به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 21 تا 25 , از مجموع 25

Threaded View

  1. #13
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 12 مهر 98 [ 23:18]
    تاریخ عضویت
    1394-1-17
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    7,231
    سطح
    56
    Points: 7,231, Level: 56
    Level completed: 41%, Points required for next Level: 119
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    411

    تشکرشده 310 در 114 پست

    Rep Power
    44
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط khaleghezey نمایش پست ها
    جواب شما خیلی خلاصه هستش بانو

    نوشته بانو she گرامی که واقعا نظرات و تجربیات بسیار خوب و مفیدی دارند.

    این متن بانو فرشته مهربان را خیلی زیاد دوست دارم خیلی خیلی زیاد توی زندگی خودم خیلی بهم کمک کرده تا آرامش داشته باشم

    http://www.hamdardi.net/thread-22541.html#post208270

    نداشتن توقع از دیگران حتما بخوانید چندین و چندبار بخوانید تا ملکه ذهنتان شود.

    خیلی رک و خلاصه بگم اکثر مشکلات در زندگی ها زناشویی که بانوان مطرح میکنند شبیه همه یعنی مشکلات از بین نمیره بلکه اگر جدا هم بشید از یک مرد به مرد دیگه انتقال داده میهش و جالبه مشکلات نفر دوم بیشترم میشه [IMG]file:///C:/Users/1393/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image001.gif[/IMG]خدایی حداقل تجربه من توی این چند ساله توی همدردی اینو بهم میگه.بیخیال باش بانو بخدا من خودم یکمقدار مشکل دارم در مورد برخورد با بعضی افراد خودم را زدم به بیخیالی بعضی وقتها خیلی هم عالیه [IMG]file:///C:/Users/1393/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image002.gif[/IMG]این مقاله بسیار زیباست حتما بخوانید

    زن خوب ... زن بی خیال است!

    حتما بخونش.مقالاتی که گذاشتم در پست قبلی را بخوانید انتظار نداشته باش از یک مرد پابه پای شما حرکت کنه.موفقیت هایی بدست میاری هرچند اندکب رای خودت کادو بخر جایزه بخر خودتو تشویق کن.بجز این خیلی هم به شوهرتان وابسته نشوید یک مشکل بزرگی که بانوان دارند تصور میکنند وقتی ازدواج میکنند زندگی سعنی شوهر!! در صورتی که من بعنوان یک مرد و شناختی که از دوستان متاهلم دارم چنین طرز فکری ندارند قرار نیست همه محبت و انر؟ژی را از شوهرتان دریافت کنید این تفکر خودش هم وابستگی میاره که وابستگی خودش ضعف میاره و بدتر از آن انتظار و توقع میاره از مردان کهبرآورده هم نشه که اکثرا اینجوری میشه دیگه واویلا احساس منفی نسبت به ویژگی های مثبت خودتان و شوهرتان و ...........

    بر طبق قوانین شما بهتره یه تایپیک بزنید و مشکلتان راب یان کنید ولی بصورت کلی مشاهده هم میکنید در تایپیک بانو ماندگار 63 هم مشکلشان شبیه شماست میتوانید از تایپیک ایوشن هم بهره ببرید.ولی با این وجود تایپیک جدید بزنید خیلی بهتره و زودتر به نتیجه میرسید.
    و در آخر این جمله بسیار زیبا و مفید:

