سلام دوستان ممنون از جواباتون
افسونگر عزیز
حرفاتو قبول دارم من نمی خوام بخاطر مشکلات رویگردان بشم ازش، مواردی که گفتی موردای 1 و2 رو قبول دارم اما راستش 3 داره واسم شعار میشه درد منم همین حکمته، قبول دارم بعضی مشکلات واسه رشد لازمه اما وقتی خدا خودش 1 راهی می ذاره تو زندگیم جوری که به هیچ شکلی نمی تونم توجیهش کنم غیر از کمک خودش ولی بعد از 1 مدت ازم می گیره با خودم میگم خب چرا امیدوارم میکنه اما بر عکس میشه؟؟اگه حکمت نیست اول چرا امیدشو بهم میده؟؟؟اینجوری می خواد زجرمو ببینه؟یا از بین رفتن آرزوهامو؟؟
آقای فاطمی
ممنونم از دلگرمیتون منم معتقدم خدا عاشق بنده هاشه واسه همینم هست که تا حالا دووم آوردم اما دارم می ترسم هر تلاشی می کنم به بن بست می خوره، راستشو بگم من به اینکه 1 نفر بدبخت یا یکی دیگه خوشبخت به دنیا میاد باور ندارم اما این مدت هر تلاشی کردم حتی با برنامه ریزی دقیق و درست به بن بست خوردم انگار واقعا این حرف درسته!! فقط نگید حتما درست تلاش نکردی چون اتفاقات این بخش از زندگیمو واقعا حس می کنم دست من نیست هر نور امیدی می بینم کلی تلاش می کنم اما یهو امیدامو ازم می گیره.
داستانایی که گفتینو شنیدم منم می گم خدایی که تا این حد مهربونه بدی رو واسه بنده هاش نمی خواد اما این روزا برعکسشو می بینم 1 جورایی مثل 1 بچه شدم که هرچی میسازه خدا می زنه خرابش می کنه حتی آرزوهای قشنگمو.
توصیه هاتون واسم قابل احترامه اما من گفتم مسلمان نیستم یعنی اگه این کارا رو نکنم خدا منو نمی خواد و نمیاد تو زندگیم و کمکم نمی کنه؟؟؟؟
آقای علیرضا
ممنونم که خیلی ساده و راحت جواب دادین منم خودمو سپردم بهش اما ترس داره نابودم می کنه حس می کنم خودش واسم ترسناک شده. ببینید من واسه هیچ کاری بهش اصرار نمی کنم و میگم خودش بهتر میدونه اما تلاشمو می کنم، ولی چند سالی میشه که انگار دست به طلا می زنم خاکستر میشه دارم به شدت ازش می ترسم 1جورایی حس می کنم وایساده ببینه واسه چی تلاش می کنم و امیدوار میشم که ازم بگیره و نابودم کنه هربار ازاول شروع می کنم اما باز نمیشه واقعا دارم کم میارم.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)