته اگه آقا پسر هنوزم مجرد باشه.
میتونید با واسطه صحبت کنین (یا خودت یا مادرت) و هماهنگ کنین که به اون خانواده اینجوری بگه:
اگه شما میخواین، من یه بار دیگه با اون خانواده صحبت کنم. چون فکر نمیکنم موردی باشه که با هم تناسب نداشته باشید. بخاطر همین اگه بازهم موضوع شما رو مطرح کنم شاید قبول کنن که دوباره صحبت ها ادامه داشته باشه.
دوست عزیزم، اینجوری هم خانواده شما کوچیک نمیشه. هم اینکه اونها هم فرصتی پیدا میکنن که ببینن فارغ از اون موضوع اصلا خواهان هستن یا نه.
اینم در نظر بگیر که یه مقداری نگاه کن، شاید این صحبتای مادرت و دلخور شدن اونها همه بهانه ای بوده که این وصلت سر نگیره. شاید خیر شما در اینه که جور نشه.
من که خودم همیشه اینجوری خودم رو آروم میکنم.
در آخر بگم که اگه در مرحله اول از دل مادرت درآورده باشی، قبل از اومدن هر خواستگاری راحت تر میتونی به مادرت بگی که حواسشون بیشتر جمع باشه (البته نه با ادبیاتی که اینجا نوشتم. با ادبیات مخصوصی که پر از احترام و ادب و بزرگ کردن مادرت همراه باشه)
مطمئن باش اگه خیری در این ازدواج باشه، همه ی دنیا هم بخوان مانع بشن نمیتونن اختلالی در روند این وصلت ایجاد کنن.
و همینطور برعکسش.
شاد باشی همیشه
از زندگی چه می خواهی که در خدایی ِخدا، آنرا نمیابی؟
ویرایش توسط دختر مهربون : جمعه 29 آذر 92 در ساعت 02:53
علاقه مندی ها (Bookmarks)