تا يه سال اول زندگيم شايد گاهى فكرم مى رفت طرف اون پسر ولى الان مدت هاست كه اصلا بهش فكر نمى كنم. ولى خوابام اينقدر شفاف و طبيعى هستن كه تا چند لحظه اول بيدار شدنم نمى دونم متاهل هستم و اون روزا ديگه تمام شده.
اسم اون حس ناراحتى رو حسادت نمى زارم چون اگه با فرد ديگرى بود برام فرق داشت. من هيچ وقت دوست پسر نداشتم و دست هيچ پسرى هم به من نخورده بود و تو اون مدت ٤ سال خيلى خوددار بودم. اون پسر هم خيلى پاك بود ولى اون دختره چند تا دوست پسر داشت و ميديدم كه همش ميره الكى اشكال مى پرسه يا جزوه مى گيره. فكر نمى كردم اين جور دخترا جواب بگيرن با اين كارا ولى ظاهرا جواب داد برا ايشون و ديدم چقدر راحت ميشد بدستش اورد و من الكى چقدر خودمو عذاب دادم.
به هر حال هر چى بوده تمام شده چيزي كه الان ناراحتم مى كنه اينه كه هنوز اين فرد تو خواب هاى من هست.
من مى خوام اون اقا و خاطراتش كامل پاك بشه از تو زندگيم. چند بار تا حالا تو خواب اسمش رو بردم و همسرم متوجه شده. نمى خوام الكى همسرم بد بين بشه. در ضمن من خيلى خودمو دور كردم از اقا و حتى با رابطم رو با كسايى كه مى دونم ممكنه در موردش حرف بزنن قطع كردم ولى باز فايده نداره.
اوايل به خودم مى گفتم تازه ازدواج كردم و شايد طبيعى باشه تو ذهنم بياد، ولى كم كم محو مى شه اما هر چى بيشتر مى گذره بيشتر نگران ميشم