ممنون آقای خاله قزی...میدونم.من منکر مشکلات نیستم. من همیشه دوست داشتم برای زندگیم تلاش کنم و تا حالا هم کم نذاشتم.منکر اشتباهاتمم نیستم بالاخره یک مقدار به سن و سال و بی تجربگی برمیگرده یه مقدار به روحیات و...
مقاله رو خوندم.کاریه که چند وقتیه که اجبارا دارم انجامش میدم یعنی اونقدر بی توجهی دیدم که زدم به در بی خیالی...و در کنارش به جای اینکه بخوام لذت زندگی رو ببرم دارم کار خودم رو انجام میدم.نمیدونم چجوری شرایط رو تعریف کنم.مثلا من الان از یه چیزی میگذرم خیلی اینکارو کردم که ناراحتی پیش نیاد ولی پشت سرش همسر من از یه حرف ساده من توی جمع ناراحت میشه یا... و بعد باید کلی حرف ازش بشنوم و کلی بی توجهی های بعدشو تحمل کنم تا بیخیال بشه منم بخاطر همین الان اصلا دیگه کاری به کارش ندارم(بدترین نوع بیخیالی...) .توقعاتش خیلییییی زییییاده.خیللییی نمیدونم چجوری باید برآورده بشه این همه توقع.مثلا خونه شون مهمونیه من اگر کمی دیرتر برم(حالا به هر دلیلی...موجه یا غیر موجه از نظر ایشون) کلی حرف بارم میکنه و جالبه بهم میگه من از کارای تو جلوی خانواده ام خجالت میکشم!!!!!!!! چه کاری مثلا؟؟ من داشتم توی اتاق آماده میشدم بعد ایشون خجالت کشیده در حالیکه همیشه من برای همه مهمونیاشون زودتر از عروس دیگشون و دخترشون خونه مادرشوهرم بودم برای کمک...در این حالت وظیفمه من عروسم .جز خانواده ام.حق ندارم حرفی بزنم.حق ندارم نارحتیامو بیان کنم.حق ندارم بیام بشینم خواهرشوهرم تنها توی آشپزخونه باشه و.... ولی مثلا برای یک موقعیت مشابه و کار مشابهی که منو دامادشون انجام دادیم از من دلگیر شده که تو وظیفته باید انجام میدادی فلان کارو ولی آقای فلانی کار داشته به تو هم هیچ ربطی نداره اون چیکار میکنه یا نمیکنه (حالا نه این که همش من با دامادشون مشکل دار بشم) یا در خیلی موارد دیگه بین منو جاریم قضاوت میکنه اون برای خانواده ما مثل یه دختر میمونه ولی تو یه غریبه ایییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ه ه این قضاوت ها رو هم خودش میکنه من این وسط هیچ کاره ام)
من دیگه میخوام چجوری دل به این زندگی بدم وقتی شرایط اینطوریهه؟؟؟ روز به روز دارم به خصوصیات منفی شوهرم بیشتر پی میبرممممم و بیشتر ازش دور میشم. اصلا هم مربی خوبی نبودم و نیستم...دلم میخواد برگردم به روزهای مجردیم... دقیقا حسی که الان دارم اینه که نمیخوام حرفی از شوهرم باشه.از کاراشو حرفاش خیلیییی دلگیرم.خیلییییییییییییییی ییییییی.
از تجربیات دوستان خیلی بهره گرفتم. ولی هر کاری که میکنم این رابطه خوب بشه با یک سوالی که ناخاوسته و خیر سرم از روی صمیمیت به وجود اومده در اون شرایط میپرسم یا حرفی که میزنم برادشت سوئی میشه و همون دلیلی میشه برای اوقات تلخی زیاااااااد.بعدشم که من سرد میشم و دیگه اوضاع خراب میشه....یعنی دیگه نمیتونم هیچ چی رو این وسط جمع و جور کنم.....نه حال و احوال داغون خودمو نه جو ایجاد شده رو....
نه شیدا جان.هنوز عقدیم.شاید خیلی از این مشکلات مربوط بشه به این عقد طولانی و بی توجهی های شوهرم.خانواده ام هم باهاش صحبت کردن گفته باشه.دنبال کاراشم.ولی هنوز هیچی به هیچی.......اصلا براش مهم نیس.
منم اصلا تمرکز فکری و ذهنی ندارم.تاپیک هم خب خیلی دنبال نمیشه... یعنی مثل اون تاپیکم خبری میشه آخرش.راهکاری نگرفتم.بعدشم خیلیییییی فکرم شلوغه.نمیدونم چی میخوام یا مشکلمو چجوری بیان کنم.
احساس میکنم توی یه برهوتیم که از هیچ طرف راه به هیچ جا نداره.هرچقدر برای مستقل شدنمون تلاش کردم.با خانواده اش صحبت کردم بحث رو یجوری کشوندم به اون موضوع.با خودش صحبت کردم یعنی تنها نتیجه ای که گرفتم بی ارزش تر شدن خودم بوده.
