به نام خدا
رها جان من این مواردی رو که میفهمی قبلا هم تجربه کردم و هم میتونم درکت کنم.با اینکه مدت زمان دوری من و همسرم خیلی کمتر از شما بود ولی من از دو هفته بعد از دوری به حالت هایی که الان شما داری رسیدم و درکت میکنم.
این حس رو هم که احتمالا با خودت میگی اصن چقدر خوبه که این اتفاقات افتاده که من به اینجا برسم رو هم خیلی خوب درک میکنم…
ولی عزیزم مغزت میتونه هدفمند تر بعد از ارتباط گرفتن با همسرت کار کنه…و این فعالیت های ذهنی به هر حال بهت ضربه میزنه.....خانمی من وقتی با شوهرم صحبت کردم,بار روحی و روانی سنگینی از دوش مغزم برداشته شد و با اینکه نتیجه نگرفته بودم ,از صحبتهام و برداشتی که در ذهنش از خودم به جا گذاشتم,به شدت راضی هستم.
به نظرم شما هم بعد از اینهمه مدت با همسرت ارتباط بگیر و ببین عمق خرابی رابطتون در چه حده.
اگر خواستی صحبت کنی دو نکته رو فراموش نکن:۱_ داشت آرامش قابل انتقال به اون.....صورت آرام....بدن آرام....حرفای آرامش بخش.....و مهمتر از همه ذهن آرام (که با این شلوغی فکری که داری بهش دامن میزنی مخربه)
۲_به همسرت یقین بدی که در تصمیمات تسلیم تصمیم همسرت هستی , منظورم تصمیم در مورد جدایی هست… البته این نیاز به آرامش ذهنی داره,پس به نظرم آرام تر باش و به خودت با ارتباط گرفتن و تخمین اوضاع بیشتر کمک کن.....
من برات دعا میکنم.
در ضمن از خواب شب غافل نباش چون زیبایی پوستی و چشات در گرو خواب شبه.......بعد از این هم قراره زندگی کنی دختر خوب.....








علاقه مندی ها (Bookmarks)