بله پستمو خوندم ولی حالا بین خودمون بمونه انگار شما راست میگیدااااهر آدمی میخوند مثل شما فکر میکرد.
من مدتهاست درگیر مسئله ی ناخودآگاهم.مدتی مطالعه میکنم و میذارم کنار. هر از چند گاهی یکی این درگیری رو یادم میاره و داغ دلمو تازه میکنه![]()
خیلی دوست داشتم بهتون توضیح بدم چه ایده ای بهم دادین به هر حال خودتون هم باید ماجرا رو بدونید دیگهولی خوب توضیحش خیلی طولانیه. من همین که پست شما رو خوندم
و بعد پست خودمو خوندم این تعارض رو دیدم تو خودم که ای بابا من خودم قبلا اعجاز عشقی بودم برای خودم که بیا و ببین و الان شدم جان سخت 2![]()
همین مسیر تغییر فکر خودم برام شد سوال که چرا بعضی از آدما با هر روش و متد و آیه تغییر مسیر نمیدن یا اینکه خودشون و روش فکری شون رو خوب مطلق میدونن یا بد مطلق و بی
ارزش اما یکی مثل من راحت و بدون هیچ مقاومتی نه تنها تغییر مسیر میده بلکه تغییییییر مسیر میده :) اگه فکر کنه میشه بهتر بشه ، اینکه کجای ماجرای ناخودآگاه و تحت خودآگاه ربط
دقیقی به مقاومت و پذیرش یه فرد داره شد یک ایده برای مطالعه ی دقیق تر من .
گویا تغییر مسیر من زیادی بوده و باید یکم عقب برگردم .خوشحالم که کاملا عملی این رو دیدم و خیلی بدتر ناراحت شدم که اصلا با این عدم ثبات فکری من، که بخش عمده اش به خاطر اینه
که ایران بمونم یا برم و در واقع با این ایست فکری اصلا چه طور جرات میکنم مشاوره بدم به کسی!!! بنابراین تصمیم گرفتم دوباره فقط مهمان باشم و آدمها رو بخونم :) سیاه شدنم برا همین
بود. شما فک کردی من قهر کردم
شما واقعا تو قلبتون هیچی نیست اما تو قلب من هست!!! برای همین معذرت خواستم ازتون چون واقعا ناراحت شدید . من اصلا دوست خوب شما نیستم چون ....
با توجه به احساس محوری تون نباید جواب مینوشتم . دو حالت داشت یا واقعا احساس محورید پس شوکه میشدید و میرفتید سمت تغییر یا نیستید و من اشتباه میکنم که هیچ اتفاقی براتون
نمی افتاد. و همچنان با آرامش کار خودتون رو دنبال میکردید. حتی اگه فکر میکردید من بی ادبم نباید برام مهم بود.
اما دلیل تندیم با خیال راحت و تختاینه که تو تالار افراد خوب و مهربونی مثل شما و آقای باغبان هستند که به اندازه ی کافی با محبت به فرد مقابل آرامش میدن. بنابراین هیچ نیازی به
محبت فردی مثل من نیست. لازمه شخصی با روحیات من نقش پلیس بد رو بازی کنه و فکر فرد مقابل رو مخدوش کنه.البته وقتی فرد اعتراض میکنه قضیه فرق داره من باید خودمو بکشم
عقب و دیگه هیچ حرفی نزنم:) درسته؟ در واقع تو این بازی که نقش اصلی و اصل تاثیر گذاری با فرد مهربونه من هم پیام بازرگانی میشم :) این جوری بالاترین تاثیر روی ذهن کسی که
مشاوره میخواد ایجاد میشه. به نظرتون سناریوی قشنگی نیست؟ به نظر من که خوبه.هیجان داره
اینکه من یه حرفی رو تند و سریع میزنم خوبه اما اون چیزی که من رو ناراحت
کرد از خودم اینه که چرا اصلا من ظرفیت طرف مقابل رو نگاه نمیکنم؟ مثلا تو اون تایپیک خاص که شما به خاطرش زیاد به زحمت افتادین من احساس کردم شناخت نسبی دارم و دیدید یک
پست زدم و چه واکنشی گرفتم ولی اصلا به ظرفیت توجه نکردم خیلی بیش از مقدار مورد نیاز تو چند تا جمله گفتم و واقعا نتیجه برای من متعجب کننده بود. اصلا فکر نمیکردم اینقدر واکنش
بگیرم.
هنوزم حس میکنم پست من خیلی بیش از حد مورد نیاز تحریک کننده بود . حس میکنم که نه واقعا میتونستم بهتر عمل کنم. البته نه اینکه برام مهم باشه بیشتر عملکرد خودم مهم بود که
اصلا خوشم نیومد از خودم.
به هر حال من خداحافظی نمیکنم چون تالار رو میخونم.اما دیگه سعی میکنم پستی نذارم . زیاد هم داستان پلیسی نخونم :)
من پست خانومی که گفتید رو نخوندم ولی لازم بود از شما و آقای علی معذرت بخوام و تشکر کنم. به من گفتید یا به اون خانم آخر سر من رو تو دردسر انداختید![]()
الان اصلا وقت متحول شدن نبود![]()







هر آدمی میخوند مثل شما فکر میکرد.
ولی خوب توضیحش خیلی طولانیه. من همین که پست شما رو خوندم 

اینه که تو تالار افراد خوب و مهربونی مثل شما و آقای باغبان هستند که به اندازه ی کافی با محبت به فرد مقابل آرامش میدن. بنابراین هیچ نیازی به
اینکه من یه حرفی رو تند و سریع میزنم خوبه اما اون چیزی که من رو ناراحت

علاقه مندی ها (Bookmarks)