عزیزم بازم من درکت میکنم خانواده شوهرمنم خیلی اهل رفت وامدهستن ماهم رفت وامدرو دوست داریم اماچون فامیلامون توچندتاشهرهستن رفت وامدمون کمتره
درطول سال مثلاخاله ام شاید1-2 باربیاداینجابرای منم اوایل سخت بودبخصوص که سرکارمیرفتم دوست داشتم پنجشنبه وجمعه هااستراحت کنم یافقط باشوهرم باشم
بعدکه سرکارنرفتم دیگه بازقابل تحمل تربودبرام لااقل باخستگی نمیرفتم وبهم بیشترخوش میگذشت
امارفتارت راجع به مهمونی های سرزده شون خوب بوده دیگه نشونشون دادی دوست نداری منم وقتی بامادرشوهرم تویه ساختمون بودم انتظارداشت وقتی منوتو
حیاط میدیدوتعارف میکردشام بیاین من بگم باشه اخه دخترخودش اینطوریه امامن چندبارگفتم نه شامموگذاشتم یاکاردارم فهمیدبااینکه تویه ساختمون بودیم اما
هیچوقت بدون دعوت خونشون نرفتم اوایل انتظارداشت دختراش اومدن خونش یامهمون اومدبراش منم برم امامن نمیرفتم دیگه کناراومدواخلاق من دستش اومد
خودشونم همیشه بادعوت میان خونمون منم ازمهمونی های یهویی خوشم نمیادحالا1-2 باردرسال عیب نداره اماهمیشه خوب نیست








علاقه مندی ها (Bookmarks)