روزها و لحظه های متلاطمی را دارم تجربه میکنم.بعضی وقتها خوبم بعضی وقتها داغون. نمیخوام دروغ بگم و ادا دربیارم که هیچ مشکلی نیست. اینقدر اعتماد به نفس دارم که اعتراف کنم. بهرحال این هم تجربه جدیدی هست
مجبورم کارهای خونه مثل لباس شستن و غذا درست کردن و ... انجام بدم که انجامشون بیشتر حس بدی میده. انگار تنهایی بیشتر یادآوری میشه
باید کارهایی را انجام بدی که قبلا کس دیگه انجام میداد و این نبودنش را بیشتر بزرگ میکنه
بنظرم کسایی که بعد جدایی خونه را ترک میکنن وضع بهتری دارند دست کم محیط، خاطره ها را یادآوری نمیکنه.
البته شاید خانمهایی که برمیگردند منزل پدرشون سختی هایی داشته باشند ( که طرف من اون مشکل را هم نداره) اما باز بهتر از بودن توی جایی هست که عادت داشتی یکنفر دیگه هم ببینی
یکم زمان میبره تا عادت کنم. باید این مرحله بگذره
راستی تنها چیزی که من در این سایت همدردی ندیدم ، همدردیه. باید به نظرم یک تاپیکی وجود داشت که همه کسانی که جدا شدند بیان از حس و حال روزهاشون بنویسن. این هم برای تسکین خودشون خوبه هم برای دیگرانی که بعدا وارد این دوره میشوند. میتونن بفهمند چه مسیری را پیشرو دارند.








علاقه مندی ها (Bookmarks)