انیتاجان وستاره جان ممنونم ازتون

ببینیدمن دررابطه باشوهرم مثال میزنم شوهرم خیلی دوست داره وهمیشه دلش میخواست یه مسافرت مجردی بادوستاش بره شرایطی پیش اومدکه باچندتاازدوستاش برن پیش دوستی کع توکشوردیگه داشتن من برای خوشحال کردن شوهرم واینکه فکرنکنه من محدودش کردم وقتی بهم گفت ویه جورایی ازم اجازه گرفت گفتم باشه برو باخوبی وخوشی بدرقه اش کردم بعداز1هفته که برگشت اصلانگفت ببخشیدتنهات گذاشتم یاممنون که گذاشتی برم اونم منی که نمیذاشتم تاشمال بادوستاش بره
شوهرمن جمعه هاهم سرکارمیره کاسبه بارهاماسراین جمعه تعطیل نکردن هاش بحث کردیم من توقع داشتم وقتی برگشت دیگه 1جمعه تعطیل کنه منو ببره رستورانی جایی امااصلابه روی خودش نیاورد برای من زورش میومد ماهی 1جمعه تعطیل کنه امابرای تفریح خودش 1هفته تعطیل کرد
من دوماه صبرکردم ببینم حرکتی میکنه دیدم خبری نشد بهش گله کردم هنوزبعداز3سال شوهرم میگه توخودت گفتی برو خودتم منت گذاشتی کلا کارای من انگاربی ارزشه

یامثلاهمسایمون روزی که گرفتاربود 2ماه تمام اومد خونه من دردودل وگریه کردن همین که مشکلش حل شد همه چیزازیادش رفت تازه سریه موضوع خیلی کوچیک به من فحشم داد خیلی راحت انگارنه انگار تواون دوماه اونهمه من کمکش کرده بودم

انیتاجون درست گفتید من به بقیه کمک میکنم به امیدروزی که اونهاهم به من کمک کنن اماانگار دیگران خیلی زودخوبی هارو فراموش میکنن مثلامن اگه جای همسایمون بودم به کسی که 12 شب هم مزاحمش میشدم وکمکم میکرد اینقدرراحت فحش نمیدادم

ستاره جون علت کش دادن من اینه که همیشه درحال ثابت کردن هستم
میخوام حرفمو حالی طرف کنم حتی تورفتارباشوهرم ممکنه یه چیزیو چندبارتکرارکنم تابلکه بفهمه خیلی اوقات طرف من اصلامنظورمنو متوجه نمیشه یابدبرداشت میکنه من نمیتونم ازش بگذرم هی زورمیزنم که حالی طرف کنم
مثلا همین همسایمون دچارسوئ تفاهم شدازحرف من پیامکی داشتم باهاش حرف میزدم بخاطر شرایط روحی بدی ام که داشت بدبین بودوگرنه حرف من یه حرف خیلی معمولی بود منتها من دیدم بدبرداشت کرده هی میخواستم بش بفهمونم بابا منظورمن چیزی نبودکه توفکرکردی این اس ام اس دادن ها از8شب شروع شدتا12 شب ادامه داشت شوهرم هی گفت ولش کن این نمیفهمه من خیلی محترمانه باهاش حرف میزدم دوستانه حتی یه جای بحث گفتم فکرکنم اعصابت خرده منظورمن اونی نبودکه توفکرکردی شبت بخیرعزیزم مواظب خودت باش امااون کوتاه نیومدباتزم هی پیام دادوانصافااون بیشترحرف زدوپیام فرستادامامن دیدم نمیفهمه بازم زور میزدم حالیش کنم درصورتیکه بایدبی خیالش میشدم اخرسر به من فحش داد

یاوقتی ازخانواده شوهرم دلخورمیشم هی بهش فکرمیکنم حتی شایدچندماه درطول این مدتم چندین باربه شوهرم میگم دفعه اول به حرفم گوش میده دفعه دوم میگه اره کارشون درست نبود امادفعه چهارم وپنجم دادش درمیاد میگه اصلاتوام مقصربودی
نمیتونم یه دلخوری رو تموم کنم اونقدرمیخوام حرفمو بزنم ثابت کنم که اخرش به ناراحتی میرسه
کلا ازیه حرف نمیتونم بگذرم همش درحال اثبات کردن هستم

- - - Updated - - -

1هفته پیش پشت فرمون بودم یه خانمی خیلی به زور خودشو بغل ماشین من جاکرد من ازترس اینکه بهش نزنم یهوگرفتم سمت چپ ازاونطرف نزدیک بودبزنم به ماشین کناریم
متوجه شدم اشتباه کردم نباید میگرفتم سمت چپ چون اگه اون خانم به من میزد چون اون انحراف به چپ داشت اون مقصرمیشد اماباحرکتی که من کردم اگه تصادف میشدمن مقصربودم
یه کم جلوتریه چراغ قرمز طولانی بودپشت سراون خانومه که تاچراغ قرمز بانوربالارفتم تاتلافی کنم واذیت بشه پشت چراغ قرمزم که رسیدیم ازماشین پیاده شدم رفتم دم ماشینش بهش گفتم که چرااینکارو کردی فکرکردی خیلی جلوافتادی ببین من پشت سرتم واگه من نگرفته بودم سمت چپ توبهم میزدی تومقصربودی
بعدا گفتم اصلا ارزششو داشت؟من چیو میخواستم بهش ثابت کنم؟