گیسو کمند عزیز خیلی ناراحتم.هیچ کس نمیتونه حال منو درک کنه.این بی خبری داره دیوونم میکنه.اخه مگه من زنش نیستم؟نمیگه دارم چیکار میکنم؟کیا میرم خونه؟یعنی اصلا براش مهم نیست؟؟پس این همه عشق و علاقه چی شد؟یعنی به این زودی ازم دست کشید؟ یعنی به نظر شما میخواد تموم کنه؟؟؟؟باورت میشه تو این چند روزه شدم پوست استخون؟یعنی میتونه منو فراموش کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فقط با خودم میگم کاش عاقلانه رفتار میکردم که الان این همه مصیبت نمیکشیدم.یه حالت بی قراریه بدی میاد سراغم که نفسمو میگیره. من خیلی اشتباه داشتم.کاش اون روز اصلا خونشون نمیرفتم.کاش اون روز ............نمیدونم.این دوری بدجور تو روحیم اثر گذاشته.شبه همش خوابشو میبینم.میشه برام دعا کنید.