دوست عزیزم آقای امین سلام. ممنون که وقت گذاشتید. در مورد دلیل خیانت خودش اعتراف کرد و من هم با وجودیکه جدا شدیم خیلی خیلی دارم اذیت میشم. حتی شاید شاید درصدی هم خودم رو مقصر میدونم. مطمین نیستم . هیچ دلیل موجهی نداره خیانت. حتی عاطفی . ولی ماهای آخر روابط بسیار سردی داشتیم و منتظر بودم بیاد عذر خواهی کنه . اشتباه من این بود که با گذشت 12 سال باید این رو درک میکردم که منتظر عذرخواهی اون نشم. و خودم پیش قدم بشم. باز با خودم فکر میکنم یک ماه برای خیانت خیلی کمه و ایشون حتما از مدتها قبل روابط غیر عرفی حتی تلفنی با غیر از من داشته وگرنه هیچ کس به این سرعت زندگی خودش بچه اش شوهرش و خانواده ها رو خراب نمیکنه. به خدای لایزال الان که این مطلب رو مینویسم شرمم میاد ولی مجبورم علت این عقده ای که دو هفته است منو گرفته بگم که بعد از طلاق شماره ها و سوابق پیام ها رو چک کردم و دیدم که در این مدت کوتاه با چندین نفر در ارتباط بوده ولی روابط نزدیک رو فقط با یک نفر برام اثبات شده.خانواده ام حتی بعضی وقتها میگن تو حتما دوسش داری که نمیتونی از فکر کاراش خلاص بشی. ولی نه . نه تنها دوستش نداشتم و ندارم. بلکه تنفر عجیبی هم داره عذابم میده. اینکه اینقدر بی پروا و ناجوانمردانه به من خیانت کرده داره مثل خوره من رو از درون میخوره . به خودم میگم اگه نیاز عاطفی بوده فقط یک نفر کافی بوده . نه همزمان با چند نفر تماس تلفنی داشته باشه. من آدم حساس و ریز بینی هستم. نمیدونم چطور این قدر ازش دور شدم و اعتماد داشتم که در این دو سه ماهه متوجه این کاراش نشدم. بعضی وقتها از حماقت خودم حالم بهم میخوره. برخوردم با پسرم خیلی بد شده. با کوچکترین حرف نشو یی اون سرش داد میزنم. بعد به حالت زبونی میفتم که چرا این رفتار بد رو با بچه ای که خودش آسیب جدی دیده میکنم. مرتب بهش میگم بابا جون من و تو هر دو آسیب دیده ایم. باید با کمک هم آینده ای بهتر بسازیم. خوبیش اینه که ما همدیگه رو داریم. میتونیم از پس هر مشکلی بر بیایم. و اونم حرفامو تکرار میکنه. انتظار داشتم وقتی که بفهمه دلیل جدایی ما چی بوده از مادرش متنفر بشه. انتظارم برای سنیین نوجوانی و جوانی بود . ولی بازم اشتباه کردم و همین حالا میدونه. ولی به خاطر صغر سن وقاحت ماجرا رو نمیدونه و مادرش رو گناه کار نمیدونه. لااقل اینطور به نظر میرسه . البته خوشحالم که این فکر رو نمیکنه. چون بیتشر آسیب میدید. ولی راستش رو بگم دلم میخواد در آینده هیچ رابطه ای با همچین زنی نداشته باشه . هر چند مادرش این قدر بی عاطفه هست که فکر کنم خودش اونو پس بزنه. همین حالا هم با تمام حرفایی که پشت سرش در خانواده خودش هست رفته خونه قبلی رو به صورت مجردی گرفته. پدرش هم ظاهرا نتونسته جلوش مقاومت کنه. براستی چه شرمساری بیشتر از این که یک زن مطلقه که دلیل طلاقش هم کم و بیش اطرافیانش میدونند بره و به صورت مجردی زندگی کنه. از پسرم سوال کردم نمیدونی چرا مادرت خونه رو گرفته؟ گفت بهم گفت میخواد مستقل زندگی کنه. !!!!! فکر کنم چوب خدا از همین حالا قراره نتیجه خیانت رو بهش حالی کنه با بی آبرویی های بیشتر. هم خوشحالم که آه دلم رو خدا بگیره هم ناراحتم که آبروی خودم و بچه ام میره با این کار. تو این مدت هیچ فکر منطقی و درستی نتونستم بکنم. یعنی خیلی حالم بده. مرتب در ذهنم خیانتش رو مجسم میکنم و دروغ های کثیفی که میگفت. یه وزنه چند کیلویی و سیاه همون موقع توی قفسه سینه ام حس میکنم و تا وقتی که از این افکار ویرانگر خلاص نشم اون وزنه باهام هست . حتی رنگش هم حس میکنم. که سیاه سیاه هست. نفسم بالا نمیاد . با خوردن قرص های آرامبخش هست که ادامه میدم. توی محل کارم همه میدونن که یه مشکل بزرگ برام پیش اومده چون تمام مدت گوشه گیر و منزوی شدم. ولی چیزی نگفتم. یعنی نمیتونم بگم
- - - Updated - - -
