بازم سلام
هرکار می کنم خوب نمیشم. همش غصه همش نارضایتی همش سکوت
این روزا خیلی بدخلق شدم عصبی ام کلافه ام دلم میخواد دعوا کنم داد بزنم.
انگار پشیمونم همش میگم کاش همون پارسال همین موقع ها طلاق گرفته بودم دخترم هم کوچیکتر بود.
نمیدونم چه مرگمه.
توی حرم اینقدر گریه کردم تمام کارهای شوهرم و اون تصویرسازی هایی که من ازش داشتم همه مثل فیلم از جلوم رد شد. سبک شده بودم. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ولی عصبی بودم (شاید واسه نزدیک شدن به دوره پریودی بود) توی هتل بحثمون شد من که کلاً سکوت کردم یه کلمه هم نگفتم ولی حرفایی که شنیدم واسم بد بود حالم رو بدتر کرد. میگه باهات زندگی ای نکردم میگه نه راه پیش دارم نه راه پس میگه روانیم کردی!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونه من چی کشیدم فکر نمی کنه با اون خیانت هاش آتیشم زد نمیدونه با این دوری هاش عذابم میده خیلی وقته دلم واسه یه نوازش یه حرف خوب یه لحظه شادی با هم تنگ شده حوصله هیچی رو دیگه ندارم خسته ام. گاهی عصبانیتم رو سر دخترم خالی می کنم و اون فکر می کنه دارم باهاش بازی می کنم و می خنده و من می گریم. مسئولیت بچه کاملا با منه. هربار بهش میگم پول برام بذار میگه ندارم ! مبلغ زیادی هم نمی خوام!!! 5 یا نهایت 10 تومن. همین کلمه ندارم خیلی بهم فشار میاره.
انگیزه ای واسه تلاش هم ندارم. همش بیرون از خونه ام که بهتر بشم ولی نمیشم همه حرفام رو توی خودم میریزم و بعد یه مدت میشه بغض و کینه و نتیجه اش میشه این. ولی به کی دردمو بگم؟؟ نمیدونم. قول داده بودم از همسرم چیزی نگم و واسه بهبود خودم تلاش کنم ولی انگار نمی کشم کم آوردم!!!
برای زندگی کردن بهانهای نمیخواهم
برای نفس کشیدن تقلایی نمیکنم
و برای گفتن نگفتنیهایم هم چارهای نمیجویم
سکوت . . . و تنها سکوت
و دیواری از نشدن و نرسیدن
و باز هم سکوت...
و قلبی تنها با احساسی عجیب
و نگاهی عمیق با حسرتی همیشگی
و آهی تمام نشدنی برای تمام طول زندگی
دنیای عجیبی است؛
بودن به شرط نگفتن








علاقه مندی ها (Bookmarks)