یا هرکاری دارم برای خوشحالی و خوشبختیم انجام میدم به اشاره ای نابود میشه( و این اتفاق بارها افتاده...) بارها حرف هایی رو شنیدم که شاید هرکی دیگه جای من بود دیگه نگاه به طرفش نمیکرد. جمله شما رو که بولد کردم خیلییییی اجرا کردم در مورد همسرم......من تنها ترسی که داشتم در مورد همسرم فقط مربوط به رابطه ای بود که داشتیم و اینکه پدر سختگیری دارم..... اشتباه کردم اشتباااااااااااااه کاری رو که نباید انجام دادم و در پی اش همه چیز خراب شد. دوست داشتم نگهش میداشتم برای خودم اما نمیدونم چی شد.... حالا دیگه سردیش به خانواده ام هم کشیده.بارها شده سر یه موضوع بی اهمیت توی اتاق دعوا راه مینداخت ولی من میومدم بیرون فقط میخندیدم که کسی چیزی نفهمه ولی الان دیگه نمیتونم...... با خودم میگم بذار بفهمن چجوریه دیگه.
من خیلی به خودم میرسم ولی وقتی همسرم میاد دست و پامو گم میکنم چون با این وجو از سر تا پامو ایراد میگیره.هرچند منم سعی میکنم با شوخی جوابش رو بدم ولی اعتماد به نفسم خیلی داغون شده که باز الان میاد از چی میخواد ایراد بگیره.
اول راه زندگی به جذایی فکر می کنی؟؟؟
آخه وقتی زندگی رو به سامانی ندارم چیکارکنم؟
من الان به هیچی دیگه واقعا نمیتونم فکرکنم.دارم برای ارشد میخونم ولی اصلا ذهن منسجمی ندارم. من الان حتی نمیدونم مشکل حاد زندگی من چیه؟؟ به معنای واقعی سردرگمم... میدونم گناهه.خودمم مقیدم به دینم ولی واقعا فکرم داره پی بقیه میره.قبلا خیلی به همسرم فکر میکردم اما الان تا فکرم آزاد میشه میره پی یه فرد دیگه.واقعا ناخودآگاهه با خودم فکر میکنم اگر هرکی دیگه جای شوهرم بود ولی دوستم داشت و برای زندگیمون تلاش میکرد میتونستم تحمل کنم هر اخلاق بدشو ولی این سردی دیگه تحمل ناپذیره...هرکی دارم جاش میذارم و مقایسش میکنم باهاش...خدا منو ببخشه
میدونم نوشته الانمم خیلی قاتی پاتیه.شما ببخشید به بزرگی خودتون دوستان مهربونم...
- - - Updated - - -
ممنون آقای خاله قزی...میدونم.من منکر مشکلات نیستم. من همیشه دوست داشتم برای زندگیم تلاش کنم و تا حالا هم کم نذاشتم.منکر اشتباهاتمم نیستم بالاخره یک مقدار به سن و سال و بی تجربگی برمیگرده یه مقدار به روحیات و...
مقاله رو خوندم.کاریه که چند وقتیه که اجبارا دارم انجامش میدم یعنی اونقدر بی توجهی دیدم که زدم به در بی خیالی...و در کنارش به جای اینکه بخوام لذت زندگی رو ببرم دارم کار خودم رو انجام میدم.نمیدونم چجوری شرایط رو تعریف کنم.مثلا من الان از یه چیزی میگذرم خیلی اینکارو کردم که ناراحتی پیش نیاد ولی پشت سرش همسر من از یه حرف ساده من توی جمع ناراحت میشه یا... و بعد باید کلی حرف ازش بشنوم و کلی بی توجهی های بعدشو تحمل کنم تا بیخیال بشه منم بخاطر همین الان اصلا دیگه کاری به کارش ندارم(بدترین نوع بیخیالی...) .توقعاتش خیلییییی زییییاده.خیللییی نمیدونم چجوری باید برآورده بشه این همه توقع.مثلا خونه شون مهمونیه من اگر کمی دیرتر برم(حالا به هر دلیلی...موجه یا غیر موجه از نظر ایشون) کلی حرف بارم میکنه و جالبه بهم میگه من از کارای تو جلوی خانواده ام خجالت میکشم!!!!!!!! چه کاری مثلا؟؟ من داشتم توی اتاق آماده میشدم بعد ایشون خجالت کشیده در حالیکه همیشه من برای همه مهمونیاشون زودتر از عروس دیگشون و دخترشون خونه مادرشوهرم بودم برای کمک...در این حالت وظیفمه من عروسم .جز خانواده ام.حق ندارم حرفی بزنم.حق ندارم نارحتیامو بیان کنم.حق ندارم بیام بشینم خواهرشوهرم تنها توی آشپزخونه باشه و.... ولی مثلا برای یک موقعیت مشابه و کار مشابهی که منو دامادشون انجام دادیم از من دلگیر شده که تو وظیفته باید انجام میدادی فلان کارو ولی آقای فلانی کار داشته به تو هم هیچ ربطی نداره اون چیکار میکنه یا نمیکنه (حالا نه این که همش من با دامادشون مشکل دار بشم) یا در خیلی موارد دیگه بین منو جاریم قضاوت میکنه اون برای خانواده ما مثل یه دختر میمونه ولی تو یه غریبه ایییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ه ه این قضاوت ها رو هم خودش میکنه من این وسط هیچ کاره ام)
من دیگه میخوام چجوری دل به این زندگی بدم وقتی شرایط اینطوریهه؟؟؟ روز به روز دارم به خصوصیات منفی شوهرم بیشتر پی میبرممممم و بیشتر ازش دور میشم. اصلا هم مربی خوبی نبودم و نیستم...دلم میخواد برگردم به روزهای مجردیم... دقیقا حسی که الان دارم اینه که نمیخوام حرفی از شوهرم باشه.از کاراشو حرفاش خیلیییی دلگیرم.خیلییییییییییییییی ییییییی.
