نقل قول نوشته اصلی توسط نارجیس نمایش پست ها
سلام مهسا جون... با اطمینان تماااام بهت میگم این اختلافات شما دلیل اولش به خاطر وابسته بودن بیش از اندازه تو به شوهرته.... عزیزم یادته من و تو به خاطر شباهت هایی که به هم داشتیم با هم اشنا شدیم...

منتها حس میکنم من خیلی زودتر از تو تونستم خودم رو پیدا کنم و تو کمی دیرتر ... تفاوت من و تو در حال حاضر اینه..

چیزهایی که به من کمک کرد:
اول از همه سخنرانی کااااامل دکتر حبشی و اجرای تک تک حرفهاش که واقعا زندگیمو زیر و رو کرد

دوم:شناخت خودم.. البته منظورم بیشتر نقاط ضعفمه... مهم تر از همه این بود که فهمیدم واقعااا از زندگی مشترک و اینکه چطور باید با مردها در شرایط مختلف برخورد کرد بسیار اطلاعات کمی دارم برای همین شروع کردم تا میتونستم اطلاعاتم رو بالا بردم.. و تمام اونها رو اجرا کردم...اینکه با مردها چطور باید در شرایط مختلف برخورد کرد

سوم : فهمیدم شخصیت وابسته ای دارم.... اون هم در مورد شوهرم... من تا الان هر کاری میخواستم انجام بدم باید حتما اول به شوهرم اطلاع میدادم... در مورد جزئی ترین مسائلم نظر اون برام مهم بود... یه مقاله تو همین سایت خوندم در مورد فرق بین وابستگی جهنمی و دلبستگی بهشتی .... حتماااااااااااااااااااا بخونش.... خیلی خیلی مفیده..

مهسا جون شوهرت خیللللللللللللللی دوست داره فقط متاسفانه تو بلد نیستی چطوری باید رفتار کنی...
اشکالی نداره... با همین تاپیک بیا جلو... راهنمایی دوستان مثل ستاره جون رو عملی کن... حتما موفق میشیبه

بهت قول میدم


عزیزم ممنون از راهنمایی ات ، من هم میخوام دوباره از اول شروع کنم و از وابستگی ام کم کنم ولی نمیدونم چجوری ؟ که شوهرم فکر نکنه من دیگه اون آدم قبلی نیستم هرچند که الانشم دیگه اون آدم قبلی نیستم منی که صبح ها بهش صبح بخیر میگفتم شبها شبخیر اونم از نوع عاشقانه و ابراز دلتنگی میکردم حالا به هیچ عنوان چند روزی میشه به شوهرم کاری ندارم چون میترسم دوباره بهش تکیه کنم و پشتم رو یهو خالی کنه و حرفی بزنم که ناراحتش کنه الان نمیدونم چی خوبه چی بد ، دیگه باید چکار کنم تا اون ناراحت نشه و خودمم ناراحت نشم از بی محلی هاش کم توجهی هاش ...
نمیدونم هنوزم دوستم داره یا نه ولی وقتی بهم زنگ میزنه یا پیام میده یه غمی تو صداشه نمیدونم بخاطر سرد شدن منه یا مشکل دیگه ای داره !!! ولی بعید میدونم بخاطر رفتار من باشه آخه خودش بهم گفت که دیگه رفتار تو برام مهم نیست به درک .
مثلا دیشب حالمو پرسید منم حالشو پرسیدم گفت ای بدک نیستم ، ولی چون همیشه جواب سوالاتم رو نمیده و باهام دردو دل نمیکنه و نادید میگیره منم ازش نپرسیدم چرا ؟گفتم اگه دوست داشت خودش میگفت . درسته میگه دوستم داره ولی هر وقت ناراحتی منو حس کرد نپرسید چمه و حتی وقتی ناراحتی مو میگفتم بازم محل نمیداد و بحث رو عوض میکرد ...
الان به درجه ای رسیدم که فکر میکنم ارتباط منو اون درست بشو نیست ما نمیتونیم همو درک کنیم نه من نه اون نمیتونیم انتظارات همو برآورده کنیم و به نوعی دوتایی مون علی رغم علاقه ای که بهم دیگه داریم غمگین هستیم چون نمیتونیم همو خوشحال کنیم فقط غمگین می کنیم ویه جور یاس و سرخوردگی بابت این رابطه شکست خورده داریم و نمیتونیم از هم جدا بشیم چون همو دوست داریم وقتی هستیم یه جور عذاب میکشیم وقتی نیستیم یه جور دیگه ... واقعا موندم چکار کنم ؟
دوست داشتم الان بهش میگفتم که خیلی دوستش دارم و همه چی مثل روز اولش میشد ولی دیگه نه من اون ادم قبلی هستم نه اون و بی فایده است صحبت کردن باهم ، ما فقط بلدیم دعوا کنیم . ( فکر کنم دچار طلاق عاطفی شدیم میمیریم برای همدیگه ولی حرفی نمیزنیم و سکوت ... سکوت )
کلید مرد رو دانلود کردم که دوباره گوش کنم و اجراش کنم به امید اینکه زندگی مون بهتر بشه ...