شوهرم مدرك كارشناسي و من كارشناسي ارشد هستم.
ايشون من رو ديده بودند و با خانوادشون مطرح كردن - از طريق خانواده خواستگاري كردند و مادرشون هم تحقيقات گسترده اي داشتن ....
دعواها هميشه سر مسائل جزئي بوده (البته اونموقع برام غول بودند ن جزئي - چون تصورم از زندگي اين چيزا نبوده)
از خصوصيات همسرم نميدونم چي بگم چون الان با دوگانگي مواجه شدم
(من ايشون رو مردي مستقل و ساده و بي ريا و عاشق زن ديده بودم )
ولي كم كم رفتاراي بدش رو ديدم
يادمه توي جلسات خواستگاري با هم قرار گذاشتيم خداي نكرده!! (فك نميكردم دعوا باشه تو زندگيم) اگر سر مسئله اي بحث كرديم بين خودمون باشه
ولي متاسفانه يك بار ك مامانش تلفني باهام حرف ميزد گفت تو اخلاقت خوب نيست - در ماشين رو باز ميكني و ميري و ....
(حالا در ماشين باز كردن چي بود؟ يه شب رفتيم بيرون و توي ماشين نشسته بوديم يه جا متوقف بود ماشين توي پارك - ايشون ب من حرفي زدن خيلي بد بود بهم برخورد و در رو باز كردم و رفتم بيرون و مسافتي پياده رفتم و ايشون دنبالم اومد با ماشين اين مسئله رو رفته نشسته ب مامانش گفته !!!
اون روز ك مامانش اين رو گفت خيلي عصباني شدم - ب مادرش گفتم خوبه پسرت همه چي رو مياد ميگه - مامانش گفت آره ك بايد بگه !! )
و اين شد ك من از اعتمادم ب ايشون كم شد
و هميشه سر مسائل ديگه هم همينجوري متوجه ميشدم ك داره از راهنمايي مامانش ب غلط بوده پيروي ميكنه ...
همسرم هميشه از من خواسته طرفدارش باشم جلوي خونوادم منم همين كار رو كردم
نمونش - اوايل عقد رفتيم مسافرت - ب دليل بي احتياطي ايشون تصادف بدي كرديم ك خوشبختانه آسيب جاني نداشت - ماشين صدمه زيادي ديد
برگشتيم و ايشون ماشين رو با خودش خونه برد و گفت ب خونوادت چيزي نگو ك من خراب بشم ك بي اعتماد بشم گفتم باشه خيالت راحت ولي زود درست كن و بيار چون نميتونم دروغ بگم
خلاصه ايشون ب خونوادش ميگن و باباشون ميرن دنبال كار ماشين و ....
از كوپن ماشين برا خسارت ب طرف مقابل استفاده ميكنن (بدون اينكه از من اجازه بگيرن - منم اصلا نميدونسم اين چيزا رو ك بيمه تخفيف ميخوره و ... ) و چون ماشين يكسال گارانتي داشت هنوز با گارانتي هم ماشين رو تعمير ميكنن!
ولي من هنوز ك هنوزه ب خونوادم نگفتم موضوع تصادف رو
حتي پدر ايشون هم مثلا بعد يه هفته نيومد ب بابام بگه چي شده ك حداقل بابام خبر داشته باشه ك ماشين چي شده ....
- ايشون صبرشون زياده
ولي اين سفر اخير خيلي پرخاش كردند
(من توي ماشين موج راديو ميگرفتم - صدا رو پيچوندم ك اگ موج اومد بشنومم - يدفعه ايشون با داد گفتند "چقدر صدارو ميبري بالا" گفتم دارم موج ميگيرم هنوز ك چيزي نيومده .... راديو رو بيخيال شدم گوشي از توي كيفم بيرون آوردم و با هنذفري راديو گوش ميكردم ك ايشون سي دي گذاشتن و صدا رو بالا بردن
يه مدت گذشت گفتم صدا رو كم كن لطفا - باز با همون داد جواب داد"تو ك هنذفري توي گوشته"
منم بهم حسابي بر خورد ك چرا جلو مادر و خواهرش اينجوري داد ميزنه
لباسم انداختم روي صورتم و گريم گرفت....
بارون ميومد و منم اينجور مواقع فشارم ميفته و لرز ميكنم - شيشه طرف خودم رو دادم بالا - دوباره بعد چند دقيقه شيشه رو داد پايين حتي پايينتر از قبل
مادرش گفت شيشه طرف خانمت رو بده بالا - گفت نميشه بخار ميكيره - با اينك شيشه طرف راننده باز بود - منم عصبي شدم گفتم بده بالا شيشه رو - سردمه - گفت نميشه با داد گفت منم صدام رفت بالا و شروع شد ...
اون گفت و من گفتم ....
توي همين دعوا دستش رو آورد طرفم و گفت ميزنم توي دهنت
منم گفتم بزن حق داري بزن ....