دوست عزیزم آقای امین سلام. ممنون که وقت گذاشتید. در مورد دلیل خیانت خودش اعتراف کرد و من هم با وجودیکه جدا شدیم خیلی خیلی دارم اذیت میشم. حتی شاید شاید درصدی هم خودم رو مقصر میدونم. مطمین نیستم . هیچ دلیل موجهی نداره خیانت. حتی عاطفی . ولی ماهای آخر روابط بسیار سردی داشتیم و منتظر بودم بیاد عذر خواهی کنه . اشتباه من این بود که با گذشت 12 سال باید این رو درک میکردم که منتظر عذرخواهی اون نشم. و خودم پیش قدم بشم. باز با خودم فکر میکنم یک ماه برای خیانت خیلی کمه و ایشون حتما از مدتها قبل روابط غیر عرفی حتی تلفنی با غیر از من داشته وگرنه هیچ کس به این سرعت زندگی خودش بچه اش شوهرش و خانواده ها رو خراب نمیکنه. به خدای لایزال الان که این مطلب رو مینویسم شرمم میاد ولی مجبورم علت این عقده ای که دو هفته است منو گرفته بگم که بعد از طلاق شماره ها و سوابق پیام ها رو چک کردم و دیدم که در این مدت کوتاه با چندین نفر در ارتباط بوده ولی روابط نزدیک رو فقط با یک نفر برام اثبات شده.خانواده ام حتی بعضی وقتها میگن تو حتما دوسش داری که نمیتونی از فکر کاراش خلاص بشی. ولی نه . نه تنها دوستش نداشتم و ندارم. بلکه تنفر عجیبی هم داره عذابم میده. اینکه اینقدر بی پروا و ناجوانمردانه به من خیانت کرده داره مثل خوره من رو از درون میخوره . به خودم میگم اگه نیاز عاطفی بوده فقط یک نفر کافی بوده . نه همزمان با چند نفر تماس تلفنی داشته باشه. من آدم حساس و ریز بینی هستم. نمیدونم چطور این قدر ازش دور شدم و اعتماد داشتم که در این دو سه ماهه متوجه این کاراش نشدم. بعضی وقتها از حماقت خودم حالم بهم میخوره. برخوردم با پسرم خیلی بد شده. با کوچکترین حرف نشو یی اون سرش داد میزنم. بعد به حالت زبونی میفتم که چرا این رفتار بد رو با بچه ای که خودش آسیب جدی دیده میکنم. مرتب بهش میگم بابا جون من و تو هر دو آسیب دیده ایم. باید با کمک هم آینده ای بهتر بسازیم. خوبیش اینه که ما همدیگه رو داریم. میتونیم از پس هر مشکلی بر بیایم. و اونم حرفامو تکرار میکنه. انتظار داشتم وقتی که بفهمه دلیل جدایی ما چی بوده از مادرش متنفر بشه. انتظارم برای سنیین نوجوانی و جوانی بود . ولی بازم اشتباه کردم و همین حالا میدونه. ولی به خاطر صغر سن وقاحت ماجرا رو نمیدونه و مادرش رو گناه کار نمیدونه. لااقل اینطور به نظر میرسه . البته خوشحالم که این فکر رو نمیکنه. چون بیتشر آسیب میدید. ولی راستش رو بگم دلم میخواد در آینده هیچ رابطه ای با همچین زنی نداشته باشه . هر چند مادرش این قدر بی عاطفه هست که فکر کنم خودش اونو پس بزنه. همین حالا هم با تمام حرفایی که پشت سرش در خانواده خودش هست رفته خونه قبلی رو به صورت مجردی گرفته. پدرش هم ظاهرا نتونسته جلوش مقاومت کنه. براستی چه شرمساری بیشتر از این که یک زن مطلقه که دلیل طلاقش هم کم و بیش اطرافیانش میدونند بره و به صورت مجردی زندگی کنه. از پسرم سوال کردم نمیدونی چرا مادرت خونه رو گرفته؟ گفت بهم گفت میخواد مستقل زندگی کنه. !!!!! فکر کنم چوب خدا از همین حالا قراره نتیجه خیانت رو بهش حالی کنه با بی آبرویی های بیشتر. هم خوشحالم که آه دلم رو خدا بگیره هم ناراحتم که آبروی خودم و بچه ام میره با این کار. تو این مدت هیچ فکر منطقی و درستی نتونستم بکنم. یعنی خیلی حالم بده. مرتب در ذهنم خیانتش رو مجسم میکنم و دروغ های کثیفی که میگفت. یه وزنه چند کیلویی و سیاه همون موقع توی قفسه سینه ام حس میکنم و تا وقتی که از این افکار ویرانگر خلاص نشم اون وزنه باهام هست . حتی رنگش هم حس میکنم. که سیاه سیاه هست. نفسم بالا نمیاد . با خوردن قرص های آرامبخش هست که ادامه میدم. توی محل کارم همه میدونن که یه مشکل بزرگ برام پیش اومده چون تمام مدت گوشه گیر و منزوی شدم. ولی چیزی نگفتم. یعنی نمیتونم بگم








علاقه مندی ها (Bookmarks)