در حد توانم نیست دور نگه دارم.در همین حد دور نگه می دارم که جز محل سربازیم جای دیگه ای نمی رم.اما همین رفت و برگشت و توی خیابون کار رو خراب می کنه.بیشتر کاری از دستم ساخته نیست.
همین رفت و برگشت به محل سربازیم منو وارد همون گیر می کنه.وگرنه من خودم گیری ندارم.
برای مادر من هم بسیار مسئله ی آسیب مهمه و وقتی اولین بار با دختری دوست شدم بسیار تلاش کرد منو ازاین رابطه دور کنه.
اما مسئله اینه که مادرم الان به یک شناخت از من رسیده و می دونه که الان از ارتباط (ساده و تلفنی) با دختر ها آسیب نمی بینم و می دونه که خودمم شخصیتی که بخوام رابطه رو فیزیکی کنمو به اونها آسیب بزنم نیستم.وگرنه سعی می کنه جلومو هر طور شده بگیره.
من به رابطه ی صمیمی و کاملا منطقی که با مادرم دارم افتخار می کنمو بزرگترین پناه زندگی منه.همیشه تلاشش بوده به من کمک کنه و از آسیب حفظ کنه.
اما مشکل همینجاست که دور کردن من از ازدواج تو این سن رو نوعی کمک به من و همینطور تلاش برای حفظ از آسیب می دونه.
آسیبی که سراغ بسیاری از بچه های فامیل اومدو اونهارو به طلاق یا بی کاری کشوند و زندگیشونو پاشوند.
اینه که معتقده الان باید فکر کارو آینده باشم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)