ممنونم دوست عزیزم
منم بخاطر خوبیهاشه که تاحالا تحمل کردم
من قبلا درمورد جزئیات رابطه با خانوادم حرف نمیزدم
اما این سری دیگه تحملم تموم شده بود
روزی که میخواستم از خونشون برگردم خونه خودمون توی ترمینال از بدبختی خودم زار میزدم
آخه مادرشوهرم توی چشم من نگاه میکنه میگه عقدو که ما گرفتیم. ببینین من واسه دومادم فلان چیزو خریدم. شما خانوادت خیلی کمت گذاشتن! آخه من باید چیکار کنم توی اون لحظه؟ شوهرمم نشسته ولی صداش در نمیاد. آدم فشارش میره بالا خوب! نمیتونم حرف زور بشنوم و هیچی نگم. ولی احترامشو هم داشتم
به شوهرم گفتم ازت توقع داشتم از من حمایت کنی
باز وقتی از مشهد برگشتیم هنوز عرقمون خشک نشده برگشته میگه فلانی ها(شهرستان ما) خییییییلی زرنگن. من این حرفو از دهن شوهرمم شنیده بودم وقتی مشهد بودیم بهم گفت تو خیلی زرنگ و مارمولکی. من که همیشه جز سادگی و خنگی(توی روابط) تصوری از خودم نداشتم از مادرشوهرم گفتم واسه چی زرنگیم؟مگه چیکارتون کردیم؟ باز بحث جشن عقد رو مطرح کرد! و بازهم شوهر من ساکت بود!
نه دیگه خسته شدم
اونا اصلا نمیخوان اشتباهاتشونو بپذیرن
سبک زندگی مادرش نفرت انگیزه. فقط خودشه و درو دیوارای خونشون. حتی با اینحال که خودشم کارمنده یه دست لباس درست و حسابی دلش نمیاد واسه خودش بخره.حتی رفتارش با شوهرش تحقیر کننده و بی ادبانه ست. شوهر منم متاسفانه اون روش رو درست میدونه. شاید به زبون بگه که رابطه ی پدرومادرمو خوشم نمیاد ولی درواقع از پدرش خوشش نمیاد و رابطه ش با پدرش اصلا خوب نیست. اون میخواد الگوی زندگی مادرشو ادامه بده.
مادرشم که میترسه یه وقت توجه تک پسرشو از دست بده توی تخریب من در ذهن شوهرم فروگزار نمیکنه!
توی بحث اخیر یکبارهم نشد که بگه مامان من اشباه کرد تو ببخش. تو کوتاه بیا. همین که ازش حمایت میکنه یعنی حرفاشو قبول داره