ممنون ازت آیداجون امیدوارم ازبسش بربیام

=======================

واماجواب سوال شمااقای خالقی ذی...

لحظه ای که سوالتونوخوندم نمیدونم چنددقیقه به مانیتورماتم برد؟.......ولی بعدش یه دل سیرگریه کردم...به هق هق

افتادم.....طوری که اهالی خونه هراسون اومدن بببینن چیشده...

بگذریم............

باخودم خییلی فک کردم...ولی ..

حس میکنم...بااین احساسم باهیچکس دیگه ای نمیتونم باشم...

ازطرفی....

میدونم باین اقامشکلات زیادی خواهم داشت...تازه اگه ازدواجی رخ بده..که محاله هضم همچین قضیه ای

براخونواده م...چه..

برسه به موافقتشون...نمیدونم تونستم جوابتونوبدم یانه بهرحال...توبدبرزخی گیرافتادم....

حالانمیدونم...چه کنم

قاعدتاادم وقتی میفهمه عشقش بهش دروغ گفته تازه بعدش بدخلقی میکنه...بایدبذاره بره...

ولی متاسفانه درموردمن

باگذشت2سال

احساس ازبین نرفته...

خییلی دلم میخوادقصه تونوراجع به عشقتون...در"گذشته" چون الان مهدیه کوچولووخانومتونه..

دوس دارم بشنوم..من شماروفردموفقی میدونم.....


لطفاکمک کنین.....