جالبه. چند وقت پیش هم یکی از بچه ها می گفت همدردی سوت و کور شده، فرهنگ دیگه نمیاد.
خانوم نارجیس،
مشکل اصلی شما نحوه ی گفتگو با همسرت و انتقال احساساتت به ایشون نیست. مشکل اصلی اینه که شما درک ضعیفی از شرایط همسرت و احساسات و عواطفش داری.
یه پیله دور خودت پیچیدی، و خودت رو از همسرت جدا کردی. اون بهتر داره شما رو می بینه، تا شما اون رو.
با اجازه ی خاله قزی من شرایط ایشون و شوهر شما رو از دید خودم، یه مقایسه ای بکنم.
تفاوت مهم و حیاتی خاله قزی و همسر شما "ثبات" هست. خاله قزی ثبات شغلی داره، خونه داره، و استرس زندگیش خیلی خیلی کمتر از زندگی همسر شماست.
همسرت "دانشجو" ی دکتراست و در خانه ی دانشجویی زندگی می کنه. شرایط شغلیش چطوره؟
استرس برای هر انسانی آزاردهنده ست، اما استرس و بی ثباتی می تونه یه مرد متاهل در شرایط کنونی جامعه ی ما رو از هستی ساقط کنه. واقعا چنین فردی به یه همراه مهربان و یه همدم قابل اعتماد نیاز داره. نه یه زن شکننده ی سردرگم که قوز بالاقوزه.
این تو خودش بودن، این حرفش که بابا من که چیزی نگفتم، این منفی نگری ها و بهانه گیری ها، صبح تا شب دانشگاه موندن ها .... یعنی تنهاست.... تنها.... می فهمی؟
می فهمی، چون خودت هم تنهایی. اما این تنهایی با "محبت کردن" و "درک کردن" از بین می ره نه با "انتظار محبت داشتن" و حرف زدن و حرف زدن و توضیح دادن.
وقتایی که نیازمند محبتش هستی، نیازی نیست این رو بهش بگی، برو بغلش کن. بهش محبت کن.
اما قبل از هرچیز، شرایطش رو درک کن، احساساتش رو بفهم.
حرف arash2000 رو یادته:
"این روزا خیلی خستم. حس تنهایی نابودم میکنه . وقتی با یکی دردودل میکنم با حرف های خودم دلم به حال خودم و تنهاییم میسوزه"
فکر کنم این حرف دل همسر تو هم باشه.
اگه همسرت منفی های تو رو می بینه، علتش اینه که کلا منفی نگر شده، و چون تو نزدیکش هستی، اثرش روی تو دیده می شه. و چطور انسان منفی نگر می شه؟ وقتی که می ترسه. استرس داره. احساس ناامنی می کنه.
مطمئن باش به دلش گل و ریحان نمی پاشن که تمرکزش روی منفی های اطرافش زیاد شده.
اگه می خوای این وضعیت از بین بره، باید همسرت احساس امنیت کنه. قلبی که شاد باشه، اطرافش رو مثبت می بینه.
نارجیس تو "زن" اون خونه ای... مسئولیت هات رو درک کن...
در ضمن: زیباییت رو در اولویت قرار بده. نه بخاطر شوهرت، بخاطر خودت. روی خودت اثر مثبتی می گذاره. وقتی روحیه داشته باشی، شادیت رو به همسرت هم منتقل می کنی، اون هم دلش می خواد بیشتر بیاد خونه و پیش تو باشه. اما وقتی از صبح تا ظهر اسیر واگویه های منفی ذهنت باشی، معلومه که اون شب هم تا جائیکه ممکنه دانشگاه می مونه و دیرتر میاد خونه. چون با وجود بار ذهنی خودش، توان حل و فصل کردن مشکلات تو رو هم نداره.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)