راستش من كلا قطع اميد كردم ازينكه شوهرم با خونوادم خوب شه يا از وابستگيش به خونوادش كم شه، يه جورايى زده شدم ازين بچه بازى، مادرشوهرمم افتخاااار ميكنه به اينكه هردو تا بچه ش زندگيشونو گذاشتن كنار و صبح تا شب در اختيارشن و هرجا ميشينه پز ميده كه بچه كم دارم اما اندازه همه بچه هاى مردم دوسم دارن و به فكرمن، يه جورايى ته دلم ازش متنفرم كه همچين بچه اى رو تربيت كرده، اما همه م ميگن مشكلت درمانى نداره مگه اينكه بپذيريش، منم الان ديگه پذيرفتم ايشون پسر مادرشه و دراخر شبى ٣ساعت شوهر منه، اونم كه تلفنى باز در تماسه با خونوادش، ....
اگه بخوام بهش فك كنم ديوونه ميشم.
فقط به همه كسايى كه اين مشكلو دارن ميگم درمانى نداره
بچسبين به زندگى خودتون و به تنهايى عادت كنيد
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)