بچه ها حالم خیلی بده..از خودم واقعا بدم میاد..
این قضیه هنوز کش دار شده..راستش من به ایشون نه گفته بودم اما اینقد خودش و مامانش پیگیر شدن که باز مجبور شدم ادامه بدم(حالش خیلی بد شده بود بعد از نه گفتن در حدی که به بیمارستان کشده بود بعد
مامانش زنگ زد گفت حالا مشاورتونو ادامه بدین واینا بعدش تصمیم بگیرین)راستش دلیل رد کردنم این بود که هنوز تو قضیه به دل نشستن به ثبات نرسیده بودم که ایشون می گفت هنوزم باید فرصت بدیم و..
یک دلیل مهم ترش بعدا خودشو نشون داد اونم اینکه حس کردم جربزه کار کردن نداره..پدرومادرش از هم جداشدن و ایشون بامادرش زندگی می کنه و به خاطر همیت پدرش از همئن اول گفته هیچ کمکی بهش نمی
کنه وایشونم تا حالا اصلا کار نکرده و کاملا صفره..
خلاصه ما دوباره مشاوره رفتیم وحالا که قراره جواب مشاوره روبگیریم باز دوباره شروع به زنگ و گریه کردنا واینا کرده..واقعانمدونم چی کارکنم..خیلی داغونم..
میگه من نمیام فعلا جلسه اخرو بزار بیشتر فکر کنیم..میگه می ترسم مشاوره بگه نه..هر روز کارش شده بره دعا و قران خوندن که جوابم نه نباشه..
مشاوره ازمون تست می گرفت فک کنم همه رو الکی پر کرد که خودشو نزدیک به من نشون بده ولی من فهمیدم و اونجاچیزی نگفتم..
اینقد الان فشار درسی روم زیاده و اصلا نباید وقت تلف شده داشته باشم ولی کتابام الکی جلوم بازه و هیچ کار نمی کنم..
راستش این مدت منم بهش عادت کردم و رد کردنش واسم سخت بود اما منطق اینو می گفت..حالا با کارهایی که این داره می کنه از خودم متنفر شدم..
همش میگه تو مگه می خوای منو از سرت باز کنی و..که میی زودتر بریم مشاوره رو تموم کنیم..
حالا الانم که میگه بزار بعدا بریم تا دیرتر بشه.. نمدونم چی کار کنم به خدا..
فشار درس و استادا از یک طرف..خانوادمم همش میگن زودتر تصمیم بگیر واینقدکشش نده..اینم از یک طرف دیگه..
نمدونم چرا هر چی پسر احساساتیه گیر من میفته..منم حس ترحمم خیلی خیلی بالایه و خیلی اذیت دارم میشم.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)