سلام خدمت شما جناب مجرد حال حاضر و متاهل اینده![]()
( نمیدونم چرا اینجا همه برای خودشون اینطوری اسم گذاری میکنن : خانم مجرد ، alone boy ، مرد تنهای شب ، خاله قزی عزب (وقتی اقای خاله قزی مجرد بود و عضو سایت بود) ووو
به جان خودم همین اسمی که انتخاب میکنید توی روحیتون اثر گذار هست ، بهر حال وصف العیش ، نصف العیش ، برای همین به نظر من یکم اسمها رو عوض کنید و مثلا اینطوری اسم گذاری کنید : مرد دو زنه ، زن متاهل بهمراه تو راهی ،جیگر پر خواستگار ووومثلا همین خود من ، از زمانی که با اسم کروکودیل عضو اینجا شدم ، به حدی خوی درندگی گرفتم که حد نداره ،
مثلا چند روز پیش رفته بودیم خونه یکی از فامیلها ، بچشون داشت باهم بازی میکرد، این دستش رو هی دور دهنم میچرخوند ، منم یهو جوگیر شدم دستش رو گاز گرفتم ، حالا مگه ول میکنم ، خلاصه چوب اوردن گذاشتن بین ارواره هامو دستشو ازاد کردن ووو خلاصه داستانی بود
برای همین احتمالا منم اسممو عوض کنم یک چیز ملایم تر تو مایه های قناری ، گنجشکی ، کفتر کاکل به سری چیزی بزارم
![]()
چند تا نکته میخوام بگم با چند تا داستان (غیر از اون داستان ذهن و شیشه ووو) امیدوارم به دردتون بخوره ...
اول اینکه بعضی از پستهای شما رو که میخونم لذت میبرم از روحیه ای که دارید که با اون سختی ها و اتفاقاتی که در گذشته زندگیتون اتفاق افتاده ، ولی باز هم میبینم بعضی جاها چه خوب به دوستان دیگه روحیه و انرزی میدید و براشون وقت میگذارید ووو طوری که اگه اسم کاربری شما رو ادم نبینه فکر میکنه ادم که اون پست رو اقای خاله قزی گذاشته
موضوع اول اینکه ، اصلا فکر نکنید که ادمی توی این دنیا هست همیشه بصورت یکنواخت ، شاد و پر انرژی باشه ، همه ما اادمها توی زندگیمون فراز و نشیب روحی داریم ، همه بازیکرهای شاد و خندان ، ادمها ثروتمند موفق ، انسانهای معروف و تمام ادمهایی که ما خنده و شادیشون رو میبینیم اونها هم در پشت صحنه روزهای ناخوشی رو دارن ، ولی داستان سر این هست که باید توانایی کنترل این حالت رو داشته باشیم و نزاریم این فاز روحی ما زمانش طولانی بشه ، خیلی جالبه بدونید ، شما اگه ادمهای افسرده رو ببینید ، زمان راه رفتن ، سرشون به پایین هست و راه میرن ، افراد فکر میکنن اینها چون افسرده هستن سر به پایین راه میرن و بی حوصله و انرژی هستن ، در صورتیکه داستان برعکسه ، یعنی یک چیز ساده حتی مثل راه رفتن و ژست بدن ، باعث تغییر مثبت یا منفی در روحیه ما میشه ، یک فرد افسرده چون افسرده هست سر به پایین نیست ، بلکه چون سر به پایین و با دستهای اویزان و بدن شل و ول حرکت میکنه ، حالت روحیش بد میشه ، وقتی کسالت روحی داشتید ، هنگام راه رفتن سرتون رو به طرف اسمون بگیرید و راه برید تا ببینید چقدر روحیه شما تغییر میکنه ، برای اینکه نتیجه فوق العاده این موضوع رو ببینید، یک ازمایش ساده انجام بدید ، یک کودک دو سه ساله ، زمانی که داره به بدترین و شدیدترین شکل گریه میکنه یک لحظه بهش بگید به سقف یا اسمون نگاه کنه احساس و حالتش عوض میشه و سریعا گریه اش بند میاد و اروم میشه ،دلیل علمی این موضوع هم که طبق معمول از حوصله بحث خارجه