    زن در منزل حکم مربی را داره
    ممنون آقای خاله قزی...میدونم.من منکر مشکلات نیستم. من همیشه دوست داشتم برای زندگیم تلاش کنم و تا حالا هم کم نذاشتم.منکر اشتباهاتمم نیستم بالاخره یک مقدار به سن و سال و بی تجربگی برمیگرده یه مقدار به روحیات و...
    مقاله رو خوندم.کاریه که چند وقتیه که اجبارا دارم انجامش میدم یعنی اونقدر بی توجهی دیدم که زدم به در بی خیالی...و در کنارش به جای اینکه بخوام لذت زندگی رو ببرم دارم کار خودم رو انجام میدم.نمیدونم چجوری شرایط رو تعریف کنم.مثلا من الان از یه چیزی میگذرم خیلی اینکارو کردم که ناراحتی پیش نیاد ولی پشت سرش همسر من از یه حرف ساده من توی جمع ناراحت میشه یا... و بعد باید کلی حرف ازش بشنوم و کلی بی توجهی های بعدشو تحمل کنم تا بیخیال بشه منم بخاطر همین الان اصلا دیگه کاری به کارش ندارم(بدترین نوع بیخیالی...) .توقعاتش خیلییییی زییییاده.خیللییی نمیدونم چجوری باید برآورده بشه این همه توقع.مثلا خونه شون مهمونیه من اگر کمی دیرتر برم(حالا به هر دلیلی...موجه یا غیر موجه از نظر ایشون) کلی حرف بارم میکنه و جالبه بهم میگه من از کارای تو جلوی خانواده ام خجالت میکشم!!!!!!!! چه کاری مثلا؟؟ من داشتم توی اتاق آماده میشدم بعد ایشون خجالت کشیده در حالیکه همیشه من برای همه مهمونیاشون زودتر از عروس دیگشون و دخترشون خونه مادرشوهرم بودم برای کمک...در این حالت وظیفمه من عروسم .جز خانواده ام.حق ندارم حرفی بزنم.حق ندارم نارحتیامو بیان کنم.حق ندارم بیام بشینم خواهرشوهرم تنها توی آشپزخونه باشه و.... ولی مثلا برای یک موقعیت مشابه و کار مشابهی که منو دامادشون انجام دادیم از من دلگیر شده که تو وظیفته باید انجام میدادی فلان کارو ولی آقای فلانی کار داشته به تو هم هیچ ربطی نداره اون چیکار میکنه یا نمیکنه (حالا نه این که همش من با دامادشون مشکل دار بشم) یا در خیلی موارد دیگه بین منو جاریم قضاوت میکنه اون برای خانواده ما مثل یه دختر میمونه ولی تو یه غریبه ایییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ه ه این قضاوت ها رو هم خودش میکنه من این وسط هیچ کاره ام)
    من دیگه میخوام چجوری دل به این زندگی بدم وقتی شرایط اینطوریهه؟؟؟ روز به روز دارم به خصوصیات منفی شوهرم بیشتر پی میبرممممم و بیشتر ازش دور میشم. اصلا هم مربی خوبی نبودم و نیستم...دلم میخواد برگردم به روزهای مجردیم... دقیقا حسی که الان دارم اینه که نمیخوام حرفی از شوهرم باشه.از کاراشو حرفاش خیلیییی دلگیرم.خیلییییییییییییییی ییییییی.
    از تجربیات دوستان خیلی بهره گرفتم. ولی هر کاری که میکنم این رابطه خوب بشه با یک سوالی که ناخاوسته و خیر سرم از روی صمیمیت به وجود اومده در اون شرایط میپرسم یا حرفی که میزنم برادشت سوئی میشه و همون دلیلی میشه برای اوقات تلخی زیاااااااد.بعدشم که من سرد میشم و دیگه اوضاع خراب میشه....یعنی دیگه نمیتونم هیچ چی رو این وسط جمع و جور کنم.....نه حال و احوال داغون خودمو نه جو ایجاد شده رو....



    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
    سلام دنیا

    نمی دونم چرا تاپیک خودت را دنبال نمی کنی و اینجا نوشتی.
    عروسی گرفتین؟ خونه خودت هستی یا نه؟

    رابطه شما یه رابطه نوپاست. می تونی درستش کنی. خیلی چیزها را می تونی عوض کنی
    هرچند
    یه اشتباه بزرگ داشتی. برای از دست ندادن همسرت خیلی بهش بها دادی.
    احترام گذاشتن و بها دادن بد نیست. اما تو نذاشتی اون دلش تو را بخواد، دلتنگت بشه، برای داشتنت و به دست آوردنت تلاش کنه، از نبودنت بترسه.
    خیلی خیلی مطمئنش کردی. چون برای به دست آوردنت خیلی درگیر تلاش و چالش نشده توجهش بهت کم شده.
    رفتار درست با خانواده همسر هم که خیلی مهمه و ازش غافل شدی.
    یه کمی هم مامانم مامانت قاطیش کردی که دیگه ...

