هرچی بیشتر میفهمم بیشتر به این نتیجه میرسم که هیچی نمیدونم!!!!


برای چی من اینقدر از همه چی عقبم!!!

احساس میکنم آدمای جدیدی دور و برم بوجود اومدن که همشون از یک چیز صحبت میکنن اما من هیچی نمیدونم.


اصن همه چی یک جوری شده!فعالیت مغزم زیاد شده!سطح انرژیم اومده بالا!اصلن نمیتونم بدون فعالیت یک زمانی طی کنم!حتی شب هم دوست ندارم بخوابم!انگار روحم گشنه هست نمیزاره من استراحت کنم.منی که قبلن بزور یک صفحه میخوندم الان کتاب از دستم نمیفته!
گاهی به افکار همسرم فکر میکنم. براش زیاد دعا میکنم.امیدوارم بخاطر خودش از همه عذاب ها خودش رها کنه.


من اصلن آمادگی مردن ندارم!

دلم یک چیزی میخاد اما نمیدونم اون چی هست.
یک حالت خنثی نسبت به محیط اطرافم دارم!مسایلی که برام قبلن مهم بود الان ذهنم دیگه توجهی بهش نداره!یک جور بی تفاوتی به وجود اومده اما تو درونم آرامش ندارم.نمیدونم از چی نگران هستم!
در این رابطه باید چکار کنم؟


برای چی همه میگید تلاش کن همسرت برگرده؟؟؟ اون باشه یا نباشه چه فرقی داره؟؟؟
آره من دوسش دارم!!خوب براش دعا میکنم!!
من بدون اون دارم چیزهای قشنگی تجربه میکنم که هیچوقت نتونسته بودم.چه اشکالی داره اگر نباشه؟

دوست خوبم سرگشته دوست!!!


همه تاپیکات خوندم!جالبه مشکل همسر من و خانوادش در اینده ممکنه مث همسر شما بشه!
یعنی احتمال رفتارهای مشابه همسر شما رو داره!منم تلاش میکنم رفتارهای احتمالی همسرم کشف کنم و راه حل های مناسب پیدا کنم!
نمیدونم چرا از راه حل پیدا کردن خوشم میاد!!!!