وقتی یک چیز ساده مثل جهت نگاه ما اینقدر میتونه توی روحیه ما اثر بزاره ، پس کارهای بزرگتر قطعا اثرات بزرگتر و ماندگارتری داره ، سعی کنید از کارها و تغییرات کوچک شروع کنید تا کارهای بزرگتر... اگه فرد مذهبی هستید ، ادعیه ، قران ، مسجد رفتن ، زیارت رفتن ، ارامش روحی خوبی میتونه بهتون بده ، توی برنامه روزانتون تغییر ایجاد کنید ، ورزش ، مطالعه ، گردش ، اشپزی کردن ، منجق دوزی و ملیله بافیاضافه کنید .. همزمان با این تغییرات ، توی زندگیتون هدف های کوچیک و بزرگ بزارید که براتون قابل حصول باشه و دور از دسترس نباشه... شاید این حرفها براتون تکراری باشه ، و خیلی گذرا از این موارد رد بشید ، ولی بدونید روز خوب هیچ وقت نمیاد ، روز خوب رو باید ساخت... فرض کنید کسی بهتون میگه ، اگه میخوای خوشبخت بشی ، اگه میخوای روز خوش تو زندگیت ببینی ، روز یک سنگریزه بنداز توی فلان جوی اب .. شاید این کار براتون سطحی و بی فایده باشه ، شاید ده روز انجام ندید و یک روز ده سنگریزه برای جبران بندازید توی اب وووو ولی خوشی و خوشبختی همین استمرار و تکرار کارهای ساده و شاید پیش افتاده که همه ما استادش هستیم ، هست....
موضوع اخر هم در مورد تنگناهای اقتصادی و اعصاب خردی شما بابت مسائل جامعه...
میگن جلوی دروازه اتن یکی از شهرهای یونان قدیم ، نمیدونم سقراط نشسته بوده ، افلاطون بوده ، ارسطو بوده ، نقی بوده ، بابا پنجعلی بوده ..خلاصه نمیدونم فقط میدونم یک دانشمندی نشسته بوده ، یک روز یک مردی میاد از جلوی دروازه شهر رد میشه ، از این مثلا ارسطو میپرسه ، اقا من غریبه ام ، میخوام بیام تو این شهر زندگی کنم ، نظرتون در مورد مردم این شهر چیه ، چطور ادمایی هستن ، بعد ارسطو ازش میپرسه مردم شهر خودت چطور ادمایی هستن ، میگه مردم شهر ما فوق العاده ادمهای بد و شیاد و دزد و بیرحمی هستن ، بعد ارسطو هم میگه مردم شهر ما هم دقیقا همین مدلی هستن، فردای اون روز یک نفر دیگه میاد و دوباره از ارسطو میپرسه ( نمیدونم این ارسطو کار و زندگی نداشته یکسره در دروازه شهر مینشسته
) اقا ببخشید این مردم شهر شما چطور ادمایی هستن ، دوباره ارسطو از اون نفر میپرسه مردم شهر خودت چطور ادمایی هستن ، اون مرد میگه مردم شهر ما خیلی ادمهای خوب و خونگرم و دوست داشتنی و نیکوکاری هستن ، بعد ارسطو میگه خوب مردم ما هم همین مدلی هستن ، خوب و دوست داشتنی....
فرض کنید توی کشور ما 50 میلیون نفر شرایط مالی خوبی نداشته باشن و تنها 20میلیون نفر شرایط مالی خوب و مساعدی دارن .. شما با نوع نگرشتون به این موضوع ، به اینکه فکر کنید چقدر مردم در تنگنا هستن ، اعصاب شما خرد بشه ووو ، تغییری در این امار به وجود نمیاورید ، ولی مطمئن باشید با تغییر نگرش شما در این موضوع برخورد شما با ادمهای دسته بیست میلیونی خیلی بیشتر از ادمهای دسته 50 میلیونی میشه و کم کم اون تغییر نگرش برای شما به باور تبدیل میشه و دیگه به سختی باور خواهید کرد که اصلا مردم به این شدتی که میگید در تنگنا هستن ووو یادمون باشه با این تغییر نگرش ، تغییری در امار ایجاد نمیشه ولی تغییری در دنیای درون ما ایجاد میشه (که در نتیجه بازتابش رو در دنیای بیرون و ادمهایی که باهشون برخورد میکنیم خواهیم داشت ) و این به ما ارامش میده...
موفق باشید.









علاقه مندی ها (Bookmarks)