من 28 و همسرم 29
ازدواجمون اصلا سنتی نبود.
من یک سال و نیم توی این شهرستان کار میکردم.که 10 ساعت از خونه پدر و مادرم فاصله داره
شش ماه بعد از ورودم احساس کردم همسرم که همکارم بود به من توجه داره.البته نه اینکه عاشقم باشه.ولی کلا قصد ازدواج داشت و دوست داشت فرد مورد نظرشو پیدا کنه.ما به مرور به هم نزدیکتر شدیمو ایشون ازم خواستگاری کرد که من کلا دیگه تو فکر ازدواج نبودم و مجردی رو ترجیح میدادم.اما ازم خواست که آشنا بشیم با هم و بهش فرصت بدم که دادم.چند ماه بعد اجازه دادم برای خواستگاری با خانوادش بیان خونمون و همه چیز خوب پیش رفت و بعد از 6 ماه نامزدی ماه قبل ازدواج کردیم.علاقه آتشینی بهش نداشتم.اما بعد از خواستگاری همه وقت دیگه توی محل کار با هم بودیم.چون دل خوشی هم از هم خونه ایهام توی محل کارم نداشتم و دوست داشتم وقتمو جای دیگه صرف کنم صبح تا شب پیش هم بودیم و از آینده و همه چیز حرف میزدیم.
اون موقع من پر نشاط تر بودم
و هر دو مون پرحرف
نمیدونم چی شد که رضایت به ازدواج دادم.اما همیشه یه رگه هایی از پشیمونی در من بود.از همون اوایل نامزدی که دلیل خاصی نداشت و فقط یک حس بود
وقتی عروسی کردم باورم نمیشد که این کارو کردم.هنوز برام گنگ بود قضیه!اما ته دلم راضی بودم
الان نمیدونم مشکل چیه.از شخصیت ماست یا چی
با هم نمیسازیم و خیلی وقتها از هم دلخوریم.دوران آشنایی و بعد نامزدی هم اینطور بودیم اما کمتر و تک و توک
مثلا امروز کاری رو میخواست یه شهر دیگه انجام بده.و باید میرفت اونجا که نشد.گفتم نمیشه از فکس و ایمیل و این چیزا استفاده کنی که گفت من کسی رو نمیشناسم فقط خانم فلانی رو میشناختم که تو گفتی دیگه باهاش کاری نداشته باش.
منم گفتم چون رابطه جالبی نبود.رابطه همکاری که وایبر زدن دوازده شب که کجایی و چی کار میکنی نیست(چون توی دوره آشنایی متوجه چتهای دوستانش از طریق وایبر با این خانم شدم که شبیه دو تا دوست معمولی بود.یعنی فراتر از همکار و نپسندیدم و رابطشون قطع شد)
خلاصه دوباره حرف اون خانم و قطع رابطشونو پیش گرفت و گفت ما فقط همکار بودیم.منم گفتم نه فراتر از همکار بود چتهای دوازده شب و من نمیپسندم.هروقت تعریف رابطه همکاری برات روشن شد با هم حرف میزنیم!
سر همین موضوع به این کوچیکی ازم ناراحت شد و گفت به من تهمت میزنی و منم گفتم مگه من چی گفتمو بحثمون بالا گرفت.آخرشم که خیلی عصبانی شدم گفتم چرا بحث به این کوچکی رو بزرگ کردی چرا ما باز داریم دعوا میکنیم که گوشی رو روم قطع کرد و الکی تا الان محل کارش مونده که همو نبینیم!
خلاصه هر روز موضوعات کوچک پیش میاد و اصلا حرف و منظور همو نمیفهمیم و دعوا میکنیم.دعوا نه اینکه همو بزنیم یا چیز میز بشکونیم.اما یه جور احساس ناراحتی و نزدیک نبودن.دلخوری.نمیدونم اسمش چیه
پشیمون میشم که به خاطر همچین ازدواجی دوباره از خانوادم دور شدم.از همه چیزم گذشتم و الان بیکار توی یه شهر دور افتاده ام که انقدر ماههای آخر کارم سری قبل اذیتم کردن که حتی حوصله شروع کارم توی بخش خصوصیرو ندارم!خب اما برگشتنم به اینجا فقط و فقط واسه شوهرم بود.احساس میکنم خیلی سرد شدم بهش.نمیتونم شاد باشم و احساس میکنم این قضیه دو طرفست.گاهی همو بغل میکنیم و بهم محبت میکنیم و میگیم فردا روز دیگه ایه.اما نیست....احساس میکنم اختلاف شخصیتمون عمیقه.لطفا اگه سوال دیگه ای هست که جهت دار باشه خیلی ممنون میشم که راهنماییم کنید









علاقه مندی ها (Bookmarks)