سلام
ممنون از پاسخ هاتون.
از کجا معلوم که دختری سالم باشه و بعد ازدواج به این مشکل دچار نشه! کسی هم از اینکه فردا چه می شود خبر نداره. اصلا خیلی از خانواده ها در این شرایط (مدت زیادی از آخرین حمله میگذرد) مشکل رو بروز نمی دهند.
اما من به دلیل محیطی که در اون بزرگ شدم، احساس میکنم روحیه ام قوی نیست و در برخورد با مشکلات، خسته میشم. مثلا الان که این موضوع رو فهمیدم، چشمام اشکه! با اینکه پدرشون کاملا به من حق دادند که حتی ادامه ندهم. من فکر میکنم چون این بیماری رو نمیشناسم، ازش میترسم. این بیماری رفته رفته توان فرد رو کم میکنه (خدای نکرده) یا اینکه یک زمانهایی اینطوری میشوند؟ اگر خدای نکرده موقع رانندگی یا تو خیابون و ... واسشون مشکل پیش بیاد، چطور؟ البته لا حول و لا قوه الا بالله. از کجا معلوم من سالم باشم و بمانم. اما الان حال روحی ام خیلی داغون است. میتونم بی تفاوت از کنارش رد شم، اما اگر این بیماری رو نداشت، مورد بسیار مناسبی واسم بود. به نظرم بی انصافی است. خودخواهی است. اما انقدر بزرگ نشدم.