سلام،من با همسرم صحبت كردم.گفتم امسال دوس دارم بهمون خوش بگذره،دوس ندارى باهم بريم يه جايى خودمون؟ گف نه.
گفتم باشه فقط اگه با مامانتينا ميريم يكار كن خوش بگذره،نريم اونجا باز همه بخوان جلو من طبيعى كنن و اين حرفا.گف باشه قول ميدم.گفتم پس مشكلى نيس بريم.
اما با اينهمه دوس ندارم برم و درواقع به زور شوهرم و مادرشوهرم دارم ميرم،دوس ندارم به اين دلايل:
-من داشتم خوب پيش ميرفتم ،ارينكه گذاشتم مادرشوهرم جام تصميم بگيره خيلى اعصابم خورده.حرصم گرفته ازينكه حرف منو اصلا حساب نكرد .و هيچوقتم نميكنه.
٢-به قول شوهرم مارو به عنوان راننده ميبره.چون پدرشوهرم نميتونه رانندگى كنه ما بايد بريم.خب من پارسال به شوهرم گفتم بريم اصفهان گف نميام حوصله رانندگيو ندارم،حالا دقيقا ترمى كه من درس دارم بايد بريم چون مامانش ميگه.
ديروز به شوهرم گفتم مامانت بايد توقعشو كم كنه حالا كه حال بابات خوب نيس،نميشه كه همه مسافرتارو شركت كنه،تا كى ما بايد ببريمش اينور اونور؟!
ناراحت شد و از مامانش دفاع مرد كه كجا ميره اون بيچاره(در صورتيكه به خدا هميشه تو مسافرته،يه ريز اين ادم در گردشه و يكيم بايد ببرش و بيارش.هرجا كه كسى بره ايشونم خودشو ميرسونه خلاصه)
٣-من گفتم درس دارم،با اينهمه شوهرم به خاطر خونوادش هم ميخواد بريم كيش هم اصفهان،من ميگم حالا كه درس دارم يكيشو بريم ولى ازونحا كه بايد حتما حتما تو كل سفر خونوادشو همراهى كنيم نميشه.خب زورم مياد.
٢سال پيشم همين كارو كردن.مبخواستيم بريم تهران،گفتم با ما بياين تا شمال،ما ميريم شمال شما برين تهران،بعد با هزار جور ترفند و دروغ مارو شمال نگه داشتن و بعد باما اومدن تهران(شوهرم ز زده بود خونه فاميلامون تهران گفته بود من دوس دارم با فاميلام باشم الهام نميذاره،ز بزنين بهش بگين ما داريم ميريم سفر خونه نيستيم كه ما نتونيم بيايم تهران).
٤-عروسيمون كنسل شده اعصابمزخورده دلم ميخواست با شوهرم تنها باشيم.صدبارم گفتم گوش نميده.
٥-چرا هرجا ما ميريم مادر شوهرم بايد بياد؟ هرجام اون ميره مام بايد باهاش بريم؟! خب كى دلش ميخواد كه من بخوام؟!
زورم مياد نميتونم حقمو بگيرم...
- - - Updated - - -
سلام،من با همسرم صحبت كردم.گفتم امسال دوس دارم بهمون خوش بگذره،دوس ندارى باهم بريم يه جايى خودمون؟ گف نه.
گفتم باشه فقط اگه با مامانتينا ميريم يكار كن خوش بگذره،نريم اونجا باز همه بخوان جلو من طبيعى كنن و اين حرفا.گف باشه قول ميدم.گفتم پس مشكلى نيس بريم.
اما با اينهمه دوس ندارم برم و درواقع به زور شوهرم و مادرشوهرم دارم ميرم،دوس ندارم به اين دلايل:
-من داشتم خوب پيش ميرفتم ،ارينكه گذاشتم مادرشوهرم جام تصميم بگيره خيلى اعصابم خورده.حرصم گرفته ازينكه حرف منو اصلا حساب نكرد .و هيچوقتم نميكنه.
٢-به قول شوهرم مارو به عنوان راننده ميبره.چون پدرشوهرم نميتونه رانندگى كنه ما بايد بريم.خب من پارسال به شوهرم گفتم بريم اصفهان گف نميام حوصله رانندگيو ندارم،حالا دقيقا ترمى كه من درس دارم بايد بريم چون مامانش ميگه.
ديروز به شوهرم گفتم مامانت بايد توقعشو كم كنه حالا كه حال بابات خوب نيس،نميشه كه همه مسافرتارو شركت كنه،تا كى ما بايد ببريمش اينور اونور؟!
ناراحت شد و از مامانش دفاع مرد كه كجا ميره اون بيچاره(در صورتيكه به خدا هميشه تو مسافرته،يه ريز اين ادم در گردشه و يكيم بايد ببرش و بيارش.هرجا كه كسى بره ايشونم خودشو ميرسونه خلاصه)
٣-من گفتم درس دارم،با اينهمه شوهرم به خاطر خونوادش هم ميخواد بريم كيش هم اصفهان،من ميگم حالا كه درس دارم يكيشو بريم ولى ازونحا كه بايد حتما حتما تو كل سفر خونوادشو همراهى كنيم نميشه.خب زورم مياد.
٢سال پيشم همين كارو كردن.مبخواستيم بريم تهران،گفتن با ما بياين تا شمال،ما ميريم شمال شما برين تهران،بعد با هزار جور ترفند و دروغ مارو شمال نگه داشتن و بعد باما اومدن تهران(شوهرم ز زده بود خونه فاميلامون تهران گفته بود من دوس دارم با فاميلام باشم الهام نميذاره،ز بزنين بهش بگين ما داريم ميريم سفر خونه نيستيم كه ما نتونيم بيايم تهران).
٤-عروسيمون كنسل شده اعصابمزخورده دلم ميخواست با شوهرم تنها باشيم.صدبارم گفتم گوش نميده.
٥-چرا هرجا ما ميريم مادر شوهرم بايد بياد؟ هرجام اون ميره مام بايد باهاش بريم؟! خب كى دلش ميخواد كه من بخوام؟!
زورم مياد نميتونم حقمو بگيرم...
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)