    همش اشکال مهارتی و ارتباطیه. اول راه زندگی به جذایی فکر می کنی؟؟؟
    به نظرم برو یا تاپیکهای قبلیت یا یه تاپیک جدید یه کم در مورد مهارتهای همسرداری و اشکالات رفتار خودت راهنمایی بگیر.
    نه شیدا جان.هنوز عقدیم.شاید خیلی از این مشکلات مربوط بشه به این عقد طولانی و بی توجهی های شوهرم.خانواده ام هم باهاش صحبت کردن گفته باشه.دنبال کاراشم.ولی هنوز هیچی به هیچی.......اصلا براش مهم نیس.
    منم اصلا تمرکز فکری و ذهنی ندارم.تاپیک هم خب خیلی دنبال نمیشه... یعنی مثل اون تاپیکم خبری میشه آخرش.راهکاری نگرفتم.بعدشم خیلیییییی فکرم شلوغه.نمیدونم چی میخوام یا مشکلمو چجوری بیان کنم.
    احساس میکنم توی یه برهوتیم که از هیچ طرف راه به هیچ جا نداره.هرچقدر برای مستقل شدنمون تلاش کردم.با خانواده اش صحبت کردم بحث رو یجوری کشوندم به اون موضوع.با خودش صحبت کردم یعنی تنها نتیجه ای که گرفتم بی ارزش تر شدن خودم بوده.
    یا هرکاری دارم برای خوشحالی و خوشبختیم انجام میدم به اشاره ای نابود میشه( و این اتفاق بارها افتاده...) بارها حرف هایی رو شنیدم که شاید هرکی دیگه جای من بود دیگه نگاه به طرفش نمیکرد. جمله شما رو که بولد کردم خیلییییی اجرا کردم در مورد همسرم......من تنها ترسی که داشتم در مورد همسرم فقط مربوط به رابطه ای بود که داشتیم و اینکه پدر سختگیری دارم..... اشتباه کردم اشتباااااااااااااه کاری رو که نباید انجام دادم و در پی اش همه چیز خراب شد. دوست داشتم نگهش میداشتم برای خودم اما نمیدونم چی شد.... حالا دیگه سردیش به خانواده ام هم کشیده.بارها شده سر یه موضوع بی اهمیت توی اتاق دعوا راه مینداخت ولی من میومدم بیرون فقط میخندیدم که کسی چیزی نفهمه ولی الان دیگه نمیتونم...... با خودم میگم بذار بفهمن چجوریه دیگه.
    من خیلی به خودم میرسم ولی وقتی همسرم میاد دست و پامو گم میکنم چون با این وجو از سر تا پامو ایراد میگیره.هرچند منم سعی میکنم با شوخی جوابش رو بدم ولی اعتماد به نفسم خیلی داغون شده که باز الان میاد از چی میخواد ایراد بگیره.
    اول راه زندگی به جذایی فکر می کنی؟؟؟
    آخه وقتی زندگی رو به سامانی ندارم چیکارکنم؟

    من الان به هیچی دیگه واقعا نمیتونم فکرکنم.دارم برای ارشد میخونم ولی اصلا ذهن منسجمی ندارم. من الان حتی نمیدونم مشکل حاد زندگی من چیه؟؟ به معنای واقعی سردرگمم... میدونم گناهه.خودمم مقیدم به دینم ولی واقعا فکرم داره پی بقیه میره.قبلا خیلی به همسرم فکر میکردم اما الان تا فکرم آزاد میشه میره پی یه فرد دیگه.واقعا ناخودآگاهه با خودم فکر میکنم اگر هرکی دیگه جای شوهرم بود ولی دوستم داشت و برای زندگیمون تلاش میکرد میتونستم تحمل کنم هر اخلاق بدشو ولی این سردی دیگه تحمل ناپذیره...هرکی دارم جاش میذارم و مقایسش میکنم باهاش...خدا منو ببخشه

    میدونم نوشته الانمم خیلی قاتی پاتیه.شما ببخشید به بزرگی خودتون دوستان مهربونم...

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط khaleghezey نمایش پست ها
    جواب شما خیلی خلاصه هستش بانو

    نوشته بانو she گرامی که واقعا نظرات و تجربیات بسیار خوب و مفیدی دارند.

