سلام خانم فرشته اردیبهشت
ابتدا از دیرکرد پست بعدی که قرار بود معذرت ، سرماخوردگی ای رو که از کربلا با خودم تحفه آوورده بودم دلش برام تنگ شده و با شدتی دو چندان دوباره برگشته و با گوش درد و گلو درد حسابی ازم پذیرایی میکنه .(البته شاید من بیشتر دلتنگش بودم ان شاالله کربلا قسمت تون بشه برای برگشتنش بعضی وقتا ادم بی تاب میشه-حالا نه خیلی بگم زیادها-بعد سرماخوردگی اش رو همچینی یه کم دوست داره )
شاید بد نباشه حالا که اینو گفتم یه خاطره هم از اونجا بگم ، من با شعر خیلی محشورم و خب حافظ هم که یه جورایی بهش معتادم ، اونجا که بودم یه روز کنار باب القبله نشسته بودم و حسابی از خودم شاکی بودم که آخه این چه وضع زیارت کردنه ،کلی فکر بهم هجوم آورده بود که وقتی برگشتی فلان کار رو باید بکنی و... ،بعد همون جا یهویی به امام حسین(ع) گفتم اگه بخواین از زبون حافظ یه چیزی بهم بگین چی میگین با گوشی دادشم که دستم بود تفأل زدم اوه اوه چه جواب دندون شکنی دریافت کردم:
گفتا برون شدی به تماشای ماه نو *** از ماه ابروان مَنَت شرم باد، رو
عمری است تا دلت ز اسیران زلف ماست *** غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما *** کآنجا هزار نافه ی مشکین به نیم جو
تخم وفا و مهر، درین کهنه کشته زار *** آنگه عیان شود که بُوَد موسم درو
ساقی بیار باده که رمزی بگویمت *** از سرّ اختران کهن سیر و ماه نو
شکل هلال هر سر مَهْ می دهد نشان *** از افسر سیامک و ترک کلاه زو
حافظ جناب پیر مغان مأمن وفاست *** درس حدیث عشق بَرو خوان وزو شنو
دیگه هیچی دیگه چی میتونم بگم جز این بیت:
ما کشته نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
.................................................. .................................................. .................................................. ...............................
سلام خانم فرشته اردیبهشت!!!!
دیدم الان خانم پاییزه میاد میگه چرا انقدر پستتون بلنده گفتم اینجوری بلکه گولش بزنم فکر کنه یه پست دیگه است
راستش درست هست جهت تاپیک خب خیلی تغییر کرد من هم ابتداءً چندتا سئوالی که پرسیدم در راستای موضوع بود ولی بعد با حرفایی مطرح شد که من هم جهتم عوض شد و بیشتر این حرفاتون کمی جهت من رو تغییر داد مخصوصا اونجایی اش رو که قرمز کرددم:
اقا حامد ممنون از توجهتون وسعی ای برای کمک بهم کردین
زندگی دینی ! اتفاقا خیلی بهش فکر میکنم اما برا شناختش باید عمیقا الگوهاش رو شناخت بستر اماده است اگه چیزی مد نظرتون بود میگفتین .
در این مورد خیلی به دین فکر کردم اما دیدم من ادم دلی هستم باید خیلی یکیو بخوام تا بتونم براش از جونم مایه بذارم بهش بگم عشقم و از خودم در بیام .
میخوام کسی باشه که از ته دلم اینو بگم گفتنی که دیگه خودم نباشم ... این مرحله اول تمرین عشق در عالم برام هست.
عشقی که هدف نهایی اش همسرم نیست اون هم در طول یک عشق عظیم قرار داره .
هدفمم از ازدواج قسمتیش همینه که براش از خودم بیرون بیام واقعا باهاش یکی شم یه وحدت دو نفره وحدتی که هرکدوم به اون یکی میگه من فدای تو و منی در کار نیست
هرکدوم برای دیگری از خودش می گذره و این میشه عشق... میشه عین حق .