از تجربیات دوستان خیلی بهره گرفتم. ولی هر کاری که میکنم این رابطه خوب بشه با یک سوالی که ناخاوسته و خیر سرم از روی صمیمیت به وجود اومده در اون شرایط میپرسم یا حرفی که میزنم برادشت سوئی میشه و همون دلیلی میشه برای اوقات تلخی زیاااااااد.بعدشم که من سرد میشم و دیگه اوضاع خراب میشه....یعنی دیگه نمیتونم هیچ چی رو این وسط جمع و جور کنم.....نه حال و احوال داغون خودمو نه جو ایجاد شده رو....
نه شیدا جان.هنوز عقدیم.شاید خیلی از این مشکلات مربوط بشه به این عقد طولانی و بی توجهی های شوهرم.خانواده ام هم باهاش صحبت کردن گفته باشه.دنبال کاراشم.ولی هنوز هیچی به هیچی.......اصلا براش مهم نیس.
منم اصلا تمرکز فکری و ذهنی ندارم.تاپیک هم خب خیلی دنبال نمیشه... یعنی مثل اون تاپیکم خبری میشه آخرش.راهکاری نگرفتم.بعدشم خیلیییییی فکرم شلوغه.نمیدونم چی میخوام یا مشکلمو چجوری بیان کنم.
احساس میکنم توی یه برهوتیم که از هیچ طرف راه به هیچ جا نداره.هرچقدر برای مستقل شدنمون تلاش کردم.با خانواده اش صحبت کردم بحث رو یجوری کشوندم به اون موضوع.با خودش صحبت کردم یعنی تنها نتیجه ای که گرفتم بی ارزش تر شدن خودم بوده.
یا هرکاری دارم برای خوشحالی و خوشبختیم انجام میدم به اشاره ای نابود میشه( و این اتفاق بارها افتاده...) بارها حرف هایی رو شنیدم که شاید هرکی دیگه جای من بود دیگه نگاه به طرفش نمیکرد. جمله شما رو که بولد کردم خیلییییی اجرا کردم در مورد همسرم......من تنها ترسی که داشتم در مورد همسرم فقط مربوط به رابطه ای بود که داشتیم و اینکه پدر سختگیری دارم..... اشتباه کردم اشتباااااااااااااه کاری رو که نباید انجام دادم و در پی اش همه چیز خراب شد. دوست داشتم نگهش میداشتم برای خودم اما نمیدونم چی شد.... حالا دیگه سردیش به خانواده ام هم کشیده.بارها شده سر یه موضوع بی اهمیت توی اتاق دعوا راه مینداخت ولی من میومدم بیرون فقط میخندیدم که کسی چیزی نفهمه ولی الان دیگه نمیتونم...... با خودم میگم بذار بفهمن چجوریه دیگه.همیشه خدا هم با وجودی که خیلی به خودمو آرایشم میرسم از سر تا پامو ایراد میگیره.هردفعه میخواد بیاد استرس میگیرم اینبار از چی ایراد میخواد بگیره..
اول راه زندگی به جذایی فکر می کنی؟؟؟
آخه وقتی زندگی رو به سامانی ندارم چیکارکنم؟
من الان به هیچی دیگه واقعا نمیتونم فکرکنم.دارم برای ارشد میخونم ولی اصلا ذهن منسجمی ندارم. من الان حتی نمیدونم مشکل حاد زندگی من چیه؟؟ به معنای واقعی سردرگمم... میدونم گناهه.خودمم مقیدم به دینم ولی واقعا فکرم داره پی بقیه میره.قبلا خیلی به همسرم فکر میکردم اما الان تا فکرم آزاد میشه میره پی یه فرد دیگه.واقعا ناخودآگاهه با خودم فکر میکنم اگر هرکی دیگه جای شوهرم بود ولی دوستم داشت و برای زندگیمون تلاش میکرد میتونستم تحمل کنم هر اخلاق بدشو ولی این سردی دیگه تحمل ناپذیره...هرکی دارم جاش میذارم و مقایسش میکنم باهاش...خدا منو ببخشه
میدونم نوشته الانمم خیلی قاتی پاتیه.شما ببخشید به بزرگی خودتون دوستان مهربونم...









پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)