ممنون از همه دوستان حالم خوب نیست نمیتونم جواب بدم.
همش سر دخترم داد می زنم دیگه رعایت هم نمی کنم کسی باشه یا نه از خودم بیزارم. مگه اون چند سالشه؟ دارم کمبود های خودمو سر اون خالی می کنم انگار توی این دنیا فقط زورم به اون می رسه. از بقیه بیزارم که همش می پرسن نمیخوای بچه دوم بیاری؟ اونا نمیدونن توی دل من چیه؟ من نمیتونم با همین یه دونش هم سر و کله بزنم. عصبی و داغونم.
شوهرم هم دو شبی با دوستاش رفته چادر. واسم مهم نبود وقتی هم خونه بود تا 12 شب بیرون بود ولی واسه دخترم خوب بود که میبردش بیرون. منم توی خونه باید باشم. طبق معمول چقدر دلم می خواست برم ساحل دریا تا آروم بشم ولی نشد ...
قبل رفتن ازش پول خواستم میگه ندارم. هر وقت بهش گفتم گفته ندارم خسته شدم. از بی پولی از بی محبتی از بی عرضگی خودم. اگر پرستار هم بودم حداقل یه چیزی دستم می دادن ولی الان یه خدمتکارم دیگه.
کاش اینقدر جرات داشتم که طلاق می گرفتم. خدا خودش میدونه فقط بخاطر دخترم موندم. میگم حیفه دخترم به این باهوشی و مهربونی چرا بخاطر خودم و خودخواهیم یا از پدر محرومش کنم یا از مادر.
شوهرم زنگ زد حالمون رو بپرسه سرد جواب دادم گفت فردا زود میام که ناهار بریم بیرون. دید سردم فکر کرد با کسی قرار گذاشتم. بهش پیام دادم که واسه اینکه سر دخترمون داد زدم عذاب وجدان داشتم و ناراحت بودم. جواب نداد. هیچوقت جواب نمیده چون من هیچی واسش نیستم








علاقه مندی ها (Bookmarks)