دوست خوبم قبول دارم که شرایط سختی دارید . اگر به جای شما مادر شوهرتون الان این پست رو میخوند من بهش میگفتم مادر عزیز مادری که با جون و دل پسر بزرگ کردی . همه زندگیت رو جوانیت رو پاش گذاشتی و با عشق تمام اینکار رو کردی . مادری که خودت خوب نخوردی تا بچه ات خوب بخوره . خوب نخوابیدی تا پسر نازت خوب بخوابه . خوب نپوشیدی تا پسر گلت شیک و خوش لباس باشه . مادر عزیزی که تمام عمرت فداکاری کردی تا پسرت در رفاه باشه . مادرعزیزی که حتی خونه خودت رو میتونی اجاره اش بدی و از پولش استفاده کنی الان دادی پسرت بشینه تا مبادا مستاجری اذیتش نکنه . مادر ای فداکار ترین موجود دنیا الان این پسر گلت ازدواج کرده و علاوه براین که دلش میخواد عصای پیری شما باشه مسئولیت دیگه ای هم داره . اون همسر یه دختره که با هزار آرزو پا به خونه بخت گذاشته . پدر یه دختر کوچولوی شیرینه که همه دنیاش در لبخند پدرش خلاصه شده . مادر خوبم شما تمام عمرت رو با فداکاری سپری کردی اینو بدون و مطمئن باش که پسر گلت پسر توئه و تا ابد هم پسر تو باقی میمونه . ازدواجش پدر شدنش اون رو از پسر شما بودن ساقط نمیکنه . با این اطمینان بازم فداکاری کن و کمی ازش فاصله بگیر . اون بازم به کمکت احتیاج داره . ولی ما به ایشون دسترسی نداریم ولی به شما عروس بادرایت تبریک میگویم که با صبوری تا حالا تونستید مدیریت کنید حتی ناراحتیتون رو به همسرتون هم منتقل نکردید . مطمئنم از این به بعد هم با درایت و سیاست میتونید رگ خواب ایشون رو به دست بیارید . البته محبت افراطی پدر شوهرتون در اول زندگی ممکنه باعث حسادت مادر شوهرتون شده باشه . شما از اول باید حریمها رو حفظ میکردید .