سلام آقای خاله قزی....حق با شماست ترس همیشگی من هم از همین قضیه است...میدونم با این اخلاقا و تفکراتم شوهرم بالاخره یه روزی با تمام علاقه ای که داره بهم شاید خسته بشه و ....چیزی که انگار ته دلم بعضی وقتا واقعا دوس دارم اتفاق بیفته البته به شرط اینکه از طرف من باشه نه اون....میبینید تو رو خدا....خسته ام از خودم....من خیلی ضعف دارم...محکومم به فنا....همش دلم میخواد زندگیم روابطم همه چیزم مورد تایید دیگران باشه...از بس اعتماد به نفس ندارم شاید واسه اینه که از همه کناره میگیرم....اعتراف میکنم موقعی که جواب بله دادم به این چیزا فکر نکردم بحث روابط با اطرافیان...نمیدونم سرنوشتم چه خواهد شد فقط میدونم که با این شرایط اصلا لذتی نمیبرم با این احساس خودکم بینی شدید...چه کسی میتونه منو کمک کنه تا اول خودم و بعد زندگیمو درست کنم...

- - - Updated - - -

آقای خاله قزی با حرفاتون لرزه بر وجودم افتاد به حرفای شما خودم همیشه فکر کردم اما انتظار نداشتم یکی بیاد به خودم مستقیم بگه....کمکم کنید تو رو خدا....به نظر شما تفاوت قایل شدن خانوادم بین فرزندانشون و شرایط نابرابر روحی ما فرزندان تو حالات و افکار الان من تاثیر نداشته...آیا شما تمام تقصیرات رو به گردن من میندازین...از خودم بدم میاد....آیا این طبیعیه کع من فکر میکنم اگر زمانی بچه دارشم خانوادم بچه منو به اندازه بچه خواهرم دوس ندارن و از الان بابت این موضوع رنج میکشم...آیا کسی هست که مشکل الان منو داشته باشه...چطور ضعیف نباشم با وجود شرایط نابرابری که نسبت به اطرافیانم دارم.....