نقل قول نوشته اصلی توسط elsay نمایش پست ها
سلام مهسا21 جان نميدونم اين مطالب و راهنمايي هايي كه ميشه رو مي خونين و اگر مفيد باشه عمل ميكنين بهش؟دوست خوب من نيمه شعبان گذشته و من اميدوارم و مطمن هستم كه شما با شادي و خنده در مراسم شركت كرديد.دوست عزيزم بخدا شما ميخواهي خودتون رو عذاب بدين مهمترين و تنها بزرگترين چيز توي زندگي شما دوست داشتن شوهرتون هست كه ميگين شوهرتون دوستتون داره چرا اينقدر ناشكري مي كنين ببين عزيزم شما اگه از شوهرت و خانوادش پيش مادر و برادرت بد نگي و همش تعريف كني مگه ميشه اونا از خانواده شوهرت بدگويي كنن مگه ميشه انرژي منفي بدن؟اين خودت هستي كه انرژي منفي هستي.تو خودت مثبت باش ببين اطرافت چي ميشه.خواهش ميكنم ازت با شوهرت در مورد خانوادش و اينكه به تو احترام نميزارن و غيره حرف نزن اگر خودت اونقدر جرات و شجاعت داري كه با رفتار اونها كنار بيايي و حرفات رو بزني بدون اينكه شوهرت ناراحت بشه اينكار رو بكن به شوهرت چيكار داري آخه؟ببين دوست گلم خانواده شوهرت يك چيزي گفتن تو خيلي ناراحت شدي مثلا 30 تا ناراحت شدي ميري پيش شوهرت حرفاشون رو ميگي اونم از اونها طرفداري مي كنه يا فوقش ميگه ول كن بابا يه 30 تاي ديگه اونجا ناراحت ميشي ميري به مادر و برادرت ميگي اونا هم چند تا ميزارن روش تو رو تحريك مي كنن يه 30 تاي ديگه اونجا ناراحت ميشي ببين اين وسط همه حرفاشونو ميزنن فقط تو هستي كه اعصابت داغون ميشه بيكاري مگه دختر؟ چرا زندگي رو اينقدر سخت ميگيري.تو فقط نشستي كه اونا يك چيزي بگن تو ناراحت بشي اصلا خودت واسه زندگي خودت و براي خودت برنامه اي داري؟خودت هم كه ميگي دور هستي از خانواده شوهرت به نظر من تو برنامه خودت رو داشته باش مثلا براي دعوت به مراسم و شركت در اون اگر كسي مثلا مادرشوهرت و غيره زنگ ميزدند دعوت ميكردن بگو چشم با شوهرم هماهنگ مي كنم ميام اگه اونا چيزي نگفتن و شوهرت ميگه بيا بگو چشم حالا اگه مادرشوهرت مثلا دعوت نكنه چي ميشه تو برو عروسي كيفت رو بكن روحيه ات رو شاد كن بگو و بخند بزار دشمنات بتركن (البته مطمنم كه دشمني نداري)چرا خودت رو عذاب ميدي فكر مي كني تو نري عروسي چه اتفاقي ميافته؟؟اين فقط يك نمونه بود و مثال توي تمام اتفاقات زندگيت بايد اولويت رو به خودت و شوهرت بدي شوهرت هم اينطوري ياد بدي به مسايل مهم زندگيت فكر كن نه به جزيياتي كه هيچ ارزشي ندارند.دوست خوبم تو بجاي اينكه بري حرفاي شوهر و خانوادش رو پيش مادرت بزني بيا همينجا بگو تا دوستان راهنماييت كنن.

سلام دوست عزیزم ممنون از راهنمایی هاتون ، آره حق با شماست وقتی یه نگاه اجمالی به خودم کردم با خودم گفتم چه اهمیتی داره خانواده اش احترام نمیذارن یا با من چه رفتاری دارن من دو ماهی میشه که اصلا از شوهرم در رابطه با خانواده اش گله ای نمیکنم و فقط حالشونو میپرسم .قبلا هم گله ای به اون صورت نمیکردم فقط یه بار گله کردم که طرف اونا رو گرفت منم هیچی نگفتم و همیشه میریزم تو خودم ، من و شوهرم احترام خوبی از جانب خانواده هامون در مقابل هم نداریم برای همین کلا بیخیال شدیم و بیشتر به هم عشق می ورزیم و تصمیم گرفتیم که به یه سری رفتارها که باعث اختلافمون میشه اهمیت ندیم . ولی میترسیم موقع عروسی اختلافی بین خانواده ها پیش بیاد ...
