نقل قول نوشته اصلی توسط کیانا 93 نمایش پست ها
برادر جان شما خوب نیستی بیش از حد منفعلی واجازه میدی بقیه بهت ظلم کنن حقتو بخورند بهتر در کارگاه رفتار جرات مندانه روتو این سایت سرچ کنی وبخونی شما مشکلتون انفعال بیش از حده وگرنه خیلی راحت می تونستی بهش نه بگی وبا ماشین تازه تعمیر نری یدکش کنی
شما نمی تونی نه بگی نه اینکه نخوای نه بگی امیدوارم متوجه شده باشی
فقط فقط دنبال یادگیری رفتار جرات مندانه باش
دویت عزیز حرف شما درست
من و پسر عموم و پسر عممم از بچگی با هم بودیم و بزرگ شدیم با هم
شده بعضی مواقع و در مرور زمان دعوامون شده و بعضی مواقع حس می کردم که خیلی تغییر کردم و از من و عقاید و افکار و دلخوشی و ازچیزهایی که من لذت می برم اونا لذت نمی برن
ولی اخلاق و رفتار ما بیمون یه جوره که در این جور مواقع هم دیگرو تنها نمی زاریم
اون موقع پسر عموم اصلا از طرف خونواده کمک مالی زیاد نمی دید و در تاکسی تلفنی کار می کرد من اون موقع که زنگ زد یه چند روز از تعمیر در آورده بودم ماشینم رو بابام هم خونه نبود و اطلاعی از این نداشتم که ماشین موتور تعمیر شده رو نباید همچین کاری باهاش بکنی و بکسر کنی ماشین رو .... خلاصه ما این کار کردیم .
به قول حرف دوستمون که تو بالا گفت بدشانسی اره بدشانسی آوردم
خیلی مواقع شده که خواسته در حقم ظلم کنه و زور بگه من اجازه ندادم
من تو این بحث رفتار جرات مندانه کاملا بهتر عمل می کنم
من بیشتر از این ناراحتم که چرا آدمایی که در اطرافم هستن یا حتی کل آدما اینجورن یعنی سعی می کنم ازم نرجن و خوبی اگه از دستم بر بیاد بکنم ولی در اصل مثلا تو ذهنشون اینطور فکر می کنن به نظرم : " اگه بشه من یه کلکی بزنم براش که برای من سود داشته باشه "
اگر پسر عمم بود چه بهتر چون هر خوبی بکنم براش جوابش رو با بدی نمیده یا اون خوبی بکنه رنجیده خاطرش نمی کنم قرض میخاد گاهی اوقات میدم بهش چون به موقع بهم برمیگردونه حالا مهم نیست اینا مهم صادق بودنش هست که برام مهمه .
در هر صورت الان کلا خودش رو خراب کرد ....
ببینم اخرش چی میشه
در هر صورت به راه خودم دارم ادامه میدم و جوونی و لذتم رو روز به روز از زندگی دارم افزایش می دم بقیه حرفا ارزش ناراحت کردن خودم رو نداره .
از این به بعد این طور فکر می کنم
نمی دونم حالا شما دوستان موافقین یا نه