اخه گيسو كمند، منم نميخوام، هرجور فك ميكنم ديگه نميخوام ادامه بدم، فقط جرأتشو ندارم،... دوس دارم اين بار از رو دوشم ور داشته شه، احساس ميكنم شدم عروس يه خونواده روستايى ك باز اونا دارن در حقم ظلم ميكنن...
ديروز با بابام رفتيم مشاور، گف مامان من، همسرم ، و مامان همسرم هم بايد بيان.
انقد بابام روى من عيب و ايراد گذاشت ك واسه خودم جالب بود. تمام كاراى شوهرمو توجيه كرد، ميگه حق داره خونه ما ممياد، تو كجا رفتى باهاش؟! گفتم بابا برو بپرس يه دونه مهمونى بوده ك نرفته باشم؟!؟
ميگهشايد مشاور بهش گفته هفته اى دوشب ميا خونه و برو تنها باش به خاطر بار مربضيه باباش، واقعا داشتم ديوونه ميشدم وقتى ميديدم انقد دستم بى نمكه ك پدرم همچين فكرايى ميكنه.
گفتم شوهر من و مادرش به هيچ وجه نميان مشاور،
ديگه نميدونم قراره چى بشه. مشاورهم گف بيا يه بازه ٦ ماهه تعيين ميكنيم، كارايى ك ازت ميخوامو انجام بده، اگر نشد ديگه حرفى نيس.
من مطمعنم چيزى عوض نميشه،من دنياروم ببرم واسه خونواده شوهرم، ميگه مادر من خوبه خوبيم ميبينه. ولى مامان باباى تو بدن، لياقت خوبيم ندارن
هيچ اميدى ندارم، اما ادامه ميدم، بازم ادامه ميدم
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)