وقتی بچه بودم از سیر تا پیاز اتفاقات خونه رو میذاشتم کف دست همکار های مادرم بعدش کلی بهم میگفت نباید فلان و فلان چیز رو بگی... به همین منوال تذکرات بهم حواله میشد ولی هیچ وقت فکر نمیکرد پسرش بعدا کارهایی بکنه که به اصطلاح زیر آبی رفتن بهش میگند و چیزی نگه... این برمیرگرده که جذب چه ارگانی شدم قضیه مال گذشته دور هستش...
به ما آموزش داده شده بود که اگر سیخ کردند تو نا کجا آبادتون حرف نباید بزنید هر کاری میکنید باید حفظ اسرار کنید حتی اگر هم به قیمت جان خودتون یا هم رزم تون تموم بشه فرقی نمیکنه. البته وقتی به کسی Thiopental تزریق بشه باید خیلی تمرین کرده باشه که خودش رو کنترل کنه که بهمون این چیزا رو یاد دادند. اینی که گفتم چیز طبقه بندی شده ای نیست.
کل صحبت های من این بر میگرده به اینکه باید تمرین کنید، جلو آینه بایستید و تمرین کنید سوال ها رو جواب های احتمالی رو تمرین کنید. اگر چیزی هست قبل از اینکه صحبتی رو شروع کنید با خودتون 2 2 تا 4 تا کنید آیا لازم هست بگم ؟ نگم ؟ چی بگم؟ اصلا حرف نزنم بهتر نیست؟ کمتر اطلاعات بدم شرش کمتره یا بیشتره؟ اگر من چیزی بگم ممکنه کسی یا خودم توی دردسر بیوفته؟
قفل کردن ذهن یکی از رکن هایی هستش که باید روش کار کنید مثلا اگر کسی بهتون میگه دیشب چی غذا خوردی، برنامه پلنگ صورتی دوره بچگی هات بیاد توی ذهنت (برای مثال بود)
اگر کسی نظر در مورد فلان جنس مثلا گاوصندوق داشت (فرضا) نگید نمونه این رو توی خونه داریم یا به همین صورت... موارد زیاده من فقط دست و پا شکسته بهتون گفتم که چی کار باید بکنید.
کمتر حرف زدن هم آدم رو گوشه گیر میکنه و باعث میشه که اطلاعات کمتری از محیط هم بگیرید زیاد حرف زدن هم میتونه مشکلات کم حرفی رو هم به بار بیاره شما باید متعادل باشید.
یه گفته ای رو یادمه، اگر توی جمعی کسی حرف نمیزد از این بابا باید بیشتر بترسید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)