تو این مدت خیلی تلاش کردم خودمو تغیرر بدم ولی دوستان باور کنید بعضی وقتا دیگه تحولش سخته.

نمونش همین دیشب. شوهرم ساعت 8 از بیرون اومد. من کلی به خودم رسیده بودم و تصمیم داشتم کاملااا رفتارهای خوبی از خودم نشون بدم. داشتم شام درست میکردم که اومد تو. یه جا خوندم مردا کورن. جلوشونو درست نمیبینن. پس اینجا خودمو کنترل کردم که چیزی بهم نگفت. برای همین رفتم جلو بوسش کردم.

خلاصه اومد دستش که من امروز حالم خوبه. رفت رو مبل نشست. منم تو این فکر بودم که حالا چیکار کنم که بهتر بشه؟
یادم اومد چای براش بریزم. وقتی چای بردم کلی تشکر کرد. روی مبل طبق معمول تو گوشی بود.

منم سعی کردم خودمو مشغول کنم و اصلا ازش نپرسم چه خبر و از این حرفها...تا اینکه خودش پرسید خوب چه خبر؟ گفتم سلامتی. بعد گفت بیا چای بخور. منم تا اینو گفت رفتم پیشش نشستم. دیدم در حال چای خوردن مشغول گوشی هم بود. و هر از گاه یه چه خبر به من میگفت تا ناراحت نشم.

منم زود چای رو خوردم و رفتم کتابمو باز کردم که مثلاااااااااااااا دارم درس میخونم. تمام تلاشو کردم تا بهش گیر ندم. تا اینکه وقت اذان شد رفتم نماز خوندم و اون هم بلافاصله بعد از من نمازشو خوند.

بعد اومد پیشم و بغلم کرد. وااای تازه انگار الاااااان بود که منو میدید. بهم گفت چقدر خوب شدی و ..خلاصه منم خوشحاااااال از اینکه بالاخره نقشم گرفت. تا اینکه ازم پرسید راستی میخوای زنگ بزنم اون ال ای دی رو سفارش بدم؟ گفتم اره. خیلی خوشحال شدم که راضی شده بود بالاخره اونو بخره.

دیدم یهو بلند شد. گقتم چی شد؟ گقت مگه نگفتی اونو بخرم؟ منم با خوشجالی از اینکه اینقدر به حرفم گوش داده گفتم اره خوب بزن.

هیچی دیگه دوستان خوب خاظره قشنگ ما دیشب همین چند لحظه بود. چون یعد از تلفن دو ساعت تمام داشت تو لپ تاپش مدل های ال ای دی رو سرچ میکرد. منم که دیگه کلاااااااااااااااافه شده بودم بالاخره اون روی من بالا اومدددددد و با حالت قهر گفتم مبخوام برم بخوابم. انتظار داشتم بیاد رنبالم بگه نخواب و از این جرفها. دیدم گفت باشه اگر خوابت میاد بخواب.

خلاصه تا همین امروز صبح این ناراحتی ما بین همدیگه ادامه داره. و اون بهم میگه من به خاطر تو دنبال ال ای دی بودم و من ناراحت از اینکه چرا بیشتر بهم توجه نکرد و اینهمه وقتشو گذاشت سر سرچ.

یغنی من باید بازم به خودم طاقت میدادم؟
وقتی بهش ناراحتیمو گفتم گفت خوب ما اینهمه مدت پیش همیم چرا ناراحت میشی؟ مگه تا الان من پیشت نبودم؟ وااای که از گفتن این حرفاش چقدرررر حرصم میگیره. شب موقع خواب اومد پیشم اولش یه خورده شوخی کرد دید من کوتاه نمیام گقت من که دیگه خسته شدم بعدش گرفت خوابید. من همش تو فکر بودم به این نتیجه رسیدم که اشتباه از من بوده برای همین رفتم تو بغلش اونم فقط گقت بخواب عزیزم.
دلم میخواست باهام حرف بزنه ولی خوااااااابید منم پا شدم . گفت کجا میری گفتم خوابم نمیبره. رفتم تو یه اتاق دیگه.
بعد از یه ربع رفتم رو تخت خوابیدم.

ما نوبت مشاوره گرفتیم و بعد از مشاوره حتما دوستای خوبمو در جریان روند مشاوره خواهم گذااااشت.

اخه من دیروز از اول داشتم خوب پیش میرفتم.این اصلا درست نیست که فقط من بخوام رفتارهای درست از خودم نشن بدم. پس اون چی؟ اون هم بایدیاد بگیره جه رفتاری تو موفعبت های مختلف استه باشه.
واااای از دست این مردا که اینقدررررررررر پیچیده ان.