ساكت شديم و من رفتم سراغ گوشيم - ك گوشيم رو ازم چنگ زد و داد زد ميخواي ب كي زنگ بزني ب مامانت - منم گفتم ب هر كي مخوام زنگ بزنم ب تو ربطي نداره.....
توي اين دعواهاي لفظي خواهرش با دست جلو دهنم رو گرفت (خواهرش كوچكتر از من و همسرم هست ) و حتي فحش ميداد!!!!
بعد ساعتي رسيديم ب محل اقامت
همه پياده شدن
من رفتم سراغ پدر شوهرم - گوشه اي كشوندمش و داشتم بهش ميگفتم برام مشكلي پيش اومده نميتونم بمونم منو برسون ترمينال برگردم
ك يهو همون خواهر كوچيكه اومد و كتق پدر شوهرم گرفت و گفت بيا بريم اين داره ابرو ريزي ميكنه
ك اون يكي خواهرشم اومد و صدا كردن همه سمت من
ميگفتم بابا من كار خصوصي دارم شماها چيكاره ايد ولي اونا ....
با پدر شوهرم رفتم توي ماشين و وقايع رو گفتم (ولي ايشون لام تا كام حرف نزدن) شوهرم هم مدام ميومد و ميگفت بابا بيا بالا ولش كن
شرايط روحي خوبي نداشتم - يه عده ك فقط خودشون رو ميديدن
احساس تنهايي شديد داشتم
مامانم زنگ زد هيچي نگفتم بهش
تو حياط موندم ميخواسم آروم بشم
مدام اومدن و ميگفتن بيا بالا ....
هيچكدم درك نكردن من شرايطم بده بايد تنها باشم
اومد و رفتن و چيزي گفتن
خواهر بزرگه اومد منو ببره بالا حرفاش ك زد تا من رفتم حرف بزنم مادرشوهرم كتفش گرفت و بردش !!! - پدر شوهرم هم كنار من بود انگار ن انگار
منم بهش گفتم ببين كار خانمت رو اگه من اينگار ميكردم چي ميگفتين؟ اين احترامه؟
بعد چند دقيقه دوباره خواهره برگشت و گفت ميخواي امشب رو اين جدول بخوابي ؟؟!! من تو دلم خندم گرفت از اين استدلالش --
داشتم بهش ميگفتم اين منطق شماست ك من اينجا بخوابم ك يهو گر گرفت و عصبي شد و گفت : معلومه چي ميگي نميشه باهات حرف زد بلد نيسي حرف بزني و دستاش رو بالا پايين ميكرد ... از خونمون زنگ زدن منم وصل كردم تا بشنون
خواهربزرگه اينو ديد بيشتر عصبي شد و گفت بچه ننه زنگ بزن بگو و .... تلفن هم وصل بود
بعدش من گفتم اره زنگ ميزنم معلومه چي ميگي
ك يهو شوهرم با نعره گفت: با خواهر م درست صحبت كن
ك بابام پشت خط گفت ژوشي بده پدر شوهرت (پدر شوهرم فقط تماشاچي بودن!!!!)
گوشي ك ب ايشون دادم ديدم داره ميگه حاجي چيزي نيست مسئله كوچيكيه اونم با لبخند ك نشون بده چيزي نيس!!! بعدش شوهرم گوشي رو از باباش چنگ زد و قطع كرد - باز اينجا باباش عكس العمل نشون نداد!!!
مامانم زنگ زد داشتم حرف ميزدم شوهرم گفت آره بچه ننه برو بگو !!! ميخواي امشب برات بليط بگيرم بري
منم گفتم مامان داره ميگه اينجوري ك مامان گفت آره بگيره ك وقتي اينو گفتم هيچي نگفت (فقط بلده ادا در بياره)
خلاصه صبح شد و برگشتيم و شوهرم منو دم خونمون رسوند و رفت ...
چند روز بعد بابام با باباش ملاقات داشتن و حرف زدن ك متاسفانه پدرش همه چي رو انكار كرد!!! (پدرش اونجا بهم گفت با التماس ك هيچي نگم ك آبروش جلو باباي من نره تا برسيم شهرمون) و حالا همه چي رو انكار ميكرد
ميگفت من اول شروع كردم داد زدم حرف بد زدم و پسرش هم عصبي شده
كلا خانواده همسرم اين مدلي هستن - هميشه اشتباه پسرشون رو سرپوش ميذاشتن و حمايت ميكردن
خيلي چيزا دارم برا گفتن ولي حوصله ندارم بگم ----- من هيچوقت توي دعواها نميگفتم مقصر فقط همسرمه - منم بلد نبودم خودم كنترل كنم ولي همسرم ديگه داره ناعادلانه حرف ميزنه
ميگه من خوب بودم تو شروع كردي
تو كوچيكم كردي جلو خونوادم
و ....
وقتي ب دعواها فكر ميكنم احساس ناتواني ميكنم .... خسته ميشم از زندگي ....








علاقه مندی ها (Bookmarks)