    این متن بانو فرشته مهربان را خیلی زیاد دوست دارم خیلی خیلی زیاد توی زندگی خودم خیلی بهم کمک کرده تا آرامش داشته باشم

    http://www.hamdardi.net/thread-22541.html#post208270

    نداشتن توقع از دیگران حتما بخوانید چندین و چندبار بخوانید تا ملکه ذهنتان شود.

    خیلی رک و خلاصه بگم اکثر مشکلات در زندگی ها زناشویی که بانوان مطرح میکنند شبیه همه یعنی مشکلات از بین نمیره بلکه اگر جدا هم بشید از یک مرد به مرد دیگه انتقال داده میهش و جالبه مشکلات نفر دوم بیشترم میشه [IMG]file:///C:/Users/1393/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image001.gif[/IMG]خدایی حداقل تجربه من توی این چند ساله توی همدردی اینو بهم میگه.بیخیال باش بانو بخدا من خودم یکمقدار مشکل دارم در مورد برخورد با بعضی افراد خودم را زدم به بیخیالی بعضی وقتها خیلی هم عالیه [IMG]file:///C:/Users/1393/AppData/Local/Temp/msohtmlclip1/01/clip_image002.gif[/IMG]این مقاله بسیار زیباست حتما بخوانید

    زن خوب ... زن بی خیال است!

    حتما بخونش.مقالاتی که گذاشتم در پست قبلی را بخوانید انتظار نداشته باش از یک مرد پابه پای شما حرکت کنه.موفقیت هایی بدست میاری هرچند اندکب رای خودت کادو بخر جایزه بخر خودتو تشویق کن.بجز این خیلی هم به شوهرتان وابسته نشوید یک مشکل بزرگی که بانوان دارند تصور میکنند وقتی ازدواج میکنند زندگی سعنی شوهر!! در صورتی که من بعنوان یک مرد و شناختی که از دوستان متاهلم دارم چنین طرز فکری ندارند قرار نیست همه محبت و انر؟ژی را از شوهرتان دریافت کنید این تفکر خودش هم وابستگی میاره که وابستگی خودش ضعف میاره و بدتر از آن انتظار و توقع میاره از مردان کهبرآورده هم نشه که اکثرا اینجوری میشه دیگه واویلا احساس منفی نسبت به ویژگی های مثبت خودتان و شوهرتان و ...........

    بر طبق قوانین شما بهتره یه تایپیک بزنید و مشکلتان راب یان کنید ولی بصورت کلی مشاهده هم میکنید در تایپیک بانو ماندگار 63 هم مشکلشان شبیه شماست میتوانید از تایپیک ایوشن هم بهره ببرید.ولی با این وجود تایپیک جدید بزنید خیلی بهتره و زودتر به نتیجه میرسید.
    و در آخر این جمله بسیار زیبا و مفید:

