صبوری عزیز ...دقیقا منم مثل شما تو فامیل باهام رفتار میشه... تازه اوضاع من بدتره طوری صحبت عروسیه دختر پسرای فامیل میاد اصلا یادشون میره گاهی من بگن یعنی به کل قطع امید کردن
وقتی هم یادشون میاد یه اه میکشنو دعا میکنن که اگار یه کاره محاله و معجزه میخواد البته خودم قبول دارم سنم داره میره بالا اما مثل شما درگیری ذهنی زیادی با مساله ازدواج و گذشتن از گذشته و ... دارم، البته من دقیق نمیدونم چندسالته...
ولی عزیزم، منم موافقم با بقیه دوستان، پسری که ادمو بخواد یعنی شدیدا بخواد و انتخاب اصلیش باشی حداقل حداقله حداقل ازش یه قول میگیره که منتظر بمونه..یا چیزی خلاصه میگه دیگه. دوسال همکار بودن کم نیست، یک عمره... فرصت بسیار زیادی داشتن برای ابراز و نظر خواهی.... سعی کن با خودت کنار بیای، خوب بسنجی، تکلیفتو با خودتو احساست مشخص کنی..شما بعد ازدواج هم ممکنه با این اقا همکار بمونی پس باید کامل مساله رو واسه خودت حل کنی... من کلا پیگیر تایپیکت هستم و ازش خیلی استفاده میکنم چون تقریبا مشکل منم هست...
درست میگن که ببین خواستگارتو بعد تصمیم بگیر ممکنه حتی به دلت بشینه و خودت تمایل به ادامه اشنایی پیدا کنی. به شرطی که واقع بینانه ببینی و خودتو ازین رویایی که منکرش میشی رها کنی... حتی اگه لازمه چندروز قبلش مرخصی بگیر از کارت تا برای دیدن این خواستگار ذهنت کمی استراحت کرده باشه... امیدوارم درستترین تصمیمو بگیری و خوشبخت باشی چون واقعا لایق شادی و خوشبختی هستی....![]()







صبوری عزیز ...دقیقا منم مثل شما تو فامیل باهام رفتار میشه... تازه اوضاع من بدتره طوری صحبت عروسیه دختر پسرای فامیل میاد اصلا یادشون میره گاهی من بگن یعنی به کل قطع امید کردن

علاقه مندی ها (Bookmarks)