ببخشید من خیلی وقت بود اینجا نبودم درگیر امتحانات هستم و نیمه شعبان شوهرم اومده بود مشهد ، برای عروسی که مامانم نذاشت برم و نرفتم وگفتم امتحان دارم نمیتونم بیام در عوضش شوهرم بعد چند روز اومد پیشم وکلی خوش گذروندیم .
در کل رفتار همه خانواده اشون تغییر کرده حتی دخترخالم . دخترخالم و خواهرشوهرم خیلی خودشونو برام میگیرن و نیمه شعبان که اومده بودن مشهد ، یه شب که دعوتشون کرده بودیم خونمون از اول تا اخر نگاهشون روی منو شوهرم بود که چی میگیم چکار میکنیم قبلنا وقتی روم زوم میکردن اصلا به شوهرم نزدیک نمیشدم تا یه وقت حرفی چیزی برام در نیارن ( آخه پشت سر خیلی غیبت میکنن ) اما اونشب همش کنار شوهرم بودم با هم میگفتیم میخندیدیم . تمام ذهنم رو روی عشق شوهرم به خودم معطوف کرده بودم تا از رفتارشون ناراحت نشم و خودمو به بیخیالی میزدم . نمیدونم چرا اما انگار خیلی ناراحتن که شوهرم برام گردنبند خریده اخه همچین با حرص دخترخالم گفت اینو برات خریده . هر وقت هم که میاد مشهد پیش من یا مامانم بد شوهرمو میگه و دید مامانم رو خراب میکنه .این سری هم گفته که امیرحسین یه پسر تنبل و بی ادبه . هرکی هرچی بهش میگه، میگه به شما مربوط نیست و کلی حرفهای دیگه مثلا شوهرم اصرار داره عروسی مون مولودی باشه اما من مخالفم .جاریم این وسط به مامانم گفته خودم مولودی خون میارم بعدشم امیرحسین منو خیلی قبول داره همیشه با من مشورت میکنه سوال هاشو از من میپرسه ، یعنی زنش اهمیتی براش نداره و قبولش نداره ( یا میخواد کلاس بذاره بگه من اینم یا میخواد منو خورد کنه و بگه شوهرداری بلد نیست ،من موندم این وسط چرا دخترخالم نرمال نیست یه بار خوبه یه بار بد . خودشم نمیدونه هدفش چیه هر نیم ساعت نظراتش تغییر میکنه )
خلاصه اینکه یه چیز رو تواین ایام نیمه شعبان خیلی خوب متوجه شدم اینکه همسرم دیوانه وار دوستم داره و هر چی که ازش میخوام نه نمیگه و حالم بد شده بود رفت برام جوشونده درست کرد آورد گفت تو فقط حالت خوب بشه کپ کرده بودم نمیدونستم اینهمه دوستم داره ...
وقتی پیش هم هستیم خیلی با هم خوبیم (در صورتی که کسی تو زندگی مون موش ندونه )ولی وقتی دوریم هر دو سه شب دعوا داریم . خودشم همینو میگه که وقتی پیش همیم خیلی خوبه ولی راه دور کلا رفتارامون فرق میکنه پس بهتره زودتر بریم سر خونه زندگی مون و خیلی پیگیره که درسم تموم بشه . ولی من با عروسی مولودی مشکل دارم من آرزو دارم شب عروسی باشوهرم برقصم اما میگه نه من نمیرقصم حرامه و آهنگ هم حرامه . و میگه بهترین عروسی رو برات میگیرم اما اهنگ و رقص نداریم . یعنی باید از آرزوم بگذرم .... خیلی سخته ....
راستی دوست عزیزم من برنامه زیاد دارم و بیشتر اوقات سرم خیلی شلوغه . یکی اینکه شاغلم و دانشجو ترم آخر هستم .