    زن در منزل حکم مربی را داره
    ممنون آقای خاله قزی...میدونم.من منکر مشکلات نیستم. من همیشه دوست داشتم برای زندگیم تلاش کنم و تا حالا هم کم نذاشتم.منکر اشتباهاتمم نیستم بالاخره یک مقدار به سن و سال و بی تجربگی برمیگرده یه مقدار به روحیات و...
    مقاله رو خوندم.کاریه که چند وقتیه که اجبارا دارم انجامش میدم یعنی اونقدر بی توجهی دیدم که زدم به در بی خیالی...و در کنارش به جای اینکه بخوام لذت زندگی رو ببرم دارم کار خودم رو انجام میدم.نمیدونم چجوری شرایط رو تعریف کنم.مثلا من الان از یه چیزی میگذرم خیلی اینکارو کردم که ناراحتی پیش نیاد ولی پشت سرش همسر من از یه حرف ساده من توی جمع ناراحت میشه یا... و بعد باید کلی حرف ازش بشنوم و کلی بی توجهی های بعدشو تحمل کنم تا بیخیال بشه منم بخاطر همین الان اصلا دیگه کاری به کارش ندارم(بدترین نوع بیخیالی...) .توقعاتش خیلییییی زییییاده.خیللییی نمیدونم چجوری باید برآورده بشه این همه توقع.مثلا خونه شون مهمونیه من اگر کمی دیرتر برم(حالا به هر دلیلی...موجه یا غیر موجه از نظر ایشون) کلی حرف بارم میکنه و جالبه بهم میگه من از کارای تو جلوی خانواده ام خجالت میکشم!!!!!!!! چه کاری مثلا؟؟ من داشتم توی اتاق آماده میشدم بعد ایشون خجالت کشیده در حالیکه همیشه من برای همه مهمونیاشون زودتر از عروس دیگشون و دخترشون خونه مادرشوهرم بودم برای کمک...در این حالت وظیفمه من عروسم .جز خانواده ام.حق ندارم حرفی بزنم.حق ندارم نارحتیامو بیان کنم.حق ندارم بیام بشینم خواهرشوهرم تنها توی آشپزخونه باشه و.... ولی مثلا برای یک موقعیت مشابه و کار مشابهی که منو دامادشون انجام دادیم از من دلگیر شده که تو وظیفته باید انجام میدادی فلان کارو ولی آقای فلانی کار داشته به تو هم هیچ ربطی نداره اون چیکار میکنه یا نمیکنه (حالا نه این که همش من با دامادشون مشکل دار بشم) یا در خیلی موارد دیگه بین منو جاریم قضاوت میکنه اون برای خانواده ما مثل یه دختر میمونه ولی تو یه غریبه ایییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(ه ه این قضاوت ها رو هم خودش میکنه من این وسط هیچ کاره ام)
    من دیگه میخوام چجوری دل به این زندگی بدم وقتی شرایط اینطوریهه؟؟؟ روز به روز دارم به خصوصیات منفی شوهرم بیشتر پی میبرممممم و بیشتر ازش دور میشم. اصلا هم مربی خوبی نبودم و نیستم...دلم میخواد برگردم به روزهای مجردیم... دقیقا حسی که الان دارم اینه که نمیخوام حرفی از شوهرم باشه.از کاراشو حرفاش خیلیییی دلگیرم.خیلییییییییییییییی ییییییی.
    از تجربیات دوستان خیلی بهره گرفتم. ولی هر کاری که میکنم این رابطه خوب بشه با یک سوالی که ناخاوسته و خیر سرم از روی صمیمیت به وجود اومده در اون شرایط میپرسم یا حرفی که میزنم برادشت سوئی میشه و همون دلیلی میشه برای اوقات تلخی زیاااااااد.بعدشم که من سرد میشم و دیگه اوضاع خراب میشه....یعنی دیگه نمیتونم هیچ چی رو این وسط جمع و جور کنم.....نه حال و احوال داغون خودمو نه جو ایجاد شده رو....



    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
    سلام دنیا

    نمی دونم چرا تاپیک خودت را دنبال نمی کنی و اینجا نوشتی.
    عروسی گرفتین؟ خونه خودت هستی یا نه؟

    رابطه شما یه رابطه نوپاست. می تونی درستش کنی. خیلی چیزها را می تونی عوض کنی
    هرچند
    یه اشتباه بزرگ داشتی. برای از دست ندادن همسرت خیلی بهش بها دادی.
    احترام گذاشتن و بها دادن بد نیست. اما تو نذاشتی اون دلش تو را بخواد، دلتنگت بشه، برای داشتنت و به دست آوردنت تلاش کنه، از نبودنت بترسه.
    خیلی خیلی مطمئنش کردی. چون برای به دست آوردنت خیلی درگیر تلاش و چالش نشده توجهش بهت کم شده.
    رفتار درست با خانواده همسر هم که خیلی مهمه و ازش غافل شدی.
    یه کمی هم مامانم مامانت قاطیش کردی که دیگه ...

