سلام.
خیلی ممنون راهنمایی های شما
واقعیتش اینه که تا این زمان من دچار یه عادت یا بیماری شده ام که باید یکی بهم بگه که صلاحت در اینه یا اینکه راه رو نشون بده که بدونم راه درست من در کجاست .
راستشو بخاین من الان در دانشگاه پیام نور محصل هستم
حدود هفت ترم پیش با اولین رفیق زندگیم آشنا شدم... کار به نامزدی کشید البته بین خودمون ... تا اینکه بنا به دلایلی ایشون باخانواده به خارج از کشور رفتند و بعد از مدتی دل از دل دور شد و آخرش جدایی ..... نخواستم وارد جزییات بشم چون تا همین قدر هم اذیتم میکنه گفتنش ت
تقریبا دو سال گذشته از جدایی من ترمه هفت هستم تازه میتونم مدرک کارانیم رو بگیرم یعنی بیشترش تنبلی از خودمه و خیلی بیشترش نداشتن روحیه و نا امیدی هست انگار که توی محیطی هستم که احساس میکنم نباید باشم چون خاطرات مرتب سراغم میان انگار که همین دیروز بود انگار که اتفاقی نیافتاده انگار که من تازه اوایل دانشگاهم انگار که دارم خوب درس می خونم انگار که راحت امروز و فردا میکنم شب رو صبح میکنم
توی خوابم خوابی که می دونم که نباید بخوابم
توی این هفت ترم دو بار دو نفر رو دیدم که انگار شبیه کسی بود که از دستش داده بودم تلاش بر ارتباط با اون کس شدم چندین قدم برداشتم تا بلکه یک قدمی به سمت من بردارن ولی نشد .... کسی دیگه رو جدیدا دیدم که باز هم شبیهش بود باز هم خواستم که ارتباط برقرار کنم ولی نشد و ظاهر یکی دیگه تو زندگیش بود .
من واقعا دارم چی کار میکنم توی این دوران دانشجوییم؟ تمام هم ورودیهام دارن تموم میکنن من گیج و هاج و واج وایسادم و دارم دور خودم می گردم
یکی منو بیدار کنه؟
دارم به حال خودم می سوزم گریم نمیگیره
این عذاب این عشق قدیمی رو من چطوری م رنگش کنم چطوری راحت کنم خودمو
....چندین بار به خاطر بی چاره بودن و عقب ماندن از همه زندگیم خواستم خود کشی کنم
جدیدا تصمیم گرفتم این محیط یعنی دانشگاهم رو ترک کنم و بقیق درسمو یعنی کارشناسیم رو تو ی یه غیر انتفاعی ادامه بدم . حسی بهم میگه که منتطقا کارم درسته برای اینکه بخای رهایی پیدا کنی از محیطی که آزارت میده. ولی یه حسی میگه که بمون و نرو و شروع کن از صفرو بجنگ با محیطی که آزارت میده دندون رو جیگر بذار و درستو بخون و در آخر مدرکتو بگیر از محیط خارج شو
ولی طاقت انجام این کار برام نمونده بمونم عمرم تلف شه روحم نابود شه حتی اگه بمونم هم باز حسی که همش دنبال شبیه عشق قدیمیم هست دست وردار نخواهد بود خواهد گشت و باز روحم اذیت خواهد شد
انقدر فکر و خیال ها سراغم میان که به خودکشی هم فکر میکنم که خسته شدم از این بار فکری
استرس اضطراب روحیه نابود شده نا امیدی اعتماد به نفس خیلی کم
دیگه خسته شدم از یک رنگی
مغزم پره از درد و ناله که نمی دونم کدومشو بگم
اونی رو الان گفتم که همین الان برام چراغ قرمز شده
شاید فردا یه ناله ای دردی دیگر چراغش قرمز شه برام
لطفا یه چیزی بگین آروم شم یه راهی نشونم بدین دارم از استرس مرگ روحی می شم