باورهای اساسی منفی
دلیل این که حتی وقتی شرایط کنونی ما با شرایط گذشته مان متفاوت است همچنان با عزت نفس پایین زندگی می کنیم، در باورهای اساسی منفی است.
تجربه های منفی کودکی و نوجوانیمان ما را به باورهای اساسی منفی در مورد خودمان رسانده است.
مثلا کودکی که دائما تنبیه و انتقاد شده است به این باور می رسد که "من بی ارزشم" یا "من بد هستم". این ها نمونه ای از باورهای اساسی منفی هستند.
ارزیابی های قویا ریشه دوانده و محکم شده در مورد ارزش و بهای خودمان به عنوان یک انسان که معمولا به شکل جمله های " من ... هستم" بیان می شود، مثل من احمق هستم، من به اندازه کافی خوب نیستم و غیره.
قواعد و فرض ها
وقتی این باورهای اساسی منفی را در مورد خودمان قبول کنیم، احساس خیلی بدی به خودمان داریم و احساسات منفی قوی ای تجربه می کنیم.
به منظور محافظت از خود و اطمینان از ادامه زندگی، برای خودمان و زندگیمان یکسری قواعد و فرض ها می سازیم.
هدف از این قواعد و فرض ها، دفاع و محافظت از خودمان در مقابل باورهای اساسی منفی ماست
مثلا فردی که فکر می کند بی ارزش است،
قواعدی مثل "من باید آدمهای دیگر را خوشحال کنم" یا " نباید نیازهام را بیان کنم"
و فرض هایی مثل " فقط زمانی مردم من را دوست دارند که کارها را درست و کامل (پرفکت) انجام بدهم"
برای خودش ایجاد می کند.
(می خواهیم بد نباشیم، بی ارزش نباشیم، یک سری قواعدی برای خودمان می گذاریم که ارزشمند بشیم. مثلا باید دیگران را خوشحال کنم تا ارزشمند بشم، باید پرفکت باشم تا دیگران دوستم داشته باشند ....)
رفتارهای غیرمفید
این فرض ها و قواعد، اساس رفتارهای روزانه شما را تعیین می کند.
لذا بخاطر قواعد و فرضهاتون، شما سعی می کنید که هر چیزی را کامل (پرفکت) انجام بدهید،
هر کاری را به خاطر خشنود کردن دیگران انجام می دهید،
هیچ گاه خودتان را مطرح نکنید و ... این لیست همینطور پیش می رود.
پستهای 3# و 4# در این مدل خلاصه می شود:
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
ویرایش توسط شیدا. : یکشنبه 05 بهمن 93 در ساعت 17:59
علاقه مندی ها (Bookmarks)