    همش اشکال مهارتی و ارتباطیه. اول راه زندگی به جذایی فکر می کنی؟؟؟
    به نظرم برو یا تاپیکهای قبلیت یا یه تاپیک جدید یه کم در مورد مهارتهای همسرداری و اشکالات رفتار خودت راهنمایی بگیر.
    نه شیدا جان.هنوز عقدیم.شاید خیلی از این مشکلات مربوط بشه به این عقد طولانی و بی توجهی های شوهرم.خانواده ام هم باهاش صحبت کردن گفته باشه.دنبال کاراشم.ولی هنوز هیچی به هیچی.......اصلا براش مهم نیس.
    منم اصلا تمرکز فکری و ذهنی ندارم.تاپیک هم خب خیلی دنبال نمیشه... یعنی مثل اون تاپیکم خبری میشه آخرش.راهکاری نگرفتم.بعدشم خیلیییییی فکرم شلوغه.نمیدونم چی میخوام یا مشکلمو چجوری بیان کنم.
    احساس میکنم توی یه برهوتیم که از هیچ طرف راه به هیچ جا نداره.هرچقدر برای مستقل شدنمون تلاش کردم.با خانواده اش صحبت کردم بحث رو یجوری کشوندم به اون موضوع.با خودش صحبت کردم یعنی تنها نتیجه ای که گرفتم بی ارزش تر شدن خودم بوده.
    یا هرکاری دارم برای خوشحالی و خوشبختیم انجام میدم به اشاره ای نابود میشه( و این اتفاق بارها افتاده...) بارها حرف هایی رو شنیدم که شاید هرکی دیگه جای من بود دیگه نگاه به طرفش نمیکرد. جمله شما رو که بولد کردم خیلییییی اجرا کردم در مورد همسرم......من تنها ترسی که داشتم در مورد همسرم فقط مربوط به رابطه ای بود که داشتیم و اینکه پدر سختگیری دارم..... اشتباه کردم اشتباااااااااااااه کاری رو که نباید انجام دادم و در پی اش همه چیز خراب شد. دوست داشتم نگهش میداشتم برای خودم اما نمیدونم چی شد.... حالا دیگه سردیش به خانواده ام هم کشیده.بارها شده سر یه موضوع بی اهمیت توی اتاق دعوا راه مینداخت ولی من میومدم بیرون فقط میخندیدم که کسی چیزی نفهمه ولی الان دیگه نمیتونم...... با خودم میگم بذار بفهمن چجوریه دیگه.همیشه خدا هم با وجودی که خیلی به خودمو آرایشم میرسم از سر تا پامو ایراد میگیره.هردفعه میخواد بیاد استرس میگیرم اینبار از چی ایراد میخواد بگیره..
    اول راه زندگی به جذایی فکر می کنی؟؟؟
    آخه وقتی زندگی رو به سامانی ندارم چیکارکنم؟

    من الان به هیچی دیگه واقعا نمیتونم فکرکنم.دارم برای ارشد میخونم ولی اصلا ذهن منسجمی ندارم. من الان حتی نمیدونم مشکل حاد زندگی من چیه؟؟ به معنای واقعی سردرگمم... میدونم گناهه.خودمم مقیدم به دینم ولی واقعا فکرم داره پی بقیه میره.قبلا خیلی به همسرم فکر میکردم اما الان تا فکرم آزاد میشه میره پی یه فرد دیگه.واقعا ناخودآگاهه با خودم فکر میکنم اگر هرکی دیگه جای شوهرم بود ولی دوستم داشت و برای زندگیمون تلاش میکرد میتونستم تحمل کنم هر اخلاق بدشو ولی این سردی دیگه تحمل ناپذیره...هرکی دارم جاش میذارم و مقایسش میکنم باهاش...خدا منو ببخشه

    میدونم نوشته الانمم خیلی قاتی پاتیه.شما ببخشید به بزرگی خودتون دوستان مهربونم...
    ویرایش توسط donya. : سه شنبه 17 شهریور 94 در ساعت 16:14

  2. کاربر روبرو از پست مفید donya. تشکرکرده است .

    شیدا. (سه شنبه 17 شهریور 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آقای باغبان عزیز میشه لطفا راهنماییم کنید
    توسط دختر قصه ها در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: یکشنبه 08 اسفند 95, 17:53
  2. دختر عموی متاهلم عاشق من است برای رهایی از او چکار کنم
    توسط Mr.amir در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: چهارشنبه 08 دی 95, 10:06
  3. هنوز یکماه از ازدواجم نگذشته احساس میکنم به بن بست رسیدم.لطفا راهنماییم کنیید
    توسط بهاره6666 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: شنبه 13 تیر 94, 06:03
  4. سیاست زنانه و حرف شنوی همسرم از من....چیکار کنم؟
    توسط ziiba در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 27
    آخرين نوشته: چهارشنبه 01 خرداد 92, 11:22
  5. شخصیت شناسی ازروی رنگ چشم
    توسط tina_asheghetanha در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 08 خرداد 87, 18:45

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.