اگه این نباشه من هدفی در ازدواج نمی بینم ..
بعد هم روحیات من با فیلم بازی کردن نمی خونه .
نمی خوام صرفا چون همه ازدواج می کنن ازدواج کنم اگه این نباشه ترجیح میدم تنها باشم .
این که شما ازدواج رو این جوری توی این قسمت تعریف کرده بودین و گفته بودین اگه این نباشه هدفی برای ازدواج نمی بینین برام قابل قبول نبود البته با قرینه جملات و پست های دیگه تون معلوم هست که آدمی نیستین که توی توهم یه عشق رویایی باشین ولی بیان هدفتون از ازدواج برام قابل قبول نبود(چون این هدف رو تا اونجا پررنگ کرده بودین که اگر این هدف مهیا نشه فلسفه ازدواج زیر سئوال میره و شما اگر نتونین به این هدف برسین ازدواج نمیکنینبرام قابل قبول نبود ولی اگر به طور کلی اون هم نه به عنوان یک هدف اولویت دار این موضوع رو مطرح میکردین برام قابل بود).
درواقع علت مثال من از حضرت زینب(سلام الله علیها) این بود بگم اگر هدف ازدواج رسیدن به عشق الهی از این طریق بود که ایشون قبل از اون به این مقامات رسیده بودن ، پس چرا ازدواجی میکنن که خودشون هم (به واسطه علم الهی) میدونن که همسرشون ایشون رو توی بزرگترین سفر با هدف الهی همراهی نمیکنن و شرطی هم میذارن که اون موقع بتونن جدا بشن؟
شاید شما در جواب بگید که کار پاکان را قیاس از خود مگیر (البته دامنه شمول این کلام حتما باید مشخص بشه وگرنه چطور قرآن سفارش میکنه که پیامبر برای شما اسوه حسنه هست ) به هر حال شما میشینید صحبت میکنید که بله این عمل ایشون برای من تکلیف مالا یطاق هست (البته این مثال رو زدم که بگم هدف ازدواج به عشق الهی رسیدن به اون معنی نیست بیشتر هدفش بندگی رو تکامل دادن هست)
آیا برای آدم های معمولی درست هست که این قدر واسطه قرار دادن عشق زمینی(در قالب ازدواج شرعی میگم ها) برای رسیدن به عشق الهی رو در اولویت قرار بدیم که اگر به این عشق نرسیدیم ازدواج نکنیم؟
من حد کمال گرایی در تصمیمات شما رو در عمل نمیدونم چقدر هست ،خب کاملاً حرف منطقی هست که برای هر کسی میخواد ازدواج کنه طرفش به دلش بشینه و بقولی دلش هم که دست خودش نیست ولی این حد به دل نشستن برای شما چقدر هست؟
به قول خودتون هم ممکنه آخرش با کسی ازدواج کنید که شاخ همه دربیاد ولی مطمئنا شما یا (خیلی)کوتاه اومدید یا اون ابعاد خاص رو که مد نظرتون هست توی وجود طرفتون پیدا کردین پس همچین هم آدم معمولی نیست (بیرونش معمولیه نه توش ) که باز هم چنین انتخابی نظر بر کمال گرایی از بُعد درک عشق زمینی هست برای واسطه قرار دادن به عشق الهی ، مسأله من اینه که تا اونجا که شعور من قد میده خدا ازدواج رو برای چنین اولویتی نذاشته وگرنه اییییییییین همه ازدواج ناموفق رو (از این بعد میگم ها)مقدّر نمیکرد.
(تقدیر الهی اختیار مارو زیر سئوال نمی بره بلکه دامنه اختیار ما رو مشخص میکنه ولی این دامنه انتخاب نسبت به تمام تقدیر های ممکن دیگه ای که بشه فرض کرد خیییییلی کمه ولی از نظر خدا کافیه)
موفق باشید.










علاقه مندی ها (Bookmarks)